دو روز بعد  لوله ها را از س*ینه ی استیو بیرون آوردند زیرا دیگر ریه‌هایش کاملاً شفا پیدا کرده بودند..زمانی که دوباره به جی اجازه دادن دبه داخل اتاق او بیاید کنار تختش رفت و آنقدر شانه ها و بازویش را نوازش داد تا تنفسش آرام تر و عرق روی بدنش خشک شد

زمزمه کرد

_ دیگه تموم شد..دیگه تموم شد

بازویش را تکان داد علامتی برای اینکه از او می‌خواست حروف الفبا را هجی کند..و جی هم شروع به کار کرد

“اصلاً بامزه نبود”

_نه

“لوله های بیشتری هستن؟”

_یه لوله توی شکمت هست.. برای غذا خوردن

تمام ماهیچه های بدنش منقبض شد مانند اینکه میدانست این کار به شدت دردناک خواهد بود. کلمه بعدی که هجی کرد یک ف*حش بسیار مختصر و عصبانی بود..جی از روی دلسوزی دستش را روی سینه او  کشید سعی می کرد از زخم ها و جایی که لوله ها وارد بدنش شده بودند اجتناب کند

استیو نفس عمیقی کشید و خودش را مجبور کرد  کم کم آرام شود

” سرمو بالاتر بیار”

چند ثانیه طول کشید تا بتواند منظورش را درک کند.احتمالا می بایست به خاطر مدت زمان طولانی که در یک حالت دراز کشیده تمام بدنش درد گرفته باشد..در تمام این مدت پاها و بازو هایش در یک حالت قرار داشتند و تنها زمانی که دست هایش حرکت میکرد موقع عوض کردن بانداژ ها بود… دکمه کنترلی که قسمت بالایی تخت را بلند می کرد فشار داد… او را یک اینچ یک اینچ بالاتر می آورد.. دستش را روی بازوی او نگه داشته بود تا زمانی که می خواست به او علامت دهد تا دست نگه دارد.. همانطور که وزنش روی قسمت پایینی بدنش قرار میگرفت چند نفس عمیق دیگر کشید…سپس بازویش را تکان داد تا حرکت او را متوقف کند..همانطور که بی صدا ف*حش ش میداد لب هایش حرکت کردند به خاطر دردی که ناگهان به او وارد شده بود ماهیچه‌های بدنش منقبض شدند.. اما بعد از مدتی خود را مجبور کرد تا دوباره آرام شود

جی او را تماشا کرد..چشم های آبی عمیقش به خاطر او پر از درد شدند.. اما  استیو هر روز بهتر و بهتر می‌شد و دیدن بهبودی وضع او تمام بدن جی را پر از خوشی می کرد..ورم صورتش در حال فروکش شدن بود..لب هایش تقریبا به حالت عادی در آمده بودند… اگرچه کبودی هایی هنوز هم روی فک و گلویش وجود داشت

تقریباً می توانست بی‌قراری او را احساس کند..دلش می‌خواست صحبت کند.. دلش می خواست ببیند.. راه برود..تا قادر باشد خودش وزنش را روی تختخواب جابه‌جا کند.او در بدن خودش زندانی شده بود و از این وضعیت اصلا خوشش نمی آمد.جی پیش خود فکر می کرد این که کاملاً شخصیت خود را فراموش کرده باشی و به خاطر این همه جراحت قادر نباشی بدنت را تکان دهی و کارهای عادی و روزمره را انجام دهی… می‌بایست فرقی با زندگی کردن در جهنم نداشته باشد..اما استیو هنوز هم تسلیم نمی شد… هر روز سوال های بیشتری می پرسید..سعی می‌کرد حافظه از دست رفته را با خاطرات جدید پر کند…شاید امیدوار بود کلمه ای جادویی حافظه اش را به او برگرداند.. حتی زمانی که از جی سوالی نمی پرسید…باز هم با او صحبت می کرد..مکالمات بیهوده ای که آرزو می کرد به او چشم انداز و اطلاعات پایه ای در مورد خودش بدهد..یا گاهی اوقات تنها برای اینکه سکوت را پر کند..زمانی که نمی خواست جی برایش صحبت کند به او علامت میداد

یک حرکت بازو او را در موقعیت هوشیاری قرار داد و شروع کرد به هجی کردن حروف الفبا

“کی ازدواج کردیم؟”

جی نفس اش را حبث کرد ا.ین اولین سوالی خصوصی بود که تاکنون از او پرسیده بود. اولین بار می خواست در مورد رابطه های قبلیشان بداند. سعی کرد با خونسردی جوابش را بدهد

_ ما به مدت سه سال ازدواج کردیم… و ۵ سال پیش از همدیگه جدا شدیم

“چرا؟”

_طلاق مون از سر  خصومت نبو..د فکر می کنم ما  فقط چیزهای متفاوتی از زندگی می‌خواستیم.. کم کم از هم  فاصله گرفتیم… طلاق گرفتن بیشتر یک چیز فرمالیته بود تا اینکه تغییر آشکاری توی زندگیمون ایجاد کرده باشه

” تو چی میخواستی؟”

حالا این یک سوال ۲۰ هزار دلاری بود.. او چه می خواست ؟جی تا آن جمعه ای که از کار اخراج شد و فرانک دوباره استیو را به زندگی اش بازگردانده بود… کاملاً از زندگی اش مطمئن بود..حالا…اصلا به چیزی اطمینان نداشت…در یک لحظه اتفاقات زیادی افتاده و تغییرات زیادی انجام شده بود….و زندگی او را به مسیری کاملا متفاوت برده بود…به استیو نگاه کرد و احساس کرد با بی‌صبری منتظر پاسخ اوست

_ ثبات…فکر می کنم من بیشتر از چیزی که تو میخواستی…دلم میخواست زندگی محکم و پایداری داشته باشم.. ما اوقات خوشی کنار هم داشتیم… اما واقعا مناسب همدیگه نبودیم

“بچه؟”

این فکر باعث پریشانی اش شد… به طور عجیبی زمانی که ازدواج کرده بودند جی برای گسترش خانواده هیچ عجله  ای نداشت

_نه..بچه ای در کار نیست

قادر نبود پیش خود تصور کند بچه ی استیو را بزرگ میکند.. اما حالا…اوه خدایا…حالا این فکر تا مغز استخوان هایش را درگیر می کرد

”  ازدواج دوباره؟”
__نه..من هرگز ازدواج نکردم.. فکر نمیکنم تو هم اینکارو کرده باشی..وقتی فرانک من رو از تصادف تو با اطلاع کرد در مورد دوست یا خویشاوند نزدیکت پرسید..پس فکر می کنم توهم مجرد موندی

می‌توانست احساس کند که به دقت به حرف هایش گوش می دهد اما ناگهان علاقه اش شدت گرفت

“هیچ خانواده ای نیست؟”

_نه پدر و مادرت مردن.. و اگه فامیل دیگه‌ای داری من هرگز از اونها باخبر نبودم

سعی می‌کرد یک جوری موضوع را دور بزند و به او نگوید که در سنین پایین یتیم شده و در پرورشگاه بزرگ شده..اینکه هیچ خانواده ای نداشته باشد به نظر می رسید او را ناراحت کرده…اگرچه او…. هرگز زمانی که ازدواج کرده بودند… از نداشتن خانواده نارضایتی نشان نمی داد

کاملا بی حرکت دراز کشیده بود و خطوط دور لبش سخت به نظر می رسیدند. می‌توانست احساس کند می‌خواهد سوالات زیادی از او بپرسد اما پیچیدگی سوال هایش مانع او می شدند ب..رای اینکه ذهن او را از سوال هایی که نمی توانست بپرسد و جواب هایی که از شنیدن شان خوشش نمی آید ..منحرف کند … شروع کرد به تعریف کردن برای او ..از اولین دیدارشان ….و به آرامی حالت چهره اش از سختی بیرون آمد

_….و چون این اولین قرارمون بود من حسابی مضطرب بودم.
_و از آنجایی که اولین قرارمون بود من یه کم مضطرب.. بودم بیشتر از یکم مضطرب… اگه حقیقت رو بخوای.. اولین قرار ها مثل شکنجه میمونن مگه نه؟  تمام روز هوا بارونی بود…خیابون ها پر از آب بودند…ما به سمت ماشینت حرکت کردیم و یک کامیونی که داشت رد می شد… درست زمانی که به کنار خیابون رسیدیم پدال گاز رو فشار داد.هردومون از سر تا پا خیس شده بودیم… اونجا وایسادیم و مثل دو تا احمق به تمام معنا به همدیگه خندیدیم… حتی نمیخوام به این فکر کنم که چه شکلی به نظر می رسیدم… اما گل و لجن از نوک بینی تو پایین می ریخت

لب هایش حرکت کردند.مانند اینکه لبخند زدن برایش دردناک بود اما نمی توانست جلوی خودش را بگیرد..

چه کار کردیم؟

با لب های بسته خندیدم

_اونطوری که ما به نظر می‌رسیدیم کار زیادی برای انجام دادن نبود.به آپارتمان من برگشتیم و در حالی که لباسهامون داشت شسته می شد.. تلویزیون نگاه کردیم و با هم دیگه صحبت کردیم.هرگز نتونستیم به مهمانی که قرار بود بریم برسیم.. یک قرار به قرار دیگه منتهی شد و پنج ماه بعد با هم ازدواج کردیم

او مدام پشت سر هم سوال میپرسید… مانند بچه ای که به داستان شاه پریان گوش می‌دهد و بیشتر می خواهد.با دانستن اینکه به خاطر از دست دادن حافظه اش دارد به قسمتهایی از خودش که گم شده دسترسی پیدا می‌کند..جی بدون خستگی مکان هایی که با یکدیگر رفته بودند و کارهایی که انجام داده بودند را برایش توصیف می‌کرد..حتی مردمی که می شناختند.. امیدوار بود این جزئیات کوچک باعث تح*ریک جرقه‌ای در حافظه اش شود و همه چیز را دوباره به خاطر آورد. بالاخره صدایش گرفت و استیو به زحمت کمی سرش را تکان داد

متاسفم

بازویش را کمی فشار داد… او را درک میکرد.. به نرمی گفت

_نگران نباش… تمام خاطراتت برمیگردند… فقط یکم زمان میبره

اما روز ها گذشتند  و هنوز هم حافظه او برنگشته بود..نه حتی نیم نگاهی به گذشته…میتوانست تمرکز شدید استیو را روی هر کلمه‌ای که به زبان می‌آورد احساس کند..مانند اینکه داشت به خودش فشار می آورد آنها را به خاطر آورد…حتی حالا…کنترلش شگفت انگیز بود.. هرگز به خودش اجازه نمی داد ناامید شود یا خلق و خویش را از دست بدهد… تنها به تلاش کردن ادامه میداد…همواره احساساتش را تحت کنترل داشت…مانند این که هر گونه احساس ناخوشایندی مانع بهبودیش می شد… هدف از بهبودی کامل بود و با عزمی راسخ و جدیتی سست  نشدنی به سمت آن حرکت می‌کرد

روزی که لوله ی گلویش را خارج کردند فرانک آنجا بود..در راهرو به همراه جی ایستاده و دست هایش را نگه داشته بود.. با حالتی پرسشگر به او نگاه کرد اما فرانک تنها سرش را تکان داد..چند دقیقه بعد فریادی از درد که از اتاق استیل بیرون آمد باعث شده از جایش بپرد.. دست های فرانک به دور دست هایش محکم تر شدند.. به نرمی گفت

_نمیتونی بری اون داخل… دارن لوله ی شکمش رو هم در میارن

آن صدای فریاد مربوط به استیو بود..اولین صدایی که از گلویش بیرون آمد همراه با درد بود.. شروع به لرزیدن کرد..تمام غراییشز به او می‌گفتند به اتاق او بدود… اما فرانک او را بی حرکت سر جایش نگه داشته بود…صدای دیگری از اتاق بیرون نیامد.. بالاخره در باز شد و دکتر و پرستار ها بیرون آمدند.. سرگرد لانینگ  آخرین نفری بود که بیرون آمد و ایستاد تا با جی صحبت کند

_حالش خوبه

با دیدن چهره ی نگران او اندکی لبخند زد

_ به خوبی نفس میکشه و صحبت میکنه..بهت نمیگم اولین کلماتی که به زبان آورده چی بودند..اما باید بهت هشدار بدم صداش اونطوری که به یاد میاری نیست.. حنجه اش صدمه دیده و صداش همیشه خش دار به گوش خواهد رسید.. با مرور زمان یکم بهتر میشه اما هرگز مثل قبل نمیشه

فرانک گفت

_ دلم میخواد همین حالا باهاش صحبت کنم

به پایین به جی نگاهی انداخت و جی می توانست بفهمد مسائلی وجود دارد که فرانک می‌خواهد با استیو راجع به آن‌ها صحبت کند.. حتی اگر استیو به خاطر نیاورد چه اتفاقی افتاده

سرگرد لانینگ با حالتی خشک به فرانک لبخند زد و گفت

_ برات آرزوی خوشبختی می کنم.. اون تورو نمیخواد..جی رو میخواد..و راجع به این قضیه کاملاً مستبدانه رفتار می کنه

فرانک که میدانست مرد تا چه اندازه مستبد است اصلا متعجب نشد.. اما هنوز هم نیاز داشت از او سوال هایی بپرسد و اگر امروز روز شانس او باشد سوال ها می توانستند کمی حافظه او را ت*حریک کنند..دوباره دست جی را نوازش کرد… به داخل اتاق استیو رفت و در را محکم پشت سرش بست

کمتر از یک دقیقه بعد در را باز کرد و به جی نگاهی انداخت.. چهره اش هم ناامید و هم همراه با سرگرمی بود

_تورو میخواد و تا زمانی که تورو به دست نیاره هم کاری نمیکنه

صدایی خش دار  از پشت سرش به گوش رسید

_فکر کردی این کارو می کنم ؟ جی بیا اینجا

با شنیدن صدای عمیق و خشن شروع به لرزیدن کرد.. بسیار خشن تر و عمیق تر از آنچه که به خاطر می آورد…تقریباً وحشیانه به گوش می رسید..همانطور که به سمت اتاق حرکت می‌کرد پاهایش مانند ژله بودند.. از راه رفتنش آگاه نبود… تنها زمانی به خودش آمد که کنار تخت خواب ایستاده و برای آن که خودش را سرپا نگه دارد میله کنار تخت او را با دو دست چسبیده بود… زمزمه کرد

_من اینجا

برای چند لحظه ساکت بود سپس گفت

_ یه کم آب می خوام

جی تقریباً با صدای بلند خندید زیرا این درخواستی بود که تقریباً می‌توانست از هر کسی بخواهد.. اما سپس  تنش درون  لب‌ها و صورتش را دید و متوجه شد که دوباره دارد وضعیتش را چک میکند…و دلش می‌خواهد جی کنارش باشد…به طرف مخزن آبی که گوشه اتاق قرار داشت چرخید… یک لیوان را پر از آب کرد…یک نی داخل آن قرار داد و آن را مقابل لب هایش گرفت

با حالتی محتاطانه مایع را به درون دهانش کشید و برای لحظه ای آن را نگه داشت.. مانند اینکه اجازه میداد اعضای بدن اش در آن خیس شوند… سپس به آرامی آن را قورت داد…و بعد از یک دقیقه آرام گرفت… با صدایی گرفته زمزمه کرد

_خدا را شکر..هنوز هم گلوم متورمه… مطمئن نبودم بتونم قورتش بدم…و مثل جهنم مطمئنم اون لوله ی لع*نتی رو دوباره توی گلوم نمیخوام

پشت سر جی… فرانک خنده اش را به صرفه تبدیل کرد.. جی پرسید

_چیز دیگه ای میخوای ؟

_بله منو ب*بوس

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *