تشنه
صدای ریخته شدن آب در لیوان را شنید.. سپس یک نی لب هایش را لمس کرد… با قدردانی شروع به مکیدن مایع خنک به درون دهان خشکش شد. تنها بعد از چند ثانیه نی را از لب هایش دور کرد… با آن راه و روش خونسردانه خود گفت

_اولش نباید زیاد آب بخوری… داروی بیهوشی ممکنه مریضت کنه

دستش را تکان داد و دوباره احساس کرد که سوزن در آن جا به جا می شود.. ناراحتی سریعی وجودش را پر کرد

_به یک پرستار بگو این سوزن لع*نتی رو بیرون بیاره

_بعد از جراحی به گلوکز نیاز داری تا مانع از این بشه که بدنت وارد شوک بشه.. احتمالاً داروی آنتی‌بیوتیک هم توش هست

_پس میتونن بهم قرص بدن..دوست ندارم این طور دست و پام محدود بشه

اینکه هنوز هم پاهایش در گچ بود به اندازه کافی بد بود..دیگر به اندازه ی یک عمر ساکن و بیحرکت یکجا دراز کشیده بود

برای چند ثانیه..جی ساکت بود.می توانست احساس کند که بالاخره او را درک می کند.گاهی اوقات مانند این بود که نیازی به کلمات ندارند. مانند اینکه پیوندی بین آنها بود که کلمات را جابه جا می کرد.جی دقیقا می دانست این که مجبور باشد هر روز در تختخواب دراز بکشد تا چه اندازه او را کلافه میکند…این نه تنها ملالت آور بود.. بلکه برخلاف تمام غرایز حفظ بقایش بود.. بالاخره گفت

_خیلی خوب

انگشت های سرد و خنک او روی پوست بازویش کشیده شدند

_یه پرستار میارم

به خارج شدن او از اتاق گوش فرا داد..بی حرکت دراز کشید.. منتظر بود ببیند آیا فرانک هویت خود را آشکار میکند ؟مانند یک بازی زیرکانه بود…حتی نمی دانست چرا دارد آن را بازی میکند اما فرانک چیزی را پنهان می کرد و استیو به او اعتماد نداشت.هر کاری انجام می داد تا بتواند سرنخی پیدا کند حتی اگر چیزی ناچیز مانند وانمود کردن به خوابیدن… در حالی که در واقع داشت استراق سمع می‌کرد بود…او حتی چیزی هم نفهمیده بود.. جز آنکه فرانک برای او برنامه ها داشت

فارانک پرسید

_درد داری؟

محتاطانه سرش را چرخاند..

_فرانک ؟

قسمتی دیگر از بازی.. وانمود کردن به اینکه صدای مرد دیگر را نمی شناسد..

_بله

_نه درد زیادی احساس نمیکنم فقط خواب الودگی

تا این اندازه درست بود..داروی بیهوشی باعث می‌شد احساس خواب آلودگی و بی حسی کند. اما می توانست خودش را مجبور کند تا از لحاظ ذهنی هوشیار باشد و آن قسمت مهم اش بود..ترجیح می‌داد درد بکشد تا اینکه آن چنان بیحس باشد که نداند اطرافش چه اتفاقی می افتد.. تجربه کما مانند کابوسی از تاریکی و پوچی بود…انچنان که دلش نمی خواست دوباره آن را تجربه کند…حتی به فرم و شکلی بسیار خفیف تر.. حتی فراموشی از آن حالتی که کنترلی روی خود و محیط اطرافش نداشت بهتر بود

_این آخرین جراحی بود…دیگه جراحی دیگه ای در کار نیست…  یا سوزن دیگه ای هم در کار نخواهد بود.زمانی که گچ ها رو از پات بیرون بیارن میتونی دوباره به خود قدیمیت برگردی

فرانک صدایی آرام داشت و همواره توجه ای آشنا در صدایش شنیده می شد.مانند اینکه آنها یکدیگر را به خوبی می شناختند.. صدایش چیزی آشنا  رادر استیو تح*ریک کرد…این خود قدیمی بدنی بود پر از سرعت و استقامت.. نیرویی فولادین که باعث می شد…زمانی که مردهای دیگر بیهوش می شدند او به حرکت کردن ادامه دهد

پرسید

_جی توی خطره؟

دست از محتاط بودن کشید و مستقیم به مطلبی که برایش مهم بود وارد شد.

_به خاطر چیزی که ممکنه دیده باشی؟

_بله

ما هیچ خطری رو پیش بینی نمی کنیم

صدای فرانک محتاطانه بود

_تو فقط به این دلیل برای ما مهم هستی که میخوایم بدونیم دقیقا چه اتفاقی افتاده و ممکنه به چند تایی از سوال های ما پاسخ بدی

استیو کنایه‌آمیز لبخندی زد

_بله میدونم.. آنقدر مهم که از خط قرمز عبور کردی …چندین آژانس مختلف رو باهم هماهنگ کردی و آدمهای دیگه از شاخه های سرویس های دیگه …و بخش های خصوصی تر رو وارد ماجرا کردی.. من فقط یه شاهد بیگناهم مگه نه ؟ جی ممکنه این حرف ها رو خریده باشه اما من نه …پس چرت و پرت گفتن رو فراموش کن و سوالم رو با بله یا نه پاسخ بده ..آیا جی در خطر؟
فرانک با قاطعیت گفت

_نه

و بعد از یک ثانیه استیو به آرامی سرش را تکان داد. این تمام چیزی بود که از دستش بر می آمد.صرف نظر از آنچه که فرانک داشت پنهان میکرد او هنوز هم از جی خوشش می آمد و از او حمایت می کرد. جی به اندازه کافی جایش امن بود.. استیو می‌توانست با بقیه آن بعا کنار آید.. جی تمام چیزی بود که هم‌اکنون برایش اهمیت داشت

پاها گشت به خاطر بسته شدن در گچ به مدت ۶ هفته ضعیف شده بودند…. دست هایش را روی آن‌ها کشید..خودش را به سبکی عجیب و غریب آنها عادت می داد… می توانست آنها را تکان دهد اما حرکاتش غیر قابل کنترل بودند.دو روز گذشته روی ویلچر یا صندلی کنار تخت می نشست..به  بدنش اجازه می‌داد به حرکات و حالت های مختلف عادت کند.. دستهایش به اندازه کافی خوب شده بودند که می‌توانست استفاده از واکر هر روز چند دقیقه راه برود. تمام مدت اطلاعات ش در حال افزایش بودند..حالا می دانست حتی زمانی که روی واکر خم می‌شد…هنوز هم چند سانتی از جی بلندتر بود… دلش می خواست او را در آغوش بگیرد و روی موهای او را ببوسد…او خودش را کنترل کرده بود و سعی می کرد همه چیز را به آرامی پیش ببرد… اما حالا دیگر همه آنها به پایان رسیده بودند

جی او را نگاه کرد که پاهایش را ماساژ میداد.. انگشتهای کشیده با اعتماد به نفس ماهیچه‌ها را نرم می‌کردند.. آن بعد از ظهر نوبت فیزیوتراپی داشت اما منتظر کس دیگری نمی ماند تا این کار را برایش انجام دهد..زمانی که جراحی روی چشمهایش انجام شده بود مانند ابری بهاری بود:منتظر..پر تنش..اما تحت کنترلی فولادی.. یک ماه ونیم از حادثه انفجار میگذرد و شاید آدمهای دیگر هنوز هم در تخت دراز کشیده و برای کاهش درد از قرص استفاده می‌کردند…اما استیو از همان زمانی که به هوش آمده بود مدام به خودش فشار وارد می کرد تا هر چه سریعتر بهبود یابد.. دستهایش هنوز هم می‌بایست حساس باشند اما از آنها استفاده می کرد و هرگز خم به ابرو نمی آورد… دنده ها و پاهایش می‌بایست به شدت درد می کردند… اما اجازه نمی داد چنین چیزی او را متوقف کند.هرگز از سردرد شکایت نمی کرد..اگرچه سرگرد لانینگ به جی گفته بود احتمالا تا چندین ماه آینده هم سردرد های وحشتناک خواهد داشت

جی به ساعتش نگاه کرد…استیو حالا به مدت نیم ساعت بود که داشت پاهایش را ماساژ میداد.با قاطعیت گفت

_فکر می کنم کافی باشه… نمیخوای به تختخواب برگردی؟

روی ویلچر صاف نشست.. نیشخندی تحویل او داد

_عزیز دلم اینقدر از دست اون تختخواب خسته ام که تنها راهی که میتونی منو مجبور کنی به اونجا برگردم اینه که خودت هم باهام بیای

آنچنان به طرز شرم‌آوری مردانه به نظر می رسید که جی احساس کرد در برابرش سست و ضعیف می شود.حتی برخلاف هشدارهایی که به خودش می داد و مدام به خودش یادآوری می کرد که باید در برابر جذابیت او مقاومت کند…مانند جنگجویی زخمی رو به روی او ایستاده و سعی می کرد او را اغفال کند.. نمی توانست بدون آنکه زانوهایش سست شوند به او نگاه کند.. گاهی اوقات احساسی که در مورد او داشت مانند جزر و مدی از لذت و درد بود… آنچنان قوی که تقریباً او را به زانو در می آورد..هر روز استیو قوی تر می شد..هر روز از لحاظ بدنی پیشرفت می کرد… قدرت و اراده اش را بار دیگر به رخ جنبه ی دیگری از زندگی می کشاند..تماشا کردن او و متوجه قدرت اراده او شدن…همانطور که با موقعیتش مبارزه می‌کرد.. همزمان شگفت آور و ترسناک بود.. آنچنان تحت کنترل و مصمم به نظر می‌رسید که تقریباً غیر انسانی بود.. اما همزمان به جی اجازه میداد تا جنبه های انسانی او را نیز ببیند. حالا بیشتر از آنچه که زمانی فکر میکرد امکان‌پذیر باشد به او وابسته بود…آسیب پذیری که اجازه می داد در برابر جی نمایان شود دیوار دفاعی او را فرو می ریخت… زیرا می دانست که تا چه اندازه نادر است

دستور داد

_ واکر رو برام بیار

چشم بانداژ شده‌اش را به طرف او گرداند و منتظر ماند….مانند اینکه انتظار داشت جی اعتراض کند

جی لب هایش را جلو داد.. به او نگاه کرد..سپس شانه‌هایش را بالا انداخت و واکر را جلوی او گذاشت. اگر با سر به زمین بیفتد و جایی از خودش را بشکند تماما تقصیر خودش خواهد بود که محدودیت هایش را جابجا میکرد.. به آرامی گفت

_خیلی خوب پیش برو. زمین بخورد.. دوباره پا ت رو بشکن… جمجمه ی سرت رو دوباره ترک بده و یه چند ماه بیشتر اینجا بمون.. مطمئنم این قضیه باعث هیجان و خوشحالی پرستارها میشه

استیو به لحن نیش دار او خندید…این واکنش با بهبودی وضع سلامتی اش بیشتر اتفاق می افتاد.. آن را به عنوان معیاری از بهبودی و ترمیمش در نظر می‌گرفت. زمانی که کاملاً مریض و بی دفاع بود جی هیچ چیزی را از او دریغ نمی کرد..از این روی شخصیت نیش دار او خوشش می آمد.. یک زن رام و سربه راه اصلا مناسب او نبود…اما جی از همه لحاظ مناسب بود

به او اطمینان خاطر داد

_ نمی افتم

خودش را در موقعیتی عمودی قرارداد میبایست بیشتر وزنش را روی بازوهایش بیاندازد..اما پاهایش…زمانی که به آنها دستور داد… حرکت کردند… درست بود…حرکاتش آنقدر ها هم نرم و روان نبود… اما تحت کنترلش بودند

جی به تقلید از گوینده مسابقات گفت

_و اووووو برمی خیزه ووو تلوووتلو می خوره

ناراحتی اش کاملا واضح بود

با صدای بلند خندید و در واقع سکندری خورد اما خودش را به موقع گرفت

_تو قراره منو هدایت کنی نه مسخره ام کنی

خنده ای گوشه ی لبهای استیو را بالا برد و ضربان قلب جی…با افسون خشن و مردانه ان…بالاگرفت

استیو با نیشخند گفت

_اه..عزیزم..به خودم بیش از اندازه فشار نمیارم..قول میدم…میدونم تا چه اندازه می تونم تحمل کنم..یا لا..بیا جلو و منو به پایین راه رو هدایت کن

با قاطعیت پاسخ داد

_نه

دو دقیقه بعد جی به آرامی در کنار استیو که با واکر حرکت می‌کرد راه می رفت… در پایین راهرو نگهبان ها با حالت هشدا همه چیز و همه کس را مورد بررسی قرار می دادند ه…ر زمان که استیو اتاقش را ترک می کرد همین اتفاق می افتاد..اگر چه او متوجه این که… تا این اندازه از نزدیک محافظت می شود نبود..چشم های جی به نگهبان افتاد..ونگهبان از روی ادب سرش را تکان داد… مهم نبود همه چیز تا چه اندازه ساکت و آرام به نظر برسد.. حضور نگهبان ها به او یادآوری می کرد که استیو  خودش را در چیزی خطرناک درگیر کرده …اما ایا این فراموشی او را در خطری بزرگتر قرار نمی‌داد ؟ تعجبی نبود که فرانک احساس می‌کرد حضور نگهبان ها ضروری است… اما این که متوجه شود حضور آنها تا چه اندازه ضروری است… ناگهان او را به وحشت انداخت …همه اینها متعلق به ناحیه ی خاکسترای بود که فرانک راجع به آن توضیح نداده بود اما جی می دانست که انجاست
استیو بوک

_کافیه

محتاط انه چرخید…دقیقا ۱۸۰ درجه چرخیده و دو قدم برداشت..سپس ایستاد…سرش به طرف او برگشت

_ جی؟

_متاسفم

باعجله کنار او برگشت..چطور می دانست باید تا چه اندازه بچرخد؟ چرا از حرکاتش نا مطمئن نبود ؟به آرامی قدم بر میداشت… هنوز هم بیشتر وزنش را روی دستها و بازو هایش انداخته بود اما رفتارش حساب شده و با اطمینان به نظر می‌رسید…جراحات او را کند تر کرده بودند اما او را متوقف نکرده بودند… به خودش اجازه تسلیم شدن نمی داد..به جراحات تنش به عنوان چیزی که می بایست از آنها شفا یابد نگاه نمی‌کرد بلکه به عنوان چیزی که می بایست آن را شکست دهد… او با این موقعیت به روش خودش مقابله می کرد و برنده می شد زیرا چیز دیگری را نمی پذیرفت

روزهای بعد… جی حتی بیشتر شاهد نمایش قدرت و اقتدار او بود… آنهم در طول جلسات فیزیوتراپی که تا چه اندازه مرزهای توانایی خود را جا به جا می کرد… تراپیست سعی کرد او را محدود کند تا به خودش بیشتر اجازه استراحت بدهد اما استیک اصرار داشت همه چیز را با سرعت خودش انجام دهد..در سومین روز جلسه فیزیوتراپی او دیگر به طور کامل واکر را کنار گذاشته و آن را با جی جایگزین کرد… در حالی که دستش را دور شانه ی او می انداخت و نیشخند پهنی روی صورتش بود گفت حداقل اگر به زمین بیفتد جی ماننده بالشی زیر او میماند

از موقعی که لوله از گلویش خارج شده بود به طور مداوم وزن اضافه می کرد..هم‌اکنون به همان سرعت قدرتش را به دست می آورد.. جی می توانست تفاوت ایجاد شده در او… از یک روز تا روز دیگر را احساس کند.به جز بانداژهای روی چشم هایش تقریبا نرمال به نظر می رسید..جی می دانست بیشتر جای زخم هایش به وسیله لباس هایی که فرانک برای او آورده بود تا بپوشد پنهان شده بودند..دستهایش هنوز هم به خاطر سوختگی صورتی بودند و صدایش هرگز نمی توانست بهتر شود… همچنین خاطراتش هیچ نشانی از بازگشت از خود نشان نمی داد ند..هیچ فلاش بکی از خاطره یا سوسو زدنی از شناخت وجود نداشت… به نظر می رسید…  همان روزی که به واسطه ی صدای او خودش را از دنیای تاریکی و بیهوشی به بیرون کشیده…دوباره متولد شده…و چیزی قبل از آن وجود نداشته

گاهی اوقات… زمانی که او را در حال تمرین با آن نیروی اراده خستگی ناپذیر می دید.. مچ خودش را درحالی می گرفت که داشت آرزو می کرد کاش هرگز خاطرات او باز نگردند…و در آن زمان احساس گناه او را می خورد..اما اکنون او بیش از اندازه به جی وابسته بود و اگر شروع به یادآوری کند… این احساس صمیمیت و نزدیکی بین آنها از بین خواهد رفت..جی همزمان که سعی می کرد خودش را در برابر این نزدیکی و صمیمیت محافظت کند..اما هر لحظه از آن را مانند گنجینه‌ای گرامی می داشت باز هم بیشتر میخواست..سر دو راهی گیر افتاده بود و نمی‌دانست چطور خودش را آزاد کند.. جی توانست از خودش محافظت کرده و به همه چیز پشت کند و او را ترک کند…یا می توانست هر چه که به دستش می‌رسد را دودستی محکم بچسبد.. اما نی می‌توانست  تصمیم بگیرد هیچ کدام از این کارها را انجام دهد.. تنام کاری که می‌توانست انجام دهد صبر کردن بود و اینکه هر روز او را مشاهده کند که قدرتش افزایش پیدا میکند

روزی که قرار بود بانداژ ها را از روی چشم هایش بردارند…استیو سپیده صبح از خواب بیدار شد و بام ناآرامی اطراف اتاق بیمارستان پرسه میزد…..جی آن روز صبح زودتر به آنجا رسیده بود و به اندازه ی او مضطرب بود اما خودش را مجبور کرد تا بی حرکت بنشیند.. بالاخره استیو تلویزیون را روشن کرد و به دقت به اخبار صبحگاهی گوش داد… ابروهایش به یکدیگر گره خورده بودند

زمزمه کرد

_به خاطر کدوم جهنمی اون دکتر سریعتر نمیاد؟

جی به ساعتش نگاه کرد

_هنوز زوده…تو حتی هنوز صبحانه هم نخوردی

استیو زیر لب ناسزایی گفت و انگشت هایش را میان موهایش فرو برد..هنوز هم کوتاه تر از حالت عادی بودند اما به اندازه ی کافی بزرگ بودند تا جراحت روی سرش را بپوشاند… موهایش تیره و براق بود و کم کم نشانه هایی از مواج بودن از خود نشان می دادند.. کمی بیشتر قدم زد…سپس کنار پنجره ایستاد و انگشت هایش را روی لبه آن قرارداد

_امروز روز آفتابی ایه مگه نه؟

جی به بیرون پنجره نگاه کرد و آسمان آبی را دید

_بله..و ابر زیادی وجود نداره..اما پیش بینی هوا میگه تا آخر هفته برف میاد

_امروز چه روزیه ؟

_۲۹ ژانویه

انگشت هایش به ضربه زدن به شیشه پنجره ادامه دادند

_قراره کجا بریم؟

جی احساس تهی بودن می‌کرد

_بریم؟

_وقتی منو از بیمارستان مرخص کردند… کجا قراره بریم؟

زمانی که فهمید اگر همه چیز با چشم هایش خوب پیش برود او در عرض چند ساعت دیگر از بیمارستان مرخص خواهد شد… شوک مانند سیلی به صورتش برخورد کرد… آپارتمانی که فرانک برایش اجاره کرده بود بسیار کوچک بود… تنها یک اتاق خواب داشت اما این چیزی نبود که زنگ هشدار را در سر او به صدا درآورده.. چه میشد اگر فرانک خیال داشت باشد استیو را از او دور کند؟ اگرچه او یک بار چیزی درباره اینکه.. جی می بایست تا زمانی که استیو حافظه اش را به دست می‌آورد کنار او بماند گفته بود…اما از آن زمان تاکنون دیگر ذکری از آن نکرده بود.. آیا هنوز هم برنامه اش همین بود..اگر اینگونه بود….خیال داشت..استیو کجا زندگی کند؟
با بی حالی پاسخ داد

_ نمیدونم کجا میریم.. شاید بخوان تورو بفرستند….

صدایشدر سکوتی تیره بختانه خفه شد

از کنار پنجره چرخید

_چقدر براشون بد میشه اگه هم چنین خیالی داشته باشن

کیفیتی مهلک و کشنده در حرکاتش دیده می شد… قدرت و شکوه یک حیوان درنده.. جی به او خیره شد..به شبح بدنش در مقابل پنجره روشن…و گلویش منقبض شد… او هم اکنون آنقدر قوی تر و سخت تر از گذشته شده بود که تقریباً او را می ترساند…. اما همزمان… همه چیز در مورد او جی را هیجان زده می کرد… آنقدر او را دوست داشت که در عمق س*ینه اش احساس درد می کرد…و هر روز بدتر میشد

یک پرستار سینی پر از صبحانه به داخل اتاق آورد و به جی چشمک زد

_متوجه شدم امروز زودتر اینجا رسیدی بنابراین صبحانه اضافه آوردم

همانطور که جی از او تشکر می کرد لبخند زد…پرستار با حالتی شادمانه گفت

_امروز روز بزرگیه به عنوان صبحانه جشن پیشاپیش بهش نگاه کن

استیو نیشخندی زد

_اینقدر مشتاقید که از شر من خلاص بشید؟
_تو یه فرشته ی به تمام معنا بودی ما واقعا دلمون براتتنگ خواهد شد..اما هی..اسون بیا..اسون برو

سرخی اهسته ای گونه های استیو را قرمز کرد..و پرستار..همانگونه که اتاق را ترک میکرد از ته دل خندید.جی نیشخندی زد و شروع به چیندن سینی صبحانه…همان گونه که استیو با ان اشنایی داشت..کرد.

در حالی که هنوز هم نیشخند میزد..دستور داد

_پاهای خوشگلتو بکشون اینجا و بیا صبحونتو بخور

_اگه ازشون خوشت میاد..بیا یه نگاه حسابی بهشون بنداز

چرخید و دست هایش را بالا برد تا منظره ی کاملی از ان پاهای عضلانی و کشیده را به نمایش بگذارد.

_ حتی بهت اجازه میدم بهشون دست بزنی

_ متشکرم..اما صبحانه خوردنو به پاهای تو ترجیح میدم.. تو گرسنه نیستی؟

_خیلی

به سرعت صبحانه شان را خوردند و استیو دوباره شروع به قدم زدن اطراف اتاق کرد.. ناآرامی او باعث می شد تا اتاق کوچک تر به نظر برسد.بی تابی اش مانند نیرویی قابل لمس بود..او هفته های زیادی را در حالی که به پشت دراز کشیده روی تخت بی حرکت مانده بود… کاملا درمانده و کور…. حتی قادر نبود به خودش غذا بدهد..اما حالا تحرک و پویایی اش را به دست آورده بود و در آینده ای نزدیک خواهد فهمید که آیا بینایی اش بازسازی شده…دکتر از موفقیت عمل کاملا مطمئن بود اما تا زمانی که بانداژها ها برداشته شوند و استیو در واقع بتواند ببیند هرگز به خودش اجازه نمی داد تا چیزی را باور کند..انتظار و عدم اطمینان بود که مانند خوره جانش را می خورد.. دلش می خواست ببیند.. دلش می خواست بداند جی چه شکلی است.. دلش میخواست به آن صدایی که تا این اندازه برایش آشنا شده بود چهره ای رانپ نسبت بدهد.. حتی اگر هرگز دیگر نتواند چیزی را ببیند… نیاز داشت صورت او را ببیند… حتی اگر برای یک لحظه بود…تمام سلولهای بدن اش او را می شناختند… می توانستند حضور او را درک کنند….اما اگرچه خودش را برای او توصیف کرده بود… اما نیاز داشت چهره اش را در ذهن مجسم کند.. بقیه ش خاطراتی که ناپدید شده بودند به اندازه اینکه چهره جی را فراموش کرده بود او را اذیت نمی کرد… مانند این بود که قسمتی از خودش را از دست داده

زمانی که در باز شد…مانند حیوانی محتاط سرش بالا آمد.. جراح چشم خندید

_تقریبا انتظار داشتم خودت بانداژها رو در آورده باشی

_نمیخواستم اون لحظه رو از تو بگیرم

کاملا بی حرکت ایستاده بود

جی هم به همان اندازه بی حرکت ایستاده بود.. همانطور که جراح.. یک پرستار..سرگرد لانینگ  و فرانک را می دید که وارد اتاق می شدند.. سراسر وجودش را تنش پر کرد.. فرانک بسته ای را که نام فروشگاه عمومی این محل رویش حک شده بود حمل می کرد.. آن را روی تخت گذاشت..بدون پرسیدن… جی می‌دانست برای استیو لباس آورده و به طورمبهمی از فرانک سپاسگزار بود که به آن فکر کرده…زیراخودش حتی به فکرش هم نرسیده بود

جراح گفت

_ بشین اینجا پشتت به سمت پنجره باشه

و استیو را به سمت صندلی راهنمایی کرد… زمانی که استیو نشست.. دکتر یک جفت قیچی برداشت و گازهای اطراف شقیقه های او را به آرامی بر می داشت… بانداژ های بیرونی را به طوری که به پد های روی چشم هایش اسیبی نرسد خارج می‌کرد

_یکم سرت رو عقب بده

ناخن های جی کف دست هایش فرو می رفت و قلبش به درد آمده بود..برای اولین بار داشت چهره او را بدون هیچ گونه بانداژی می‌دید…بانداژ های روی چشم هایش… قسمت بالایی بینی..روی گونه ها و اطراف سر او را کاملا پوشانده بود..او مرد جذابی بود اما حالا خیلی تغییر کرده بو…د بینی اش دیگر کاملا صاف نبود و گونه هایش بسیار برجسته تر به نظر می رسیدند… در کل… صورتش زاویه دار تر از قبل به نظر می رسید… سختی مردانه در چهره اش کاملا مشخص بود

به آرامی.. دکتر های گاز را برداشت..سپس چشم های استیو را با محلولی شست….. به آرامی به پرستاری گفت

_پرده ها رو بکشید

سپس پرستاری پرده ها را روی پنجره کشاند و اتاق را تاریک کرد…سپس نور ضعیف کنار تخت خواب را روشن کرد

_ خیلی خوب.. حالا میتونی چشمات رو باز کنی… به آرومی… اجازه بده به نور عادت کننن.. بعدش اونقدر پلک بزن تا دیدت متمرکز بشه

استیو چشمهایش را اندکی باز کرد… سپس پلک زد… یک بار دیگر آن را تکرار کرد

گفت

_لع*نت  اون نور خیلی روشنه

سپس چشمهایش را کاملا باز کرد… آنقدر پلک زد تا نگاهش متمرکز شود…. سپس سرش را به سمت جی چرخاند

جی مانند اینکه فریز شده باشد…روی صندلی نشسته بود… حتی نفس هم نمی‌کشید.. مانند این بود که به چشمهای یک عقاب خیره شوی… نگاه درنده ی یک حیوان شکاری را ببینی…. یک شکارچی ماهر…آنها چشم های مردی بودند که آنقدر او را دوست داشت که قلبش به درد می آمد….. ناگهان وحشت تمام خونش را پر کرد…چشم های قهوه ای شکلاتی ای را به خاطر می آورد…. اما این چشم ها….چشمهایی به رنگ عسلی تیره بودند…. مانند کریستالی کهربایی می درخشیدند….. دقیقا مثل چشم یک عقاب

او مردی بود که جی عاشقش بود… اما نمی دانست او کیست ….فقط می دانست که چه کسی نیست….

او …

استیو کراسفیلد نبود

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *