و جی به طور عجیبی برای استیو فداکاری می‌کرد که فرانک نه انتظارش را داشت و نه درک می‌کرد. مانند اینکه چیزی او را به سمت مرد می‌کشید اما هیچ پایه و اساسی برای چنین احساسی وجود نداشت.قبلا زمانیکه سالم بود جذابیت او همواره باعث می‌شد تا زنها خود را به دست و پای او بیاندازند و تمام توجهات را به سمت خودش جلب می کرد اما حالا چیزی بیشتر از یک مومیایی بود و نمی توانست از جذابیت مردانه خود روی جی استفاده کرده باشد. باید دلیل دیگری وجود داشته باشد

او می بایست به مرد اطلاع دهد که چه اتفاقی افتاده

ناگهان در باز شد و جی با نگاهی سخت به آنها نگاه کرد مانند اینکه آنها را به مبارزه می طلبید که اگر جرات دارند او را دوباره بیرون می اندازند و با لحن یکنواخت گفت

_ من میمونم

به کناره تخت استیو رفت و دستش را روی بازوی او گذاشت چانه اش را به طور خودسرانه بالا داد و گفت

_ اون به من نیاز داره.. و من هم قرار کنارش بمونم

سرگرد لانینگ  از جی به استیو و سپس به فرانک نگاهی انداخت و با لحنی ملایم گفت

_ اون اینجا میمونه

سپس به فایل دستش نگاهی انداخت

_ خیلی خوب خیال دارم مقداری داروی او را کمتر کنم تا کاملا از کما بیرون بیاد.. بین ۲۴ تا ۳۶ ساعت طول میکشه و من نمیدونم وقتی بهوش میاد چطور واکنش نشان خواهد داد بنابراین  می خوام تحت نظارت کامل قرار بگیره

به جی نگاه کرد

_ خانم گرنجر..میتونم شمارو جی صدا کنم؟

جی زمزمه کرد

_ لطفاً

_ یک پرستار اینجا کنار او خواهد ماند تا زمانی که کاملاً از تاثیر داروها پاک بشه..واکنش او ممکنه غیر قابل پیش بینی باشه اگر اتفاقی افتاد خیلی مهمه که شما از او فاصله بگیرید و جلوی کاری که ما باید انجام بدیم رو نگیرید.متوجه منظورم شدید؟

_بله

_ میتونم به شما اعتماد کنم که از هوش نوید و جلوی دست و پای ما رو نگیرید؟

_بله

_ باشه روی حرف شما حساب می کنم

نگاه محکم و نظامی او جی را مورد بررسی قرار داد و ممکن است با توجه به چیزی که در او دید خیالش راحت شده باشد زیرا سرش را به نشانه موافقت اندکی تکان داد

_ کار آسانی نخواهد بود اما فکر می‌کنم میتونی از پسش بر بیای

جی نگاهش را به استیو بازگرداند و بقیه اتاق را نادیده گرفت..گویی هیچ کس دیگری در اتاق نیست..نمی توانست جلوی خودش را بگیرد.. استیو باعث می شد هر کس دیگری در نظر او ناپدید شود.هیچ چیز جز او اهمیت نداشت و از زمانی که تلاش دردناکش برای ارتباط برقرار کردن با جی را مشاهده کرده بود..این احساسات قوی تر هم شده بود..این تجربه او را می ترسند و کاملا احساساتش را تکان داده بود…زیرا هرگز قبلا چنین تجربه ای نداشت. اما نمی توانست با آن مبارزه کند..چیز بسیار عجیبی بود…بیشتر از زمانی که استیو از تمام وجود..بدن.. احساس و جذابیت خود روی جی استفاده می کرد او را به خود جذب کرده بود..اکنون او بی حرکت.. و بیشتر بدنش از کار افتاده بود… اما چیزی عمیق و بنیادی جی را به طرف او میکشاند.. اینکه در یک اتاق با او باشد باعث می‌شد ضربان قلبش بالاتر رود و خون به رگ هایش جریان یابد… باعث میشد کل بدنش انرژی دوباره بگیرد

زمزمه کرد

_ من برگشتم

و دوباره بازوی او را نوازش کرد

_ میتونی دوباره بخوابی نگران نباش و با درد مبارزه نکن… فقط اجازه بده بره. من اینجا با تو هستم و ترکت نمیکنم مراقبت هستم و زمانی که دوباره بیدار بشی اینجا کنارت خواهم بود

به آرامی نفس کشیدنش آهسته تر و آرام تر شد..فشار خونش پایین تر آمد..اه اندکی از گلویش خارج شد..جی همانطور که او به خواب فرو می رفت کنار تختش ماند و به آرامی بازوی او را نوازش می کرد

…………………..

مرد بیدار شد.. و با فریادی بی صدا گفت: کجایی؟ سعی می کرد با چنگ و دندان راه خود را از میان درد و تاریکی به دنیایی وحشتناک تر باز کند. درد آنقدر شدید بود گویی کسی او را زنده زنده میخورد اما می توانست آن را تحمل کند زیرا برخلاف قدرت درد.. نمی‌توانست با پوچی وحشتناک و عظیمی که او را در بر گرفته بود مقایسه شود..خدایا.. آیا اورا زنده دفن کرده اند؟ او نمی‌توانست حرکت کند.. نمی توانست چیزی ببیند و نمی‌توانست هیچ صدایی از خود تولید کنند..مانند اینکه بدنش مرده و ذهنش زنده بود… بسیار وحشتناک…دوباره سعی کرد فریاد بکشد اما نمی‌توانست

او کجا بود؟ چه اتفاقی برایش افتاده بود؟

نمی دانست… خدا به او کمک کند… نمی دانست

_ من اینجام

صدا به نرمی به او گفت

_ میدونم ترسیدی و از هیچ چیز سر در نمیاری.. اما من اینجام..کنارت خواهم موند

صدا.. بسیار آشنا بود.. این صدا در رویاهایش وجود داشت..نه.. رویاهایش نه.. چیزی عمیق تر از آن.. این صدا در وجود او.. در استخوان ها و تک تک سلول هایش وجود داشت.. صدای جزئی از وجود او بود و با تمام وجود روی آن تمرکز کرد.. تشخیص دادن آن صدا  تقریباً دردناک بود….. اما به طور عجیبی برایش بیگانه به نظر می‌رسید…نمی‌توانست ان را با چیزی در ناخودآگاهش ارتباط دهد

صدا ادامه داد

_ دکتر ها میگن احتمالا خیلی گیج شدی

آرام..مهربان و اندکی.. تو گلویی بود..مانند این بود که ساعتها گریسته..بله..مطمئنم این صدا به یک زن تعلق داشت.. به طور مبهم این صدا را به یاد می آورد..که او را صدا میزد..که او را از تاریکی عجیب و عمیق بیرون می کشید

زن شروع کرد به صحبت کردن در مورد فهرستی از  جراحات و او با اشتیاق و به طور قوی روی صدایش تمرکز کرد..تنها چند دقیقه بعد بالاخره متوجه شد که دارد در مورد او صحبت میکند.. او مجروح شده بود… نمرده بود… کسی او را زنده دفن نکرده بود

موج عظیم آسوده خاطری که بدن او را فرو گرفت.. تقریباً باعث خستگی و از پا در آمدنش شد

زمانی که دوباره بیدار شد.. زن هنوز هم کنار او بود و این بار ترسش از بیدار شدن بسیار کمتر بود. متوجه شد که صدای زن گریان نیست بلکه گرفته است.
او همواره اینجا بود..  زمان هیچ مفهومی برای مرد نداشت.. برای او فقط درد و تاریکی وجود داشت..اما خوشبختانه متوجه شد که دو نوع تاریکی وجود دارد…یکی از آنها در ذهن او بود و افکارش را می پوشاند.. اما می توانست با آن مبارزه کند… آن تاریکی به آرامی کمتر و کمتر می شد..سپس تاریکی دیگری وجود داشت..نبود نور… این که قادر نبود چیزی ببیند… دوباره…اگر زن کنارش نبود دچار ترس و وحشت می شد..بارها و بارها برایش توضیح داد..مانند اینکه زن می‌دانست او بالاخره متوجه منظور کلماتش می شود..او کور نبود بلکه بانداژهایی روی چشم هایش قرار داشت…اما کور نبود…. پاهایش شکسته شده بودند… اما دوباره می توانست راه برود…دست‌هایش سوخته بودند… اما دوباره می‌توانست از آنها استفاده کند… لوله ای در گلویش وجود داشت تا بتواند نفس بکشد…به زودی آن لوله خارج خواهد شد و او دوباره می توانست صحبت کند

او حرف‌های زن را باور می‌کرد…او را نمی‌شناخت اما به او اعتماد داشت

سعی می کرد فکر کند..اما کلمات مانند بومرنگ در ذهنش می چرخیدند و نمی توانست مفهوم آنها را در کند…نمی دانست…. چیز های بسیاری وجود داشت که نمی دانست… او هیچ چیز نمی دانست… اما نمی توانست کلمات را گیر بیاندازد و آنها را در قالب جمله کنار یکدیگر قرار دهد تا بفهمد که چه چیزی است که او نمیداند..هیچ چیز معنا نداشت و او آنقدر خسته بود که نمی توانست مبارزه کند

بالاخره بیدار شد و متوجه شد که افکارش واضح تر هستند..حالت پریشانی متفاوت بود..زیرا این بار کلمات برایش معنا داشتند.. اگر چه چیز دیگری معنایی نداشت..زن هنوز هم اینجا بود..می توانست دست او را روی بازویش احساس کند..می توانست صدای اندک گرفته اش را بشنود…آیا تمام این مدت کنارش بوده ؟ چه مدت گذشته؟ به نظر می‌رسید یک عمر گذشته… و به طور ناخودآگاه این موضوع  ذهن او را آزار می داد زیرا احساس می‌کرد باید دقیقا این را بداند

چیزهای بسیار زیادی بود که می‌خواست بداند اما نمی‌توانست بپرسد. احساس ناامیدی او را می خورد.عضلات بازویش زیر انگشتان زن کشیده شدند… خدایا… اگر زن او را ترک کند چه بلایی سرش خواهد آمد؟ او تنها طناب ارتباطی اش با دنیای بیرون از زندان تن خودش بود…تنها حلقه ارتباط او با عقلانیت…تنها پنجره در دنیای تاریکش.. و ناگهان احساس نیاز به دانستن درون او را پر کرد…یک کلمه در ذهنش صدا میداد:..کی؟

لب هایش کلمه را شکل دادند و بی صدا کلمه از دهانش خارج شد..بله این چیزی بود که می خواست بداند..تمام خواسته اش در آن یک کلمه کوچک خلاصه شد

…………………………….

جی به ارامی انگشتش را روی لبهای او قرار داد و زمزمه کرد

_ سعی نکن صحبت کنی بزار از سیستم ارتباطی استفاده کنیم..من حروف الفبا رو برات میگم و هرجا به حرفی که تو میخواستی رسیدیم بازوت رو تکون بده…حروف الفبا رو بارها و بارها تکرار می کنم تا چیزی که میخوای رو بهم بگی… میتونی این کارو انجام بدی؟ اگه جوابت بله است یک بار تکون بده و اگه نه دوبار

او کاملا خسته و فرسوده شده بود..دو روز از زمانی که اولین بار استیو بیدار شده بود گذشته..و او بیشتر اوقات کنارتخت استیو مانده بود.. آنقدر صحبت کرد که تقریبا صدایی برایش نمانده بود…کلمات جی مانند پلی بود که استیو را از کما به دنیای واقعی می آورد.. می دانست او چه زمان بیدار است..احساس میکرد که ترسیده…می‌توانست تقلای ش را برای اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده  درک کند.. اما این اولین باری بود که لب هایش تکان خورده بود.. و او آنقدر خسته بود که نمی توانست بفهمد سعی دارد چه بگوید.. بازی حروف الفبا تنها چیزی بود که به ذهنش می رسید تا بتواند به وسیله آن با او ارتباط برقرار کند… اما نمی دانست که آیا او قادر خواهد بود که به اندازه کافی روی حروف تمرکز کند یا نه

بازوی او تکان خورد… تنها یک بار

نفس عمیقی کشید و خستگی اش را مجبور کرد تا به کناری برود

_ خیلی خوب بزن بریم..ا..ب..پ…

از اینکه تقریبا تمام حروف الفبا را گفته بود اما بازوی او بدون حرکت زیر انگشتانش مانده بود کم کم امیدش را از دست داد.. به هر حال این یک حرکت غیر واقعی و ایده آل گرایانه بود زیرا سرگرد لانینگ برای او توضیح داده بود که شاید روزها بگذرد و ذهن او هنوز هم به اندازه ی کافی واضح نشده باشد که بتواند روی چیزی تمرکز کند و اینکه بتواند واقعیت را درک کند یا اینکه بداند اطرافش چه اتفاقاتی خواهد افتاد..سپس او به حرف “ک” رسید..و بازویش تکان خورد

ناگهان متوقف شد

_ک؟

یک بار دیگر بازوی او تکان خورد… که به معنای “بله “بود

خوشی سراسر وجودش را گرفت

_ خیلی خوب… اولین حرف شد “ک”.. بزن بریم سراغ حرف بعد:..ا..ب..پ..

یک بار دیگر بازویش روی حرف “ی” تکان خورد

و بعد از آن هر چه حروف الفبا را تکرار می کرد دیگر حرکتی انجام نمی داد… جی شگفت زده بود

_کی؟ منظورت همینه؟ میخوای بدونی من کی هستم؟

او نمی دانست… واقعاً نمی‌دانست..  نمی توانست به خاطر بیاورد که هرگز به این موضوع که خودش را معرفی کند اشاره کرده باشد… به جز اولین باری که شروع به صحبت کردن با او کرده بود…آیا انتظار داشت بعد از پنج سال جدایی صدای او را به خاطر آورد؟

با  مهربانی گفت

_ من جی هستم.. همسر سابقت

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *