فصل ۸

بعد از تاخیری کوتاه.. تقریبا نیمه های بعد از ظهر بود که جت خصوصی از فرودگاه ملی واشنگتن به پرواز در آمد…خورشید در آسمان رنگ پریده ی زمستان تقریباً غروب کرده بود..امکان نداشت بتوانند آن شب به کابین برسند…بنابراین فرانک ترتیبی داده بود تا شب را در کلرادو اسپرینگ بگذرانند.جی کنار یک پنجره نشسته بود..همانطور که به منظره ی زیر پایش نگاه می کرد… بدون این که در واقع آن را نگاه کند..تمام بدنش از تنش پر شده بود. این احساس را داشت که از یک زندگی به زندگی کاملا متفاوت دیگری قدم گذاشته…که هیچ پلی برای برگشت وجود ندارد. حتی به خانواده اش اطلاع نداده بود که قرار است کجا برود.اگرچه آنها خانواده چندان نزدیکی نبودند…اما بالاخره از محل زندگی یکدیگر با اطلاع بودند… این کریسمس موفق نشده بود هیچ یک از اعضای خانواده اش را ملاقات کند… زیرا در اتاق بیمارستان کنار استیو مانده بود…و حالا به نظر می رسید پیوندی قطع شده

استیل کنار او نشسته بود. همانطور که برخی از روزنامه های تازه را مطالعه می‌کرد پاهای کشیده و قوی اش را دراز کرده بود.کاملا جذب مطالب روزنامه شده بود مانند این که برای کلمات نوشته شده گرسنه بود.. ناگهان زیر لب صدایی درآورد و مجله را به کناری پرتاب کرد

زیر لب زمزمه کرد

_فراموش کرده بودم پوشش خبری تا چه اندازه میتونه کج وغیر سر راست باشه

سپس به جمله ی خودش خندید

_ در کنار بقیه ی چیزها

تن صدای کنایه‌آمیزاش او را از احساساتش بیرون آورده و باعث شد لبخند بزند… استیو در حالی که لبخند به لب داشت سرش را چرخاند تا به او نگاه کند…چشم هایش را مالش داد تا نگاهش را روی او متمرکز کند

_تا زمانی که بیناییم بهتر میشه..ممکنه برای مطالعه به عینک نیاز پیدا کنم

در حالی که نگران او شده بود پرسید

_چشمهات اذیتت میکنه ؟

از زمانی که از بیمارستان مرخص شده بود از عینک آفتابی استفاده کرده بود. اما زمانی که سوار هواپیما شده بودند آنها را از چشم بیرون آورده بود.

_خسته اند و هنوز هم نور برام خیلی روشنه. تمرکز کردن روی اشیای نزدیک یکم سخته. اما جراح بهم گفت ممکنه در چند روز آینده این مشکل برطرف بشه

_ممکنه؟

_۵۰% شانس این وجود داره که به عینک مطالعه نیاز داشته باشم

دستش را دراز کرد و دست او را گرفت. انگشت شست سرش را کف دست او نوازش داد

_اگه از عینک مطالعه استفاده کنم هنوز هم دوستم خواهی داشت

نفس در گلویش گیر کرد و نگاهش را از او گرفت. سکوت بین آنها سنگینی میکرد .سپس استیو دست او را به آرامی فشرد و با صدای خشنش  زمزمه کرد

_خیلی خوب بهت فشار نمیارم. …حالا…. برای این که همه چیز روبین خودمون دوباره خوب کنیم به اندازه کافی زمان داریم

بنابراین در نظر دارد بعدا او را تحت فشار قرار دهد..زمانی که در کلبه تنها شدند. با خود در تعجب بود واقعا از او چه می خواهد…یک تعهد احساسی ؟ یا تنها یک رابطه فیزیکی…هر چه نباشد حداقل دو ماه از زمانی که آخرین بار با کسی رابطه داشته گذشته است..سپس با خود در این فکر بود که آخرین بار با چه زنی بوده؟ و احساس حسادت مانند سوزشی در بدنش پیچید و تک تک عضلات او را به درد آمیخت. آیا آن زن برایش مفهوم و معنی داشت؟ آیا هم اکنون منتظر او بود و هر شب به خاطر اینکه به او زنگ نمیزد با گریه به تخت خواب میرفت؟

آنها شب را در یک هتل در کلرادو اسپرینگ گذراندند.جی زمانی که دید تنها لایه نازکی از برف زمین را پوشانده متعجب شد.. او انتظار داشت برف تا چند پایی بالا آمده باشد..اما دانه های برف به آرامی در آسمان تیره شناور بودند و قول شبی برفی را می دادند.. سرما از کتش نفوذ کرده و بدنش را به لرزه درآورد…یقه کتش را بالا آورد تا گوشهایش را بپوشاند. اگر لباس مناسب تری برای پوشیدن پیدا کند بسیار قدردان خواهد شد

استیل به خاطر اولین شبی که از بیمارستان مرخص شده بود بسیار خسته بود و جی هم کاملاً از پا درآمده بود. امروز روز سختی برای هر دوی آنها بود.. او در اتاق خودش روی تخت خواب دراز کشیده بود و چرت میزد درحالیکه فرانک رفت بود تا برای شامشان همبرگر سفارش دهد..همه گی در اتاق فرانک شام خوردند و بعد از آن…جی فورا عذر خود را خواست… تمام چیزی که میخواست این بود که کمی آرام شود و افکارش را جمع و جور کند. بدین منظور…دوش آب گرم طولانی گرفت.اجازه داد تا آب داغ تنش را از ماهیچه هایش بزداید. اما هنوز هم منطقی فکر کردن کار سختی بود…ریسکی که داشت می پذیرفت او را می ترساند.. با این حال می دانست که نمی تواند به عقب برگردد…نمی توانست ونمیخواست

کمربند حوله اش را محکم بست و در حمام را باز کرد… سپس سر جایش خشک شد..استیو روی تخت خوابش دراز کشیده بود د….ستهایش را پشت سرش قرار داده بود و به تلویزیون خیره شده بود…اگرچه صدای تلویزیون بسته بود…جی به او نگاه کرد… سپس به در اتاقش… ابروهایش با گیجی به یکدیگر گره خورد

_فکر می‌کنم در رو قفل کرده بودم

_اینکارو کردی…من قفلو باز کردم

نزدیکتر نرفت

_ یکی از اون چیزهای کوچکی که به خاطر میاری؟

استیو به او نگاه کرد… سپس پاهایش را از روی تخت خواب پایین انداخت و بلند شد

_نه به یاد نیاوردم. فقط می دونم چطور این کارو باید انجام بدم

خدای بزرگ چه استعداد مشکوکه دیگری دارد؟ او تنومند و خطرناک به نظر می رسد…چهره زخمی اش سخت و خشن و چشمهای کهربایی اش باریک شده و می درخشیدند…احتمالا او قادر بود کارهایی انجام دهد که میتوانست کابوس جی باشد… اما از او نمیترسید… بیشتر از اینها او را دوست داشت…. از همان لحظه ی اول که بازوی او را لمس کرده و اشتیاق زندگی کردنی که در بدنش می سوخت را احساس کرده بود عاشقش شده بود…. اما همانطور که استیو ایستاد و چند قدم کوتاهی که تا او فاصله داشت را پیمود….با اعصابش در جنگ بود…او حالا آنقدر به او نزدیک شده بود که می بایست سرش را بالا بگیرد تا به صورتش نگاه کند……می توانست گرمایی که از بدنش ساطع می‌شود را احساس کند.می‌توانست رایحه گرم و مشک وار مردانه ای که از پوستش برمی خیزد را استشمام کند

………………………..

گونه های جی را میان دستهایش گرفت و انگشت شستش را به نرمی روی سایه‌هایی که خستگی زیر چشمهایش انداخته بود نوازش داد… باعث میشد آبی چشم هایش عمیق تر به نظر برسد…او رنگ پریده و عصبی بود.بدنش میلرزید.. این زن برای ماهها از او مراقبت کرده بود..تمام روز… هر روز را… کنار تختخواب او گذرانده بود.او را به زندگی کردن تشویق می کرد و از تاریکی بیرون میکشاند…آنقدر تمام زندگی اش را پر کرده بود که حتی شوک فراموشی در برابرش رنگ باخته بود… او را از میان جهنم بیرون کشانده بود…. حالا خستگی تمام این تلاش‌ها در چهره اش نمایان بود…. حالا او قوی تر شده بود…و میتوانست تنش را در بدنش احساس کند. دستش را دور کمرش حلقه کردهو او را به سمت خود کشاند… دست دیگرش را میان موهای قهوه ای رنگش فرو کرد….سرش را روی شانه های خود قرار داد

جی زمزمه کرد

_فکر نمی کنم این ایده ی خوبی باشه

با صدایی آرام پاسخ

_احساس یه ایده ی لعن*تی خوب رو داره

تمام ماهیچه های بدن اش داشت سخت می شد..خدایا این زن را می خواست..با صدای خشنش زمزمه کرد

_جی

و سرش را به سمت او پایین آورد

……………………………….

فشار گرم و پر نیاز لب هایش باعث میشد جی گیج و منگ شود… احساس لذت آنچنان به شدت بدن اش را پر کرد که برایش غیرقابل تحمل بود. دست هایش را به سمت گردن او بالا برد و با تمام قدرت خودش را به او آویزان کرد

_نمی تونیم

_به جهنم که نمیتونیم

از اینکه تا چه اندازه به سرعت اشتیاق بین انها شعله گرفته بود متعجب شد..

_عزیزم مجبورم نکن دست بکشم

به صورتش نگاه کرد..حتی نام این مرد را هم نمی دانست..اشک در چشم هایش جمع شد..به سرعت نسرش را به طرف دیگر چرخاند.

استیو با دیدن درخشش چم های غرید…محکم تر او را بوسید

-گریه نکن.می دونم همه چی داره خیلی سریع اتفاق می افته..اما قراره همه چی درست بشه.به محض اینکه تونستیم با هم ازدواج می کنیم و این بار تمام تلاشمون رو می کنیم تا به ثمر برسه

در حالی که شوکه شده بود اب دهانش را قورت داد..به ندرت توانست سخن بگوید

_ازدواج؟جدی هستی؟

_به اندازه ی یه سکته ی قلبی جدی ام عزیز دلم

سپس نیشخند پهنی زد.

اشک دوباره چشم هایش را به سوزش در آورد. و دوباره خود را مجبور کرد آنها را پس بفرستد.احساس بدبختی درونش را پر کرده بود.. چیزی را بیشتر از این که دلش می خواست با او ازدواج کند در این دنیا نمی خواست. اما نمی توانست.. اینگونه تحت تظاهری اشتباه با او ازدواج می کرد.تظاهر می کرد او کسی است که در واقع نبود.چنین ازدواجی احتمالا قانونی هم نبود. زمزمه کرد

_نمیتونیم

و اشک از گوشه چشمش پایین غلتید

استیو با انگشت شست اشکش را پاک کرد با مهربانی از او پرسید

_ چرا نمیتونیم قبلاً این کار رو کردیم.مطمئناً این بار موفق تر میشیم چون تجربه ی قبلیمون رو هم داریم

تق تق گلویش را قورت داد و پرسید

_ چی میشه اگه تو ازدواج کرده باشی ؟ حتی اگه ازدواج هم نکرده باشی ممکنه کسی دیگه ای توی زندگیت باشه . تا زمانی که حافظ ات رو به دست نیاوردی نمیتونیم مطمئن بشیم

استیو بالای سرش خشکش زد. آهی کشید و به پشت دراز کشید.به سقف خیره شد. زیر لب ناسزایی گفت…بالاخره گفت

_خیلی خوب….از فرانک می خوام تا این قضیه رو برام چک کنه…جهنم..جی اون قبلا این قضیه رو چک کرده..به این دلیل نیست که از تو خواستند تا هویت من رو شناسایی کنی؟

بسیار دیر متوجه ی تله شد و همچنین می‌دانست استیو خیال دست کشیدن ندارد…با آن عزم راسخ همیشگی‌اش داشت تمامی موانع را از سر راهش نابود می‌کرد

_بازم ممکنه تو کسی…………. کس عاشقت باشه… کسی که منتظرت باشه

گفت

_ نمیتونم بهت قول بدم که چنین چیزی نیست

سرش را چرخاند و با آن نگاه غارتگر طلایی اش به او خیره شد

_ اما این یک مانع قانونی نیست…اجازه نمیدم تو ازم دور بشی چون یه زن ناشناخته.. یه جایی.. ممکن عاشق من باشه

_تا زمانی که حافظه ات برنگشته نمی تونی مطمعن باشی عاشق کسی دیگه نیستی.

با عصبانیت پاسخ داد

_ میدونم

خودش را بلند کرد و به آرنجش تکیه داد

_مدام بهانه میاری. اما دلیل واقعی اینه که از من میترسی.. چرا ؟ لعن*ت بهش… میدونم عاشقمی پس مشکل چیه؟

آنقدر با غرور و تکبر از.. از خودگذشتگی او مطمئن بود که باعث عصبانیت شد.. اما تنها برای یک لحظه.این حقیقت داشت..خودش ان را به هزاران شکل متفاوت نشان داده بود. با صدایی لرزان تایید کرد

_بله من عاشقتم

از انکار کردن این موضوع چیزی به دست نمی‌آورد..و با صدای بلند این جمله را اقرار کردن… درد شیرین خودش را داشت…. حالت چهره اش نرم تر شد و با مهربانی دستش را روی صورت او گذاشت

_پس چرا نمی تونیم با هم ازدواج کنیم؟

زمانی که این گونه با محبت او را نوازش می کرد فکر کردن و متمرکز شدن برایش دشوار بود.جی درست به همان اندازه ی او…او را میخواست.انکار کردن احساساتش برای او سخت ترین کاری بود که تاکنون انجام داده.. اما هیچ چاره دیگری نداشت. تا زمانی که خاطره اش بازگردد…ماننداین بود که در برزخ دست و پا میزند..نمی‌توانست با تظاهر یاشتباه از او سوء استفاده کرده و با او ازدواج کند.. استیو بی صبرانه پرسید

_خوب؟

دوباره گفت

_من دوست دارم

لب هایش می لرزید

_زمانی که خاطراتت بازگشتند اونموقع دوباره ازم در خواست ازدواج کن و من بهت بله میگم…اما تا اون زمان… تا موقعی که هر دوتامون مطمئن نشیم این چیزیه که واقعا میخوای….. من واقعا نمیتونم

حالت چهره اش سخت شد

_لعن*ت بهت جی من میدونم چی می خوام

_ما به خاطر شرایط پیش هم برگشتیم.. تحت شرایط عادی همدیگر رو نمی شناسیم..تو همون مردی که باهات ازدواج کردم نیستی

خدایا چقدر این جمله حقیقت داشت

_و من هم همون زن نیستم..ما به زمان نیاز داریم…وقتی خاطراتت برگشتند….

حرفش را قطع کرد

_چنین چیزی تضمین شده نیست

صدایش با ناامیدی خشن تر شده بود…

_چی میشه اگه خاطراتم هرگز برنگردن؟  چی میشه اگه برای همیشه به مغزم آسیب رسیده باشه ؟ اون موقع چی ؟ هنوز هم میخوای بگی الان نه سال بعد؟پنج سال بعد؟

با صدایی لرزان پاسخ داد

_ فکر نمی کنم به ذهنت آسیب رسیده باشه..تو به راحتی تونستی قدرت صحبت کردن و راه رفتنت رو به دست بیاری

_این ربطی به منظور لعن*تی حرفم نداشت

بی نهایت خشمگین شده بود.قبل از آنکه بتواند حرکت کند او را به تخت چسباند و دستهایش را بالای سرش گرفت…آنقدر نزدیک بود که می‌توانست رنگ های کهربایی درون چشم هایش را ببیند… مژه های مشکی و بلند و زخمهای کوچکی که روی ابروها یش قرار داشتند و قبلا متوجه آنها نشده بود… استیو نفس عمیقی کشید و به آرامی آن را بیرون داد….عصبانیت کم کم بدنش را ترک کرد…با اخطاری نرم گفت

_من برای همیشه منتظر نمیمونم…تورو مال خودم می کنم… اگه الان نه…پس بعدا

سپس از تخت پایین رفت و با شکوه و حرکاتی نرم و ساکت اتاق را ترک کرد….قبلا متوجه کنترل  او روی حرکات بدنش شده بود… اما حالا که بانداژ ها از روی بدنش برداشته شده و بدنش نسبتا بهبود پیدا کرده بود… بسیار گیرا تر شده بود… او تنها حرکت نمی‌کرد بلکه پرواز میکرد… ماهیچه هایش قدرتی مایع حرکت می‌کردند.. جی به آرامی روی تخت دراز کشیده بود…چشمهایش به در اتاقی که پشت سر خود بسته بود… دوخته شده بودند

او چه کسی بود ؟ دوباره وحشت سراسر بدنش را فرا گرفت اما این وحشت برای او بود..او یک مامور بود… این حقیقت کاملاً واضح بود.. اما نه هر ماموری…مشخصا آموزش نظامی سطح بالایی دیده بود… او آنقدر برای دولت ارزشمند بود که حاضر بودند برای محافظت از او مبلغ کلانی را صرف کنند و همچنین تا آنجا پیش رفته بودند که به وسیله جی برایش هویتی ساختگی جعل کنند. شاید اگر به خاطر رنگ چشمهایش نبود…او هرگز به چیزی مشکوک نمی شد.اما اگر تا این اندازه برای دولت ارزشمند بود…… منطق به او می‌گفت که به همان اندازه هم برای دشمنان اش با ارزش است… همه چیز در تناسب بود…به همان اندازه که برای محافظت از او قدرت و انرژی صرف شده بود… دشمنانش نیز به همان اندازه مشتاق بودند تا برای پیدا کردن و نابودی او هزینه کنند

همانطور که قسمت های جدیدی از شخصیت او خودش را آشکار می کرد…به نظر میرسید میزان خطر بالاتر می رود…حالا می دانست او در ورود مخفیانه مهارت دارد.. بعضی از اصطلاحات را در بیمارستان بوداپست شنیده بود. به آن چه می گفتند؟

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Sky اکتبر 21, 2018 :: 4:36 ب.ظ

    سلام چرا سایتتون اینجوری شده هر کاری میکنم قسمت بیست دوم دورغ های مصلحتی رو برام نمیاره

    • someone اکتبر 22, 2018 :: 7:24 ب.ظ

      سلام مشکل برطرف شد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *