رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت هشتم

 

بس کن…. همانطور که سوار آسانسور میشد و به طرف آی‌سی‌یو حرکت می کرد به خودش اخم کرد.. تصوراتش داشت از دستش خارج می‌شد و احساسات او که همواره در تمایلاتش غوطه ور می شد به آن آتش می زد.. او هرگز یکی از آن انسانهای سرد و گوشه گیری که همواره احساسات خود را تحت کنترل داشتن نبود ا..گرچه تقریباً سلامتی خود را به خطر انداخت تا بتواند مانند یکی از آنها باشد..به این دلیل که خیلی دلش میخواست استیو حالش خوب شود داشت چیزهایی را تصور می کرد که اصلا وجود نداشتند

برخلاف این ساعت روز اتاق او کاملا با لامپ روشن بود زیرا روشنی یا تاریکی فرقی به حال او نمی کرد..احتمال می‌داد پرستار ها برای راحتی کار چراغ ها را روشن گذاشته باشند..در را پشت سرش بست و هر دوی آنها را در پیله خصوصی و راحتی فرو برد..سپس به طرف تخت او حرکت کرد.. بازویش را لمس کرد و به نرمی گفت

_ من اینجام

مرد روی تختخواب نفس عمیقی کشید و قفسه س*ینه اش اندکی لرزید

این حرکت او را به سختی تکان داد و مانند طنابی که  محکم یک نفر آن را بکشد… احساس آگاهی از وجود یکدیگر بین آنها کشیده شد..یک نوع ارتباط که از هر منطقی فراتر می رفت و با کلمات بیان نمی شد…. این احساس دوباره بین آنها به وجود آمده بود این بار قوی تر.. مرد می دانست که جی در اتاق حضور دارد…به طریقی وجود او را احساس می کرد و داشت می جنگید تا بتواند به او برسد

چشم های جی روی او ثابت مانده بودند و با صدای زمزمه وار پرسید

_ میتونی صدای منو بشنوی؟… یا میتونی به طریقی لمس دست های من و احساس کنی؟… این طوریه؟ وقتی به بازوت دست میزنم میتونی احساسش کنی؟احتمالاً باید ترسیده وکیل باشی چون که نمیدونی چه اتفاقی افتاده و داری سعی می کنی با محیط اطرافت ارتباط برقرار کنی.. اما به نظر میرسه بدنت باهات همکاری نمیکنه.. نگران نباش همه چیز خوب میشه بهت قول میدم..اما یکم زمان میبره

…………………………………….

دوباره آن صدا… چیزی در آن صدا مرد را به طرف خود می کشید.. برخلاف اینکه هر زمان سعی می‌کرد از تاریکی بیرون بیاید درد به طرف او پنجه می کشید.. از درد می ترسید اما گرمای صدا را بیشتر می خواست.. دلش می خواست به آن نزدیک تر باشد… دلش میخواست به زن نزدیک تر شود.زمانی… دقیقا نمی توانست به خاطر بیاورد کی… اما متوجه شد که این صدا متعلق به یک زن است. صدا نرم لطیف و مهربان بو..د تنها پناهگاه او در این تاریکی و پوچی دنیای اش. آگاهی چندانی از دنیای اطرافش نداشت اما به طریقی از صدا آگاه بود مانند این که نوعی غریزه اولیه او را به طرف صدا می کشید و باعث میشد با تمام وجود مشتاق ان باشد.. به او قدرت کافی می داد تا با تاریکی و درد مقابله کند.. دلش میخواست به زن بفهماند که این جا با او..حضور دارد و می تواند حضورش را احساس کند..عضلات بازویش منقبض شدند اما این حرکت آنقدر آرام بود که تقریباً احساس نمی شد

……………………………….

این دفعه دستش را کنار نکشید بلکه به آرامی سر انگشتانش را روی پوست او می کشاند در حالی که به دقت چهره مرد را بررسی می‌کرد

_استیو؟ میخواستی بازوت رو تکون بدی؟میتونی دوباره این کارو انجام بدی؟

……………………………..

عجیب است بعضی از کلمات را می توانست درک کند اما بعضی دیگر را نه..اما ازن هنوز هم اینجا بود..نزدیکتر صدای او واضح تر…تنها می‌توان از تاریکی ببیند..مانند این که دنیا هرگز وجود نداشته اما زن حالا بسیار به او نزدیکتر بود… ناگهان درد به بدن او چنگ انداخت.. موج های عظیمی از درد که باعث میشد عرق روی پوست بدنش بنشیند…اما نمی خواست بعد از این همه تلاش تسلیم شود…دلش نمی خواست دوباره درتاریکی فرو رود

بازویش؟ بله زن از او می خواست تا دوباره بازوش را تکان دهد..نمی دانست که آیا می‌تواند این کار را انجام دهد یا نه…این حرکت آنقدر دردناک بود که نمی دانست آیا می تواند از پس ان بربیاید یا نه…آیا توانی برای ادامه در بدنش وجود دارد ؟اگر بازویش را تکان ندهد…ایا زن از کنار او دور می شود؟ نمی‌توانست تحمل کند دوباره تنها شود…نمی‌توانست تحال کند دوباره به جایی برگردد که همه جا تاریک..  تیره و  پوچ بود… نه بعد از آنکه تا این اندازه به گرمای زن نزدیک شده

سعی کرد فریاد بکشد اما نمی‌توانست.. شدت درد آنقدر وحشتناک بود که مانند حیوانی وحشی با چنگ و دندان بدن او را از هم می درید………… بازویش را تکان داد

…………………………..

حرکت آنقدر آرام بود که اگر دستش روی بازوی او نبود نمی توانست آن را احساس کند..عراق روی سراسر پوست بدن او نشسته بود و شانه ها و سی*نه اش زیر نور لامپ ها می درخشیدند همانطور که بیشتر به طرف او خم می‌شد ضربان قلبش بالاتر رفت… نگاهش روی لب های او ثابت شده بود

_ استیو میتونی صدای منو بشنوی؟ من جی هستم.. تو الان میتونید صحبت کنی چون که یک لوله توی دهنت قرار داره اما نگران نباش من اینجام…ترکت نمیکنم

به آرامی لبهای ورم کرده اش  از یکدیگر باز شدند مانند این بود که دارد به سختی سعی می کند کلماتی را که او را یاری نمی‌دهند شکل دهد..جی بالای سر او شناور ایستاده بود به سختی نفس میکشید و به خاطر تلاشی که مرد انجام می‌داد تا لب ها و زبان آسیب دیده اش را حرکت دهد و صحبت کند…. قلبش به درد آمد…می‌توانست شدت ناامیدی و اراده محکم او را که سعی می کرد در برابر تمام منطقه ها درد و داروها مقابله کند  را احساس کند.. او داشت به شدت سعی می‌کرد تا یک کلمه را ادا کند… مانند این بود که هرگز شکست را نمی پذیرد…مهم نبود که به چه قیمتی برای او تمام می شود چیزی در درون مرد به او اجازه تسلیم شدن نمی داد

دوباره سعی کرد… لبهای ورم کرده و بی رنگ او با تقلا تکان خوردند.. زبانش تکان خورد و یک کلمه بی صدا را ادا کرد:

_درد

درد درون قلب جی آنقدر شدید شد که ناگهان به تقلا افتاد تا نفس را به درون ریه هایش بکشد..با ملایمت بازوی او را نوازش کرد

_ الان برمیگردم.. دکترها یک چیزی بهت میدن که دیگه درد رو احساس نکنی.. فقط یک دقیقه تنهات میزارم. قول میدم زود برگردم

به سرعت به سمت در پرواز کرد و اسکندری خوران به داخل راهرو دوید.. می بایست بیشتر از آنچه که فکرش را می‌کند داخل اتاق مانده باشد..چراکه شیفت سوم به خانه رفته بودند و شیفته اول دوباره بازگشته بودند..فرانک و سرگرد لانینگ در ایستگاه پرستار ها ایستاده بودند و با صدای آرامی با یکدیگر صحبت می کردند ه..مانطور که جی به طرف آنها می دوید دو مرد سرشان را بلند کرده و به او نگاه کردند.. تقریبا نگاه وحشت زده و ناباورانه ای در چشم های فرانک پدید آمد

با صدای خفه گفت

_ بیدار شده.. گفت بدنش درد میکنه..خواهش می کنم..لطفاً باید بهش یه چیزی بدین تا….

دو مرد به سرعت از او گذشتند و تقریبا او را به طرفی کنار زدند  فرانک گفت

_قرار نبود این اتفاق بیفته

صدایش آنقدر خشن و سخت بود که جی مطمئن نبود این صدا واقعا مربوط به او باشد

کلماتش معنایی نداشتند..چه چیزی قرار نبود اتفاق بیفتد؟ قرار نبود استیو بیدار شود؟ آیا آنها به جی دروغ گفته بودند؟ آیا انتظار داشتند بالاخره بمیرد؟ نه چنین چیزی امکان پذیر نبود و گرنه فرانک آنقدر به خود زحمت نمی داد جی را در هتلی کنار بیمارستان اقامت دهد

پرستار ها به سرعت به داخل اتاق استیو دویدند و زمانی که جی سعی کرد به داخل اتاق برود به آرامی او را داخل راهرو نگه داشتند.. جی بیرون ایستاد و به هیاهوی صداهای داخل اتاق گوش  سپرد.. همانطور که اشک ها بی صدا روی گونه هایش پایین می ریختند لبه پایین اش را گاز می گرفت.. او می بایست داخل اتاق باشد..استیو به او نیاز دارد

……………………..

داخل اتاق  فرانک سرگرد لانینگ  را نگاه می کرد که به سرعت علایم حیاتی و نوار مغزی استیو را بررسی می‌کرد

_ هیچ شک و شبهه ای باقی نمانده

سرگرد لانینگ همانطور که مداوم کارش را انجام می داد با بی حواسی گفت

_ داره از کما بیرون میاد

فرانک اعتراض کرد

_ به خاطر خدا… هنوز به او دارو تزریق نشده.. چطور میتونه از کما بیرون بیاد وقتی که تو دوز دارو هاش رو کمتر نکردی؟

_ داره باهاش مقابله میکنه…این مرد یک قانون پزشکی محکم رو شکست و اون زنیکه بیرون  ایستاده تاثیر خیلی قوی روی او داره..آدرنالین قدرت محرکه بسیار قویه و اگه به اندازه کافی به بدن برسه  قدرت بدنی و تحمل انسان ها به شدت بالا میره..فشار خونش بالا ست  و خروجی قلبش داره افزایش پیدا میکنه… تمامی علایم بالا رفتن آدرنالین

_ خیال داری دوز داروها رو بیشتر کنیدتا دوباره به کما بره؟

_نه..کما به این دلیل بود که نذاریم  مغزش  ورم کنه و صدمات جبران ناپذیری وارد بشه.. به هر حال من تقریباً آماده بودم تا اونو از این وضعیت بیرون بیارم..اون فقط یکم زمان‌بندی رو جلو انداخت.. اما هنوز هم به خاطر درد باید بهش دارو تزریق کنیم…اگرچه این کار باعث نمیشه که دوباره به کما فرو بره…قادر خواهد بود که به آسانی بیدار بشه

_جی می‌گه احساس کرده داره میگه بدنش درد میکنه..آیا میتونه با این حجم دارو ییکه در بدنش هست درد رو احساس کنه؟

_ اگه اونقدر بیهوش بوده که ارتباط برقرار کنه پس هوشیاریش تا اندازه ای بوده که بتونه درد رو هم احساس کنه

_میتونه صحبت‌های ما رو بفهمه؟

_امکانش وجود داره… من که میگم کاملا میتونه صدای ما رو بشنوه..اما اینکه معنی کلمات را بفهمه چیز کاملاً جداییه

_فکر می کنی چقدر طول میکشه تا بتونیم ازش سوال بپرسیم؟

سرگرد لانینگ نگاه سخت گیرانه ای تحویل او داد

_نه تا زمانی که ورم گلو و صورتش به اندازه ای خوب بشه که من بتونم لوله های تنفسی رو خارج کنم..من که میگم یک هفته دیگه و ازش انتظار ندارم که چشمه اطلاعات باشه.. ممکنه هرگز به خاطر نیاره چه اتفاقی براش افتاده و اگه در نهایت به خاطر بیاره ..ماه ها طول خواهد کشید

_فکر می کنی این خطر وجود داره که اطلاعات سری به طور ناخواسته به جی بگه؟

فرانک دلش نمیخواست چیز زیادی بگوید  سرگرد لانینگ  میدانی است که استیو یک بیمار بسیار مهم است اما چیزی از جزئیات نمی دانست

_فکر نمی کنم چنین امکانی وجود داشته باشه او آنقدر گیج و آشفته است.. شاید حتی وحشت زده..که نمیتونه چیزی به خاطر بیاره.. و هنوز هم امکان داره قادر به صحبت کردن نباشه…بهت قول میدم تو اولین کسی خواهی بود که به محض خارج کردن لوله ها از دهانش با او ملاقات خواهد کرد

فرانک به  جسم بی حرکت روی تخت نگاه کرد…برای ماه‌ها و به مدت طولانی آنقدر بی حرکت روی آن تخت بود که باور کردن این حقیقت که می تواند صدای آنها را بشنود واقعاً سخت و دور از ذهن بود… تا چه برسد به اینکه حتی تلاش کرده باشد تا با جی ارتباط برقرار کند.. اما از آنجایی که آن مرد را به خوبی می‌شناخت..می‌دانست که می بایست برای چنین چیزی آماده می بود…مرد هرگز تسلیم نمی شد..هرگز دست از مبارزه کردن برنمیداشت..حتی زمانی که  در مخمصه ای گیر می افتاد که هر کس دیگری ممکن بود از آن فرار کند… و به خاطر همین خصوصیت اخلاقی از شرایط بسیاری جان سالم به در برده بود که هیچ کس دیگر نمی توانست از آن زنده بیرون بیاید…درست مانند این مورد اخیر…مردم هرگز آن شخصیت قوی و ترسناک زیر آن چهره جذاب و لبخند گیرایش را نمی توانستند ببینند

به آرامی پرسید

_ آیا امکانش وجود داره که برای همیشه مغزش صدمه دیده باشه؟

به یاد آورد که استیو.. ممکن است صدای آنها را بشنود و هیچ راهی وجود نداشت که بتواند حدس بزند چقدر از حرف های آنها را میتواند متوجه شود

سرگرد لانینگ  آهی کشید

_ نمیدونم.. به سرعت تحت مراقبت های عالی قرار گرفته و این میتونه شانسی خیلی زیادی براش بیاره..ممکنه صدمه مغزی شدید ایجاد شده باشد یا ممکنه آنقدر ناچیز باشد که حتی به چشم نیاد…اما نمیتونم به طور حتم چیزی بگم…حتی این حقیقت که بیدار شده و به خانم گرانجر واکنش نشان داده کاملاً دور از انتظار بود..  چند مرحله بهبود رو پشت سر جا گذاشته… هرگز چیزی مثل این ندیده بودم…معمولا اول باید دچار گیجی بشه..و حتی نتونه بلند بشه و بعد از آن دچار هذیان گویی و تلاطم شدید… مثل اینکه مراحل بهبود مغزی به طور وحشیانه ای شروع به کار کرده…بعد باید آرام تر بشه اما بسیار گیج خواهد بود…در مرحله بعد مثل یک مرد آهنی و اتوماتیک وار رفتار خواهد کرد قادر خواهد بود به پرسش ها  پاسخ بده اما به جز کارهای فیزیکی بسیار آسان… قادر به انجام رفتار دیگری نخواهد بود….و مراحل بهبود بالایی مغز که مربوط به کار کره کامل بدنش میشه بسیار به کندی انجام خواهد گرفت

_و اون الان دقیقا در چه مرحله‌ای قرار داره؟

_ تونسته ارتباط برقرار بکنه مثل اینکه در مرحله اتوماتیک قرار داشته.. اما احساس می‌کنم حالا دوباره به عقب برگشته.. احتمالا باید تلاش بسیار عظیمی از جانب او شده باشه که بتونه تا این حد پیش بیاد

_از اونجایی که دارو هاش رو کمتر کردی فکر می کنی بتونه ارتباط بیشتری برقرار بکنه؟

_شاید.. ممکنه دیگه این حادثه تکرار نشه و دوباره به حالت معمول بهبود وضعیت برگرده

فرانک با اوقات تلخی پرسید

_چیزی هست که ازش مطمئن باشی؟

سرگرد لانینگ  نگاه یکنواخت و طولانی به او انداخت

_ بله..مطمئنم که شرایط بهبودی او به شدت به خانم گرانجر  وابسته است.. اونو همین دوروبر نگهدار.. میتونه بهش کمک زیادی بکنه…این مرد به او نیاز داره

_ از اونجایی که داری میزان دارو را کم می کنی آیا برای خانم گرانجر خطری وجود نداره که دو روبرو او باشه؟

_بر روی این قضیه پافشاری دارم.. اون زن میتونه اونو آروم نگه داره..به جهنم..مطمئنم نمیخوام با اون همه لوله که به س*ینه اش وصله  خودش رو این ور اون ور بندازه…مطمئنی که این زن قادر خواهد بود که از پسش بر بیاد؟

فرانک ابرویش را بالا گرفت

_ اون قوی تر از اون چیزیه که نشون میده

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *