رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت ششم

 

سپس حقیقت برایش روشن شد و خنده ی ارامی کرد.استیو نسبت به او واکنش نشان نمی‌داد.. او به صدا و نوازش دستی که برای او بود واکنش نشان می داد.. حتی اگر حرفها و نوازش بی طرفانهی پزشکانی که اطراف او بودند باشد… هر کس دیگری هم می توانست دقیقاً همین کار را بکند… فرانک پین…  هم می‌توانست درست اینجا بایستد و همین نتیجه‌ی یکسان را بگیرد

درست همین حرف ها را یک ساعت بعد… زمانی که سرگرد لونینگ  داشت چارت پزشکی او را نگاه می کرد و چانه اش را میخاراند…. و هر از گاهی با حالت چهره ای متفکرانه به او نگاه می کرد گفت… فرانک گوشه ای ایستاده بود… حالت چهره اش چیزی را نشان نمی داد… اما از زیر نگاه موشکافانه اش چیزی پنهان نمی ماند

سرگرد لونینگ یکی از پزشک های برتر ارتش بود…. مردی که خود را هم به درمان و هم به ارتش اختصاص داده بود…. او در بودستا  زندگی نمی کرد …اما زمانی که با او تماس گرفتند و از او خواستند که در نیمه شب به اینجا بیاید بدون هیچ گونه سوالی فورا خودش را رساند…. او و چند دکتر دیگر وظیفه نجات دادن جان این مرد را به عهده داشتند… در ان زمان انها حتی نام او را هم نمی دانستند…اما حالا نامی روی چارت او ثبت شده بود…. اما هنوز هم نمی دانست چرا او تا این اندازه برای قدرت‌های بالایی مهم است… فرقی هم نمی‌کرد….. سرگرد لونینگ از هر ابزاری که در توانش بود استفاده می‌کرد تا بیمارانش را نجات دهد…. حالا یکی از آن ابزارها این زن جوان لاغر اندام… با چشم های آبی تیره و لب های بسیار جذاب و گیرا بود

سرگرد صادقانه گفت

-فکر می‌کنم نمیتونیم روند بهبودی رو نادیده بگیریم… خانم گرانجر این صدای شماست که او نسبت بهش واکنش نشون میده نه صدای من… نه صدای پرستارها… و نه صدای فرانک … اقای کراسفیلد در کمای عمیقی نیست…  با میل و اختیار خودش نفس میکشه و بدنش واکنش نشون مید…ه اینکه فکر کنی میتونه صدای شما رو بشنوه چیز غیر منطقی نیست… ممکنه نتونه کلمات رو درک کنه و مطمئنا نمی تونه پاسخ بده… اما امکان داره صدای شما رو بشنود

جی با حالتی اعتراض آمیز گفت

فهمیدم که کمای اون  به وسیله دارو القا شده… وقتی مردم تحت تاثیر دارو هستند کاملاً بیهوش نمیشن؟-

-لول های متفاوتی از هوشیاری وجود داره … اجازه بدین آسیب هایی که به او رسیده رو واضح تر توضیح بدم..  هر دو پای او شکسته شده… اما چیزی نیست که مانع از راه رفتن دوباره اش بشه… سوختگی در جه دو  روی بازوها.. و دست هاش داره اما آسیب بیشتر به انگشتها  و کف دست او رسیده ..مثل اینکه یک لوله بسیار داغ رو گرفته یا شاید دست‌هاش رو بالا گرفته که از صورتش محافظت کنه…. طحالش ترکیده که ما اونو خارج کردیم… یکی از شش هاش  سوراخ شد و از بین رفته… اما قسمت بد آسیب هایی که به او رسیده مربوط به سر و صورتش میشه… جمجمه اش  خورد و استخوان های صورتش حسابی خراب شدن

-ما به سرعت عمل جراحی رو انجام دادیم.. اما برای پیشگیری از تورم مغز و جلوگیری از آسیب های بیشترباید باربیتورات بیشتری استفاده می‌کردیم… و این اونو توی کما نگهداشته… و هرچه کما عمیق تر باشه عملکردهای مغز کمتره… در کمای  خیلی عمیق بیمار حتی قادر به نفس کشیدن ارادی نیست… لول های کما بستگی به تحمل بیمار در دریافت دوز دارو داره که از هر شخص به شخص دیگر متفاوته…تحمل آقای کراسفیلد  به نظر می رسه کمی از متوسطه بقیه بیشتره.. بنابراین کمای اون… آنقدر که باید عمیق نیست… ما دوز دارو رو بیشتر نکردیم چون که نیازی به این کار نبود… به موقع اش  دوز دارو رو کمتر می کنیم و اونو از کما بیرون میاریم… خودش به تنهایی هم از پس این اوضاع بر میاد اما بذارید باهاتون صادق باشم ….وقتی شما کنارشی خیلی بهتر میتونه با شرایط اش کنار بیاد و روند بهبودی سرعت پیدا می کنه….هنوز چیزهای خیلی زیادی هست که در مورد ذهن ….و چیزهایی که بدن رو تحت تاثیر قرار میده نمی‌دونیم اما حالا اطلاعات ما بیشتر شده

یعنی دارید میگید …وقتی من اینجام خیلی سریعتر حالش خوب میشه؟-

سرگرد نیشخندی زد

خلاصه کلام بله؟-

جی احساس خستگی و گیجی می کرد… مانند اینکه در یک اتاق پر از آینه گیر کرده و برای ساعت هاست که سعی دارد راهش را به بیرون پیدا کند اما تنها به تصویری مجازی از در خروجی برخورد می کند ….مقصر تنها این آدم ها نبودند که به او اصرار می کردند این جا بماند… قسمتی از این تقصیر به گردن درون خودش بود …زمانی که استیو را لمس کرد چیزی اتفاق افتاد… چیزی که نمی توانست آن را درک کند… مطمئناً چنین احساسی را قبلاً تجربه نکرده بود. حتی زمانی که با یکدیگر ازدواج کرده بودند.. مانند اینکه او خیلی عمیق تر و بیشتر از مردی شده که قبلا بوده…. چیزی که می توانست آن را احساس کند اما نمی توانست به زبان بیاورد

آرزو می کرد آنها این مسئولیت را بر گردن او نمی انداختند.. نمیخواست بماند…. این احساس جدیدی که نسبت به استیو در او شکل گرفته بود او را تهدید می کرد. اگر هم اکنون اینجا را ترک می کرد این احساس فرصت رشد کردن پیدا نمی‌کرد اما اگر می ماند…… زمانی که از یکدیگر طلاق گرفتند او ویران و ناراحت نشده بود زیرا هرگز عاشق یکدیگر نبودن..د هرگز رابطه‌شان عمیق نشد.. در پایان …تنها احساس اندکی که داشتند ناپدید شد… اما استیو اکنون متفاوت شده بود.. در طی این ۵ سال به مردی که حتی در حالت بیهوشی هم می‌تواند قدرت و صلابت او را احساس کند تغییر کرده بود.. اگر دوباره عاشقش می شد ممکن بود دیگر هرگز به احساسش فائق نیاید

اما اگر اینجا را ترک کند ممکن است به خاطر این که به او کمک نکرده احساس گناه کند

میبایست کار تازه ای پیدا کند… میبایست به نیویورک برگردد تا زندگی اش را از متلاشی شدن نجات دهد… اما از این همه احساس فشار و تقلا کردن دیوانه وار خسته شده بود… مانور مداوم برای بستن قرارداد …دلش نمی خواست برود.. اما از ماندن می ترسید

فرانک تنش را در چهره او دید… آن را که از بدنش ساطع می‌شد احساس ‌کرد

بیا یکم توی سالن قدم بزنیم-

یک قدم به جلو آمد تا دست او را بگیرد

-به یکم استراحت نیاز داری… فعلاً خداحافظ سرگرد

سرگرد سرش را تکان داد

سعی کن باهاش صحبت کنی که بمونه…. این مرد واقعا بهش نیاز داره-

وقتی که به داخل سالن قدم گذاشتند  جی گفت

-از این که مردم روبه روم  در مورد خودم صحبت می کنن…. طوری که انگار من اینجا نیستم متنفرم… از تقلا کردن خسته شدم

زمانی که این حرف را زد داشت به کارش فکر می کرد… اما فرانک نگاه تیزی به او کرد

با حالتی دیپلماتیک گفت

-قصد این رو نداشتم که تو رو در موقعیت سختی قرار بدم ….فقط مسئله اینه که ما بدجوری نیاز داریم تا با همسر شما…… ببخشید همسر سابق شما صحبت کنیم… و در این راستا فراموش کردم که ما مایل هستیم هر کاری که لازمه انجام بدیم تا او نجات پیدا کنه

جی همانطور که فکری به ذهنش خطور کرده بود و آن را مورد بررسی قرار می داد …دست هایش را در جیب شلوارش فرو کرد و از سرعت قدم هایش کاست

آیا  استیو قراره دستگیر بشه… به خاطر کاری که قبلاً انجام داده… حالا هرچی که باشه؟-

فرانک بدون معطلی پاسخ داد

نه-

این را با قاطعیت کامل گفت… این مرد قرار است بهترین امکانات پزشکی و دارویی که کشور میتواند براش فراهم کند را دریافت کنید… فرانک دلش می خواست به جی بگوید چرا …اما نمی توانست

-ما فکر می‌کنیم که او فقط د رزمان بدی در مکان بدی بوده… با توجه به مدارک ظاهری او یک شاهد کاملاً بی گناهه.. اما با توجه به سابقه اش فکر می کنیم خودش این شرایط و موقعیت رو انتخاب کرده‌ …و فکر می‌کنم زمانی که همه چیز منفجر شد و صورتش رو داغون کرد حتی سعی داشته که به دیگران کمک کنه

به معنای واقعی کلمه-

بله متاسفانه…. هر چیزی که او به یاد بیاره میتونه به ما کمک کنه-

به سالن رسیدند و فرانک در را باز کرد تا جی جلوتر او قدم بردارد… آنها تنها بودند… خدا را شکر …به سمت ماشین قهوه‌ خوری رفت و چند سکه درون آن انداخت

قهوه؟-

جی همانطور که می نشست با خستگی گفت

نه متشکرم-

خدا را شکر معده اش الان آرام بود…و نمی‌خواس تبا نوشیدنی‌های مضری که آن دستگاه درست می کرد آن را آشفته کند.. قبلا متوجه نشده بود که تا چه اندازه خسته است.. اما حالا خستگی کاملا او را از پا در آورده بود و باعث میشد پاهایش ضعیف و ناتوان شود

فرانک روبه روی او نشست… لیوان قهوه را میان دستهایش گرفته بود

-من با مافوقم صحبت کردم و شرایط تو رو براش توضیح دادم… اگه دیگه نیاز نباشه نگران پیدا کردن یک کار باشی میمونی؟

اجازه داد پلک هایش روی هم بیافتد و برای اینکه بتواند بهتر روی حرف هایی که فرانک داشت میزد تمرکز کند چشم هایش را ماساژ داد… نمی توانست به یاد آورد که هرگز به اندازه حالا تا این اندازه خسته بوده باشد… مانند این که تمام انرژی از بدنش بیرون کشیده شده بود …حتی ذهنش هم احساس بی حسی می کرد… تمام طول روز آنقدر با حرارت روی استیو تمرکز کرده بود که چیزهای دیگر در برابرش محو شده بودند …حالا که به خودش اجازه استراحت کردن میداد تمام بار خستگی روی او فشار می‌آورد ….خستگی عمیقی که به همان اندازه که به شرایط فیزیکی بستگی داشت تحت تاثیر شرایط روحی و روانی نیز بود

زمزمه کرد

-متوجه نمیشم… باید سرکار برم تا پول بدست بیارم… و اگه برام یه کار پیدا کردی.. نمیتونم همزمان هم کار کنم و هم اینجا باشم

فرانک توضیح داد

-موندن اینجا کار تو میشه

آرزو می کرد ای کاش مجبور نبود تا به او فشار آورد…طوری به نظر می‌رسید مانند این که به سختی وبا زحمت خودش را راست روی صندلی نگه داشته…. اما شاید حالا که خسته بود راحت تر متقاعد می شد …مخصوصا که ذهنش تحت تاثیر خستگی بود

-ما هزینه های آپارتمان و زندگی تو رو پرداخت می‌کنیم… این قضیه تا این اندازه برای ما مهمه

چشم هایش باز شدند و با ناباوری به او نگاه کرد

برای اینکه اینجا بمونم بهم پول میدی؟-

بله-

اما من برای این که پیشش باشم به پول نیاز ندارم…  می خوام که بهش کمک کنم …میتونی اینو بفهمی؟-

فرانک در حالی که سرش را تکان میداد گفت

-اما نمیتونی… چون که به خاطر شرایط مالیت به پول نیاز داری… چیزی که داریم پیشنهاد میدیم اینه که شرایط رو برات آسون تر کنه… اگه به طور باورنکردنی پولدار بودی.. در مورد اینجا موندن تردید می کردی؟

-البته که نه…. هر کاری که لازم باشه انجام میدادم تا بهش کمک کنم… اما فکر اینکه به خاطر انجام این کار پول قبول کنم خیلی زشت و زننده است

-ما بهت پول نمیدیم که اینجا پیشش بمونی…. بهت پول میدیم تا بتونی اینجا بمونی…. میتونی تفاوتش رو ببینی؟

احتمالا دیوانه شده .. زیرا می توانست دو نیمه‌ای که او اکنون شرح داده بود را به خوبی ببیندو چشمهایش آنقدر مهربان بودند که به سرعت به او اعتماد کرد اگر چه احساس می‌کرد چیزهای زیادی در جریان است که او از آنها اطلاع ندارد

فرانک ادامه داد

-یک آپارتمان همین نزدیکی برات دست و پا می کنیم  تا بتونی بیشتر با او باشی

صدایش متقاعد کننده و آرامش بخش بود

ه-مچنین آپارتمان نیویورک رو هم برات نگه میداریم تا جایی داشته باشی که بهش برگردی اگه جوابت رو بهم بدی همین حالا دست به کار می شیم و تا دوشنبه برات یه خونه اینجا اماده می‌کنیم

استدلال هایی وجود داشت که می توانست از آنها استفاده کند.. اما در حال حاضر نمی توانست به چیزی فکر کند… فرانک تمام مشکلات را از سر راه جارو بمی کرد… اگر با چیزی که او می‌خواست مخالفت می‌کرد خود را کوچک و بی اخلاق نشان می‌داد….آن هم زمانی که او تا این اندازه به خود زحمت داده و با افراد بالادست خود-حالا هر کسی که می خواست باشد-صحبت کرده بود تا او را اینجا نگه دارد

با ناامیدی گفت

-باید برم خونه…به نیویورک…لباس های بیشتری نیاز دارم… و باید از شغلم استعفا بدم

ناگهان خندید

-اگر چنین امکانی وجود داشته باشد که از کاری که اخراجت کردن استعفا بدی

-ترتیب پرواز رو برات میدم

-فکر می کنی چه مدت باید اینجا بمونم؟

تخمین می‌زد شاید دو یا سه هفته ای مجبور باشد که این جا بماند اما دلش می خواست مطمئن شود.. میبایست خدمات رفاهی و نامه هایش را سر و سامان دهد

نگاه فرانک مستقیم به چشم های او دوخته شده بود

-حداقل ۲ ماه شاید هم بیشتر

-ماه

-می بایست درمان بشه

-اما تا اون موقع دیگه بهوش میاد فکر میکردم فقط در این شرایط بحرانی به من نیازه

فرانک گلویش را صاف کرد

-دوست داریم حداقل تا زمانی که از بیمارستان مرخص میشه اینجا بمونی

او خیال داشت خبر را به تدریج به او بدهد.. اول او را متقاعد کند تا این جا بماند…سپس برایش توضیح بدهد که استیو به او نیاز دارد…و بعد با دلیل و منطق به او بفهماند و متقاعدش کند که باید برای مدت بیشتری کنارش باشد….و تنها امیدوار بود که همه چیز به خوبی پیش رود

-اما چرا؟

-اون به تو نیاز داره….زمانیکه به هوش بیاد درد زیادی خواهد داشت… قبلا نمی خواستم بهت بگم اما باید جراحی بیشتری روی چشم هاش انجام بشه و قبل از اینکه بانداژ ها از روی چشمش برداشته بشه…حداقل ۶ هفته زمان میبره…. او کاملاً گیج خواهد بود و تمام بدنش درد میکنه و در طی جلسه های درمانی… دکترها به او درد بیشتری می دن… و قطر از همه اینه که قادر نخواهد بود که چیزی ببینه…جی تو  برای او به منزله ستون زندگی خواهی بود

جی  بدون سر و صدا آنجا نشست و به او خیره شد… به نظر می‌رسید بعد از تمام این سالها ….و حالا که دیگر خیلی دیر شده بود… استیو قرار بود بیشتر از چیزی که هر دویشان تصور می کردند… به او نیاز پیدا کند

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *