فصل ۴

مرد کاملا بی حرکت بود.. جی می‌توانست احساس کند که دارد از او فاصله میگیرد..بطور تعجب آوری دردی عمیق سی*نه او را به درد آورد و خودش را به خاطر آن سرزنش کرد.چه انتظاری داشت؟ نمی‌توانست بلند شود و جی را بغل بگیرد..نمی‌توانست صحبت کند..احتمالا کاملا خسته بود. به خوبی همه اینها را می دانست اما به طور عجیبی احساس میکرد استیو دارد از او فاصله میگیرد.  آیا از اینکه تا این اندازه به جی وابسته شده بود احساس انزجار می کرد؟ استیو همواره به طور عجیبی انسان گوشه گیر و سردی بود.. همواره دیگران را از خود دور نگه می داشت.  یا شاید از این منزجر بود که هم اکنون جی کنار او بود نه یک پرستار غریبه.  هر چه باشد اگر یک انسان غریبه به تو سرویس بدهد تقریباً می‌توانی کمی  احساس استقلال کنی زیرا این کار شغل او به حساب می‌آید. اما سرویس های شخصی و صمیمی تر قیمتی داشت که نمی‌توانستی با دلار آن را بپردازی و استیو از آن خوشش نمی آمد.

خودش را مجبور کرد با خونسردی که احساس نمی کرد…صدایش را بی احساس نشان دهد

_سوال دیگه ای داری؟

دوبار بازویش را تکان داد…نه

آنقدر در زندگی او را پس زده بودند که حالا به خوبی می توانست آن را درک کند…اگرچه پیامی نامحسوس و بی صدا بود اما……دردناک بود.چشم هایش را بست.. به شدت تلاش می‌کرد تا دوباره کنترل صدایش را به دست آورد…. این کار چند دقیقه به طول انجامید

_میخوای اینجا پیشت بمونم؟

برای چند لحظه بی حرکت بود…سپس بازویش حرکت کرد……. و یک بار دیگر…… نه

_خیلی خوب…… دیگه مزاحمت نمیشم

کنترل اش را از دست داده بود..صدایش نازک و گرفته بود..صبر نکرد تا ببیند آیا او هیچ واکنشی نشان داد یا نه..بلکه چرخید و از در بیرون رفت.. تقریباً احساس مریض بودن میکرد…حتی حالا بیرون رفتن و او را تنها گذاشتند تلاش بسیاری می‌طلبید.. دلش میخواست کنار او بماند… از او محافظت کند..و برایش بجنگد…خدایا….اگر می توانست درد های او را خودش به جان می کشید… اما او جی را نمیخواست… به او نیازی نداشت…کاملا حق با او بود… استیو تلاش‌های او را نمی‌پسندید… اما احساس کششی که در او بیدار شده بود آنقدر بر روی ذهنش تاثیر گذاشته بود که عقل سلیم را نادیده گرفته و به فرانک اجازه داد تا با صحبت کردن او را به ماندن متقاعد کند

خوب حداقل می توانست به فرانک اطلاع دهد که اقامت او اینجا دیگر به پایان رسیده.و این که هرچه سریعتر اینجا را ترک خواهد کرد.. مشکلاتش هنوز هم تغییر نکرده بودند.. او هنوز هم می بایست کار جدیدی پیدا کند.. سکه ای در کیفش پیدا کرده و با استفاده از تلفن داخل راهرو با شماره ای که فرانک به او داده بود تماس گرفت.. فرانک این دو روز گذشته به اندازه قبل در بیمارستان نمی ماند…در حقیقت آن روز اصلا در بیمارستان نبود…بی درنگ پاسخ تلفن را داد و شنیدن صدای آرامش به او کمک کرد

_جی هستم…میخواستم بدونی که کار من اینجا دیگه تمومه.. استیو دیگه نمیخواد پیشش بمونم

_چی؟

به نظر وحشت زده می رسید

_ از کجا میدونی؟

_ خودش بهم گفت

_ آخه به خاطر خدا خودش چطور تونست این کار رو انجام بده ؟ او نمیتونه صحبت کنه..همچنین میتونه بنویسه..و به هر حال سرگرد لانینگ  گفت که در این مرحله مغزش سردرگمه

با خستگی توضیح داد

_ امروز صبح حالش خیلی بهتره..ما از یک سیستم ارتباطی استفاده کردیم..من حروف الفبا رو براش میخوندم و اون هم هرجا که منظورش بود بهم سیگنال میداد..میتونه کلمات رو هجی کنه و به سوال ها پاسخ بده.. یک حرکت یعنی بله و دو حرکت یعنی نه

فرانک به تندی پرسید

_به سرگرد لانینگ گفتی؟

_نه.. ندیدمش..فقط میخواستم بهت بگم که بدونی استیو دلش نمیخواد من کنارش باشم

_سرگرد لانینگ رو پیج کن می خوام همین حالا باهاش صحبت کنم

به عنوان یک مرد شیرین فرانک هر زمان که می‌خواست می‌توانست بسیار رئیس مآبانه رفتار کند.جی به ایستگاه پرستار ها رفت و از آنها درخواست کرد تا سرگرد لانینگ را پیج کنند..تنها ۵ دقیقه طول کشید تا با قیافه ای خسته و چروکیده در حالی که لباس اتاق عمل به تن داشت ظاهر شود..به حرفای جی به دقت گوش فرا داد و بدون گفتن کلمه ای به سمت تلفن رفت و به آرامی با فرانک صحبت کرد… نمی‌توانست بشنود در مورد چه چیزی صحبت می کنند اما زمانی که تلفن را قطع کرد یک پرستار را صدا زد و مستقیماً به اتاق استیو رفتند

جی در راهرو ایستاد و با خود در تقلا بود تا احساساتش را تحت کنترل درآورد ..اگرچه استیو را می‌شناخت و انتظار چنین چیزی را داشت ..اما هنوز هم این حرکت برایش به شدت دردناک بود د…ردی که الان احساس می کرد حتی از دردی که زمان طلاق احساس می کرد بسیار بیشتر بود …به طور عجیبی احساس خیانت می کرد…همچنین احساس می کرد قسمتی از خودش را گم کرده …و هرگز قبلا چنین احساسی به او دست نداده بود …قبلاً هرگز به این شدت نسبت به او احساس وابستگی نمی‌کرد… خوب.. به طور واضح این تنها یکی دیگر از نمونه‌های احساسات شدید و بی منطق خودش بود که او را وادار می‌کرد چیزهایی را در رفتار و حرکات دیگران بخواند که در واقع وجود خارجی نداشتند …آیا هرگز از اشتباهاتش درس خواهد گرفت؟
سرگرد لانینگ مدت طولانی در اتاق استیو بود و تعداد زیادی از پرستار ها می آمدند و میرفتند..نیم ساعت بعد فرانک رسید.. چهره اش گرفته و سخت بود.همان طور که از کنار جی رد میشد برای دلداری دادن بازوی او را لمس کرد.اما با او صحبت نکرد.او نیز… در اتاق استیو ناپدید شد. مانند اینکه چیزی به شدت مهم در آنجا در حال اتفاق افتادن بود

جیب سالن بازدیدکنندگان رفت و به آرامی در حالی که دست هایش روی پاهایش به یکدیگر گره خورده بودند نشست.. سعی کرد برنامه ریزی کند که در قدم بعدی چه کاری باید انجام دهد.. مشخصا می‌بایست به نیویورک برگردد و یک کار پیدا کند..تنها فکر این که بار دیگر خودش را وارد دنیای کار کند باعث می شود تمام بدنش سرد شود..دلش نمیخواست برگردد.. نمی‌خواست استیو را ترک کند…حتی حالا…بازهم دلش نمی خواست او را ترک کند

تقریباً یک ساعت بعد فرانک او را در سالن انتظار پیدا کرد..قبل از اینکه به سمت ماشین قهوه برود و دو فنجان قهوه خریداری کند….به تندی نگاهی به او انداخت… جی به بالا نگاه کرد و بخاطر او سعی کرد لبخندی زورکی روی لب هایش بیاورد

_واقعا قیافه ام اینطور به نظر میرسه که به قهوه نیاز دارم؟

یک فنجان به سمت او دراز کرد

_میدونم مزه اش بده اما به هر حال این و بنوش.. اگه حتی حالا احساس کنی که بهش نیاز نداری یکی دو دقیقه بعد بهش نیاز پیدا خواهی کرد

فنجان را گرفت و مایه داغ را سر کشید..به خاطر مزه بد آن چهره در هم کشید..این واقعا یک راز بود که چگونه کسی می‌توانست آب و قهوه را با یکدیگر مخلوط کند و چنین نوشیدنی وحشتناکی درست کند

_ چرا یکی دو دقیقه بعد به این نیاز پیدا خواهم کرد ؟دیگه همه چی تمومه مگه نه ؟ استیو بهم گفت برم..کاملا مشخصه که منو اینجا نمی خواد..برای همین حضور من در اینجا اونو ناراحت میکنه و پروسه درمانی شو کندتر می‌کنه

فرانک در حالی که به قهوه خودش نگاه می کرد گفت

_ تموم نشده

لحن یکنواخت و بی احساسش باعث شد تا جی به سرعت به او نگاه کند.صورتش به نظر خسته می رسید و به خاطر اضطراب و ناراحتی چین و چروک های اطراف صورتش بیشتر نمایان شده بودند

عرق سردی از روی ستون فقرات او گذشت و روی صندلی اش صافتر نشست

_مشکل چیه ؟  آیا به حالت اول برگشته ؟

_نه

_پس چی؟

فرانک به سادگی گفت

_ به یاد نمیاره… هیچ چیزی رو.. دچار فراموشی شده

حق با فرانک بود او به قهوه نیاز داشت.. آن لیوان را نوشید و یکی دیگر برای خودش خریداری کرد..سرش گیج میرفت و احساس این را داشت که کسی با مشت محکم به شکمش کوبیده…در حالی که بیشتر با خودش صحبت می کرد پرسید

_دیگه چی میتونه از این بدتر بشه؟

اما فرانک می دانست که منظور او چیست

فرانک آهی کشید.. آنها روی این حساب نکرده بودند.. آنها نیاز داشتند تا مرد بیدار شود.بتواند صحبت کند.و بتواند درک کند که چه کاری نیاز است انجام شود…این اتفاق اخیر مانند دهن‌کجی محکمی به کل نقشه ی آنها بود.. او حتی نمی دانست کیست..چطور می توانست از خودش محافظت کند در حالی که نمی دانست باید در مقابل چه چیزی یا چه کسی گارد دفاعی خودش را بالا بگیرد ؟او نمی توانست دوست را از دشمن تشخیص دهد

فرانک دست جی را گرفته و گفت

_ سراغ تورو میگرفت…

جی جا خورد روی پاهایش ایستاد اما فرانک دست او را گرفت و بار دیگر روی صندلی نشاند

_سوالات زیادی ازش پرسیدیم از سیستم تو استفاده کردیم اگرچه مدت زمان زیادی طول کشید… زمانی که بهش گفتی همسر سابقش هستی اونو گیج کرده و ترسیده بوده… نمیتونسته تو رو به خاطر بیاره و نمی دونسته باید چه کار کنه.. به یاد بیار… اون هنوز هم به شدت آشفته است و تمرکز کردن روی چیزی براش خیلی مشکله…اگرچه داره به سرعت بهتر میشه

_مطمئنی دنبال من میگرده؟

ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود. از بین تمام چیزهایی که گفته بود احساساتش روی همان جمله اولش متمرکز شده بودند

_ بله بارها و بارها اسم تو رو هجی کرد

این میل که هرچه سریعتر پیش او بازگردد آنقدر قوی بود که تقریباً قلب او را به درد می‌آورد…خودش را مجبور کرد بی حرکت بایستد تا چیزهای بیشتری بفهمد

_آیا فراموشی کامل داره ؟ هیچ چیزی رو به یاد نمیاره؟

فرانک اه عمیقی کشید

_ حتی اسم خودش رو هم نمیدونه.. در مورد انفجار یا اینکه چرا اونجا بوده چیزی به خاطر نمیاره….هیچ چیز… ذهنش کاملاً خالیه…ل*عنت

کلمه آخر شدت ناامیدی او را می رساند

_سرگرد لانینگ چی فکر میکنه؟

_ او میگه فراموشی کامل کاملا نادر ه..احتمالا یک نقطه فراموشی که باعث شده تمام خاطرات حادثه و چیزهای قبل از آن از خاطرش پاک بشن بوجود اومده… با توجه به حادثه عظیمی که از سر گذرونده فراموشی دور از انتظار نبود اما این….

با دست حرکتی از سر ناامیدی دراورد

جی سعی کرد در مورد چیزی هایی که راجع به فراموشی خوانده بود به یاد آورد اما تنها چیزی که به ذهنش خطور می کرد نمایش های دراماتیک تلویزیونی بود..به طور مثال….به طور مداوم فراموشی زمانی بهبود پیدا می کرد که او در لحظات احساسی و دراماتیک زندگی خودش قرار می گیرفت.. درست زمانی که مانع انجام قتل یا زنده نگه داشتن خود شود… نمایش ملودرام خوبی بود اما این تنها چیزیست که به ذهنش می رسید

_آیا حافظه اش رو به دست میاره؟

_ احتمالا.. حداقل بخشی از اونو…. هیچ راهی برای مطمئن شدن وجود نداره ممکنه تقریبا فوری حافظه اش شروع به برگشت بکنه یا ممکنه ماه ها طول بکشه تا بتونه چیز کوچکی رو به خاطر بیاره.. سرگرد لانینگ  گفت حافظه اش کم کم و قطعه به قطعه برمی گرده.. معمولا خاطرات قدیمی اول به سراغش میاد

ممکنه.. احتمالا.. شاید ..هیچ راهی برای مطمئن بودن وجود نداره… چه میشود اگر تمام این حرفها به این دلیل بود که آنها واقعاً چیزی نمی دانستند..؟ در این زمان استیو روی تخت دراز کشیده بود در حالی که قادر نبود صحبت کند… قادر نبود ببیند یا حرکت کند …و تنها چیزی که می توانست انجام دهد شنیدن و فکر کردن بود
این که از تمام دنیا و چیزهایی که با آنها آشنایی داشته ای ناگهان جدا شوی چه احساسی دارد ؟حتی با خودت؟ هیچ منبع مرجع یا راهنمایی نداشت….تنها فکر کردن به وحشتی که او هم اکنون می بایست در حال تجربه اش باشد باعث می‌شد تا قلب اش به درد آید

چشم های فرانک پر از دلواپسی بود پرسید

_ هنوز هم میخوای بمونی ؟ اون هم با وجود اینکه میدونی ممکنه ماه‌ها یا سال‌ها طول بکشه؟

با بی حالی پاسخ داد

_ سالها؟ اما تو از من خواستی فقط تا موقعی که جراحی روی چشم هاش انجام شد این جا بمونم..

_اون موقع نمیدونستیم ممکنه هیچ چیز به خاطر نیاره..سرگرد لانینگ گفت اینکه آدمها یا چیزهای اشنا اطرافش باشن باعث میشه که حافظه اش تحریک بشه و احساس ثبات بکنه

_ تو از من می خوای تا موقعی که حافظش برمیگرده اینجا بمونم

فکر ترسناکی بود…هر چه بیشتر کنار استیو می ماند قوی تر نسبت به او واکنش نشان می داد… چه میشود اگر این بار بسیارعمیق تر و قوی تر از دفعه اول عاشقش می شد ؟ تا دوباره او را از دست بدهد؟ زمانی که استیو حافظ اش را به دست می‌آورد دلش می خواست بازهم به زندگی آزاد و بی قید و بند اش بازگردد….از این که همین حالا هم آنقدر به او وابسته است که نمی‌تواند از کنارش دور شود او را می ترساند… چطور زمانی که او به جی نیاز داشت می توانست او را ترک کند؟

فرانک در حالی که افکار او را تکرار می کرد گفت

_ بهت نیاز داره… داره دنبالت میگرده…اونقدر به شدت به تو واکنش نشون میده که پیش‌بینی‌های سرگرد لانینگ رو به کلی به باد هوا داده…همچنین ما هم به تو نیاز داریم جی… ازت می خوایم به هر طریقی که میتونی بهش کمک کنی…چون به چیزهایی که میدونه نیاز داریم…

به صندلی نارنجی رنگ تکیه داد و با خستگی پرسید

_اگه احساسات در من اثر نمی کنن داری میهن پرستی ر. امتحان میکنی؟ به هر حال لازم نبود ..من اونو ترک نمی کنم نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته یا اگه به زودی حافظه اش رو به دست نیاره قراره چطوری این قضیه رو به دست بگیریم اما من اونو ترک نمی کنم

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *