فصل ۵

روز بعد… زمانی که در اتاق استیو را باز کرد…او سرش را از روی بالشت به طرف جی چرخاند و گفت

_ جی

صدایش خشن و تقریبا گرفته به نظر می رسید و جی با خود در  تعجب بود که آیا تازه از خواب بیدار شده؟

مکثی کرد …زمانی که به چشمهای بانداژ شده اش نگاه کرد…توجه اش جلب شد

_از کجا میدونستی؟

پرستار ها مدام در اتاق او آمد و رفت داشتند..پس چگونه می‌توانست شد هویت او را حدس بزند؟

به آرامی گفت

_ نمیدونم… شاید به خاطر بوت باشه یا فقط احساس تو که توی اتاقی…شاید ریتم راه رفتنت رو تشخیص میدم

با گیجی پرسید

_بوی من؟من از عطر استفاده نمیکنم پس اگه از اون فاصله میتونی بوم رو استشمام کنی یه چیزی اشتباهه

لب هایش به سمت بالا حرکت کردند

_ بوی تازه و کمی شیرینیه.. ازش خوشم میاد.. حالا یه بوسه ی صبح بخیر میگیرم؟

ضربان قلبش به شدت بالا پرید…درست مانند روز قبل که از او درخواست بوسه کرده بود..بوسه ای سبک و نرم به او داده بود…لب هایش به ندرت لب های او را لمس کرده بودند.. در حالی که فرانک در پس زمینه وانمود میکرد نامرئی است…. اما بعد از ان…حداقل ۱۰ دقیقه طول کشیده بود تا نفسش دوباره به ریتم عادی برگردد.. حالا حتی با اینکه ذهنش بر سر او فریاد می کشید که محتاط باشد… اتاق را رد کرد و بالای سر او خم شد… تا بوسه ی نرم و سریع دیگری به او بدهد.. به لب هایش اجازداد تنها برای یک ثانیه روی لبهای او بماند… اما زمانی کهشروع به پس کشیدن خودش کرد..استیو فشار آن را بیشتر کرد…لبهایش را محکم به لبهای او چسباند…همانطور که احساس هیجان تمام بدنش را در بر میگرفت قلبش دیوانه وار به قفسه ی س*ینه اش می کوبید

زمانی که خودش را مجبور کرد عقب بکشد و دوباره روی پاهایش بایستد به او گفت

_ مزه ی قهوه میدی

لب هایش کمی باز بودند…باحساسیتی حواس پرت کن… اما با شنیدن کلمات او به حالت متکبرانه ای درآمدند

_ازم میخواستن چای بنوشیم یا آب سیب

طوری اینها را می گفت انگار از او میخواستند روغن موتور هواپیما بنوشد

_اما باهاشون صحبت کردم و متقاعد شون کردم بهم اجازه بدن قهوه بخورم

با لحنی خشک پرسید

_اوه؟ چطور؟ با امتناع کردن از نوشیدن هر چیزی غیر از قهوه؟

گفت

_کارکرد

اصلا پشیمان به نظر نمی رسید..می توانست تصور کند پرستارها در برابر اراده ی بی رحمانه او چگونه درمانده بودند

علی‌رغم این حقیقت که دیگر نیازی نبود با او به روش قدیمی شان رابطه برقرار کند… از سر عادت.. دست هایش به سمت بازوهای او رفتند… آنقدر به این تماس عادت داشت که حتی متوجه  نشد

_حالت چطوره؟

_مثل جهنم

_اوه

_ چه مدت اینجا بودم؟

با کمال تعجب او دیگر از شمردن روزها دست برداشته بود… آنقدر با او درگیر شده بود که گذر زمان اصلا به نظرش نمی آمد… به خاطر آوردن آن برایش دشوار بود

_سه هفته

_پس سه هفتگی دیگه باید با این گچ ها سر کنم؟

_ فکر می کنم  بله

_ خیلی خوب

طوری این را گفت گویی اجازه اش را داده…و جی پیش خود فکر کرد تنها به آنها ۳ هفته زمان خواهد داد نه حتی تا یک روز بیشتر… و گرنه خودش گچ ها را از دست و پایش بیرون می آورد… دست چپش را بلند کرد…

_امروز دو سوزن از بدنم جدا شد.. حدود یک ساعت پیش آی وی رو از دستم بیرون کشیدند

_متوجه نشده بودم

با شنیدن غرور در صدای خش دارش کمی لبخند زد.با خودش در تعجب بود که آیا هرگز به خشونت صدایش عادت خواهد کرد؟ اما همزمان….هر زمان که آن را می شنید لرزشی کوچک در امتداد ستون فقراتش پدید می آمد

_و از گرفتن داروی ضد درد اجتناب کردم.. می خوام ذهنم واضح باشه..قبلا یه عالمه سوال بود که میخواستم ازت بپرسم اما خیلی زمانبر و خسته کننده بود…و ذهنم اینقدر به خاطر داروها مه آلود بود که نمیتونستم تمرکز کنم.حالا دلم میخواد بدونم چه خبره؟ کجام/شنیدم دکتر رو سرگرد صدا میزدی… پس میدونم توی یه بیمارستان نظامی ام..سوال اینه…چرا؟

_تو توی بتسدایی

_یه بیمارستان نیروی دریایی؟

شگفتی صدایش را حتی خشن‌تر کرد

_فرانک گفت برای مسایل امنیتی تورو به این جا آوردند..جلوی هر ورودی چند نگهبان قرار داره…و اینجا محل مرکزی برای تمام جراحی‌هایی که روی تو انجام دادند بوده

به تندی گفت

_سرگرد لانینگ عضو نیروی دریایی نیست

_نه

اینکه چگونه کوچکترین جزئیات درباره خودش را نمی توانست به خاطر بیاورد اما می‌دانست که بوداپست یک بیمارستان مربوط به نیروی دریایی است… و سرگرد جزو رتبه بندی نیروی دریایی نیست… شگفت انگیز بود… او را نگاه کرد… که در حال بررسی پیامدهای چیزی که هم اکنون به گفته… چگونه لبهایش ساکن مانده بود

_پس یک نفر با یک عالمه نفوذ می خواد که من اینجا باشم…احتمالا لانج لی

_کی؟

_مرکز فرماندهی عزیزم..سی ای ای

همانطور که استیو ادامه داد جی سرمایی از ترس را احساس کرد

_ شاید کاخ سفید اما.. بیشتر روی سی ای ای شرط می بندم.در مورد فرانک پین  چی؟

با صدایی قاطع گفت

_ اون یه مامور اف بی آی…من بهش اعتماد دارم

زمزمه کرد

_لع*نت… همه چیز داره پیچیده میشه…تمام این دپارتمان های متفاوت نظامی و هماهنگی‌ها چیز نرمالی نیست…چه خبره؟ در مورد انفجار بهم بگو

_فرانک بهت نگفت؟

_راجع به هیچ اطلاعاتی ازش چیزی نپرسیدم… من اونو نمی شناسم

بله این دقیقاً شبیه استیو بود ..او همواره خود را دور از دسترس نگه می‌داشت… با احتیاط دوروبرش را بررسی می‌کرد …اگرچه قبل از آنکه چنین عادت خاصی را به خود بگیرد با او ازدواج کرده بود… او از جاذبه اش مانند یک سپره استفاده می کرد …برای همین تمام مردم فکر میکردند او شخصیتی برونگرا و خودجوش دارد اما در حقیقت کاملا مخالف تمام اینها بود… او همواره مردم را دور از خود نگه می داشت… به هیچ کس اجازه نمی داد به او نزدیک شود …اما هرگز کسی متوجه این موضوع نمی شد …زیرا بازیگر ماهری بود …حالا جی احساس می کرد آن سپر از بین رفته …مردم می توانستند او را به خاطر چیزی که واقعا هست بپذیرند یا او را تنها بگذارند ..و  او اهمیتی نمی‌داد… این… رفتار سختی بود ….اما متوجه شد این گونه طرز برخورد را بیشتر دوست دارد… واقعی بود… بدون وانمود کردن یا طفره رفتن…. و برای اولین بار ….به جی اجازه می‌داد به او نزدیک شود ..به او نیاز داشت… به او اعتماد داشت …شاید تنها به خاطر وضعیت تضعیف کننده بود …اما این اتفاق افتاده بود …و جی را مجذوب خودش می کرد
_جی؟

توضیح داد

_ نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاده..نمیدونم چرا اونجا بودی..اونا هم نمیدونن

_ منظورت از اونا کیه؟

_ فرانک… اف بی آی

با صدایی خشک اضافه کرد

_ و کسانی  دیگه که اون باهاشون کار میکنه… ادامه بده

_فرانک به من گفت تو کار غیرقانونی که اونها ازش خبر داشته باشند انجام ندادی… شاید تو تنها یه ناظر بی‌گناه بودی..اما راستش توی سرک کشیدن توی دردسر شهرت داری…و اونا فکر می کنند شاید چیزی درباره ی این اتفاق بدونی…مثل اینکه یک نفر یک بمب توی محله مذاکره قرار داده… تو تنها کسی هستی که زنده مونده

_ چه نوع مذاکره ای

_ نمیدونم تمام چیزی که فرانک بهش اشاره کرد شامل امنیت ملی می شد

_و اونها می‌ترسند شاید شخصیت اون شناسایی شده اما ازش خبر ندارن… چون بازیکنان طرف مقابل هم متلاشی شدند… شاید یه حمله انتحاری بوده…لعن*ت تعجبی نیست که دلشون میخواد حافظه ام رو به دست بیارم اما همه اینا یه چیز رو توضیح نمی ده… چرا تو درگیر این ماجرا شدی؟

_اونا منو برای تشخیص هویت تو به اینجا آوردند

با بی حواسی بازویش را نوازش کرد… همانطور که ساعت های طولانی این کار را انجام داده بود

_ تشخیص هویت من/خودشون می دونستن؟

_مطمئن نبودند… قسمتی از گواهینامه رانندگی ات رو پیدا کرده بودند… اما مطمئن نبودن مال توئه یا یکی از مامور های اونها…مشخصا قد و وزن تو و یکی از مامور های اونها شبیه به همه..همچنین دستهات سوخته بودند پس نمیتونستن اثر انگشتت رو برای تعیین هویت بردارند.

چیزی به حافظه اش فشار می آورد…برای همین دست از صحبت کردن برداشت…. اما نمی توانست روی جزئیات گریزان تمرکز کند…برای یک ثانیه به آن نزدیک شد اما سوال بعدی استیو تمرکز او را بر هم زد

_چرا ازتو خواستند؟ کسی دیگه ای نبود که بتونن برای احراز هویت من ازش استفاده کنند ؟ یا اینکه بعد از طلاق باز هم به هم نزدیک بودیم؟

_نه نبودیم… این اولین باری بود که بعد از ۵ سال تو رو میدیدم.. تو همیشه انسانی گوشه‌گیر بود..یاهل نگه داشتن دوستی ها نبودی و خانواده ای هم نداشتی….پس تنها گزینه من بودم

با نا آرامی حرکت کرد… لب هایش به یک خط سخت تبدیل شده بودند و زیر لب دشنامی‌ فرستاد

با حالت مختصری گفت

_ دارم سعی می کنم همه این چیزها رو درک کنم ….اما مدام به این دیوار تاریکی لع*نتی برخورد می کنم..بعضی از چیز هایی که بهم گفتی به نظرم خیلی اشنا میان…و با خودم فکر میکنم …اره اون منم….بعد….قسمت هایی از اون مثل اینه که داری درباره ی یه غریبه صحبت میکنی.و با خودم در تعجب می مونم که ایا واقعا چیزی میدونم؟جهنم..چطور باید بدونم؟…
انگشت هایش روی بازوی او سر خوردند و تا جایی که می توانست به او آرامش می دادن..نفس خودش را حرام دلداری دادن بیخود و بی نتیجه نکرد زیرا می دانست این کار او را خشمگین تر می کند..انطور که به نظر می‌رسید او تاکنون تمام انرژی کمی که ذخیره کرده بود را با پرسیدن این سوال ها از او مصرف کرده بود…برای چندین دقیقه همانجا در سکوت دراز کشید… سی*نه اش به سرعت بالا و پایین میرفت.. بالاخره ریتم نفس کشیدن آرام شد و زمزمه کرد

_خستم

_به خودت خیلی فشار آوردی.. فقط سه هفته گذشته میدونی

_ جی

_بله؟

_ باهام بمون

_ میمونم..خودت میدونی که میمونم

_ عجیبه… حتی نمیتونم صورتت رو توی ذهنم تصور کنم..اما قسمتی از من تو رو میشناسه..شاید دانش معنوی خیلی عمیق تر از خاطرات باشه

صدای خشن اش کیفیتی خشنن و مردانه به کلمات می‌داد.. اما جی احساس می کرد شارژ الکتریکی به بدنش برخورد کرده و باعث می شد پوستش به خارش بیافتد… ذهنش با تصاویر پر شد… اما نه تصاویری از خاطراتش…خیال پردازی او تصویر های جدیدی را تولید می کرد… از این مرد با این روح قوی تر و صدای خرابش…که او را در آغوش بگیرد…نسبت به او حالتی مالکانه داشته باشد…. با این فکر تمام پوست بدنش داغ شد…و انهم تنها به خاطر کلماتش… صدایش…. شدت واکنش بدنش نسبت به این مرد او را شوکه کرد…. او را ترساند… و قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد…..از تخت به سرعت فاصله گرفت

_جی؟

همانطور که احساس کرد جی از او دور شده…نگران شد… حتی کمی حالت هوشیاری در صدایش به گوش می‌رسید

توانست خودش را وادار کند که بگوید

_ بخواب

صدایش تقریباً تحت کنترلش درآمده بود

_ به استراحت نیاز داری…زمانی که بیدار بشی من اینجا خواهم بود

دست بانداژ شده‌اش را بالا گرفت

_ چطوره دستمو بگیری؟

_ نمیتونم اینکارو بکنم..دردت میگیره

به زحمت گفت

_ با بقیه ی دردها مخلوط میشه

داشت به سرعت انرژی اش را از دست می داد

_ فقط تا موقعی که خوابم میگیره منو لمس کن.. خیلی خوب؟

جی احساس کرد خواسته ی او مستقیماً به قلبش اصابت کرد…این که او هنوز هم از جی درخواست می کرد او را مبهوت می کرد…اما احساس نیاز او برای لمس شدن… بیشتر از آن بود که بتواند تحمل کند.. به سمت تخت برگشت داستش را روی بازوی او قرار داد…به محض اینکه او را لمس کرد…..احساس کرد شروع به آرام‌تر شدن کرده و ظرف دو دقیقه به خواب فرو رفت

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *