رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت هفتم

 

فصل ۳

دوباره برگشتن به نیویورک احساس عجیبی داشت …جی بعد از ظهر یکشنبه پرواز کرده بود و ساعت ها مشغول جمع کردن لباس ها و دیگر وسایل شخصی اش بود.. اما حتی آپارتمانش هم غریبه به نظر می‌رسید. مانند اینکه او دیگر به این جا تعلق نداشت. به صورت اتوماتیک لوازم اش را بسته بندی کرد. ذهنش در اتاق بیمارستان بودستا بود . او حالش چطور بود؟ …صبح را کنار او گذرانده بود..مدام با او صحبت می‌کرد و بازویش را نوازش می کرد با این حال از اینکه ساعتها دور از او گذرانده بود احساس عصبی بودن می کرد

صبح دوشنبه برای آخرین بار برای کار آماده شد .از درون احساس آسودگی خاطر عمیقی داشت. تا زمانی که این بار از روی دوش اش بر داشته نشده بود هرگز متوجه نبود که تا چه اندازه تحت استرس بوده و چه بار سنگینی به خاطر اینکه خودش را مناسب و لایق کار نشان دهد روی دوش گرفته..رقابت طلبی چیز خوبی بود اما نه به قیمت سلامتی اش. اگرچه قسمتی از این سرزنش متوجه خودش بود که تمام انرژی.. انگیزه.. و شور و شوقش را روی کار قرار داده بود و چیزی به عنوان سوپاپ باقی نگذاشته بود..خیلی خوش شانس بود که زخم معده نگرفته بود و به جای آن تنها معده اش عصبی شده بود.. به علاوه سردردهای مداوم و بی خوابی

زمانیکه به دفترش رسید اطراف را جستجو کرد تا جعبه کارتونی پیدا کند …سپس به سرعت میز را تمیز کرد و تمام لوازم شخصی اش را درون جعبه گذاشت ..البته چیز زیادی وجود نداشت.. یک رژلب.. یک جفت جوراب ..یک بسته کوچک دستمال کاغذی.. یک خودکار گران قیمت طلایی رنگ ..تازه کارش تمام شده بود و دستش را به سمت تلفن دراز می کرد تا با فرال وردلا  صحبت کند که تلفن داخلی زنگ خورد

آقای کلمنت از اکوسیستم روی خط سه  خانم گرانجر-

جی دکمه را فشار داد

لطفاً تماس های منو به دانکن ورد لا  منتقل کنید

بله خانم گرانجر-

با نفسی عمیق.. جی شماره ی فرال را  گرفت

دو دقیقه بعد با عزمی راسخ به داخل دفترش قدم گذاشت

لبخند ملایمی به جی زد …مانند ای که این او نبود که ۳ روز پیش با خشونت جی را اخراج کرده بود …به نرمی گفت

خوب به نظر می رسی جی چیزی توی ذهنته که میخوای بهم بگی؟-

پاسخ  داد
نه خیلی فقط می خواستم بهت اطلاع بدم که نمیتونم دو هفته‌ای که بهم زمان دادی رو برات کار کنم.. امروز صبح اینجا اومدم تا میزمو تمیز کنمو به منشی دستور دادم تا تلفن‌های منو به دانکن انتقال بده

زمانی که دید رنگ از صورت او پریده احساس رضایت خاصی به جی دست داد

وردلارروی پاهایش جهید و با عصبانیت گفت

این رفتار خیلی غیر حرفه ایه .. ما روی تو حساب کرده بودیم که قسمت های نیمه تمامو سر و سامون بدی-

با صدایی سخت حرف او را قطع کرد

و به دانکن آموزش بدهم چطور کار منو انجام بده-

لحن صدای وردلا  تهدید کننده بود

-تحت این شرایط نمیدونم چطور میتونم توصیه نامه ی رضایت‌بخشی که خیال داشتمو بهت بدم …تو دیگه هرگز در بخش سرمایه‌گذاری بانکی کار نخواهی کرد… نه بدون یک مرجع مطلوب

چشم های آبی و عمیق  جی زمانی که با صلابت به او خیره شد بسیار سرد بودند

-خیال ندارم دیگه توی سرمایه‌گذاری بانکی کار کنم متشکرم از شما
با شنیدن آن حرف تصمیم گرفت او کار دیگر پیدا کرده… که باعث می‌شد قدرتی که خیال داشت روی او از آن استفاده کند را از بین می برد …جی او را تماشا کرد و عملاً زمانی که تک تک گزینه هایش را در ذهن یکی یکی بررسی می‌کرد… و چرخش رفتار اش را مشاهده کرد.. جی واقعا داشت آنها را در وضعیتی بحرانی ترک می‌کرد و این تماما تقصیر ورد لا بود.. زیرا او خودش بود که با بی رحمی و خشونت جی را اخراج کرده بود

خب شاید من خیلی عجول بودم-

صدایش را مجبور می کرد تا گرما و دلسوزی پدرانه ای به خود بگیرد

-مطمئناً اگر کارهایی که به تو واگذار شده بود به خوبی پایان نپذیره تاثیر خوبی روی شرایط ما و روی تو نداره شاید اگه من دو هفته حقوق بیشتر بهت پاداش بدم اینطور شتاب‌زده ترک کردن مارو مجدداً مورد بررسی قرار میدی؟

که اینطور… پس قرار است حالا که او هویچ جادویی پول را جلوی بینی جی تکان می دهد جی دوباره سر عقل بیاید

-متشکرم اما نه  …چنین چیزی امکان پذیر نخواهد بود.. من دارم شهرو ترک می کنم

در حالت چهره اش وحشت کم کم نمایان شد ..اگر معامله هایی که او داشت برای شرکت جور میکرد به خوبی پایان نمی گرفت… چندین میلیارد برای شرکت خرج برمی داشت

اما نمیتونی این کار رو بکنی داری کجا میری؟-

از همین حالا می توانست تلفن های از سر وحشت دانکن به پدرش را  تصور کند… لبخند خونسردانه تحویل فرال  داد

بیمارستان ناوال بودستا..  اما نمیتونم هیچ تلفنی بپذیرم-

فرال  کاملا حیرت زده به نظر می رسید

نا…بیمارستان ناوال؟-

همانطور که از در بیرون میرفت توضیح داد

یک موقعیت اورژانسی خانوادگیه-

زمانی که از دفتر بیرون آمد و به داخل سالن قدم می‌گذاشت ..در حالی که جعبه مقوایی کوچک زیر بغلش بود با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و از شادی محض  اخراج شدن و قادر بودن به ایجاد آن چهره وحشت زده و هراس داخل چشم های فرال وردلا  لذت می برد… تقریباً به خوبی خفه کردن اش بود…و حالا دیگر آزاد بود که پیش استیو برگردد.. قدرتی عجیب او را به کنار استیو میکشاند.. ضرورت و حالتی اضطراری که نه می‌توانست درک کند و نه در برابر آن مقاومت کند
جی با یک هواپیمای مسافربری به نیویورک آمده بود… اما حالا که وسایل بیشتری با خود حمل می کرد فرانک برای او یک هواپیمای خصوصی فرستاد…. و تقریباً زمانی که فرانک به استقبالش به فرودگاه آمده بود… بطور خوشایندی متعجب شد

-نمیدونستم اینجا میایی؟

فرانک نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد و به او لبخند نزند… چشم‌هایش مانند اقیانوس می درخشیدند و احساس اضطراب از چهره او رخت بر بسته بود .. طوری به نظر می‌رسید انگار از استعفا دادن از کارش بسیار لذت برده

و همین را هم از او بپرسید…. جی پاسخ داد

واقعا….. رضایت بخش بود… حال استیو امروز چطوره؟-
فرانک شانه ای بالا انداخت

از زمانی که رفتی بهتر نشده –

واقعا عجیب بود..اما حقیقت داشت.  نبضش ضعیف تر و سریعتر… و نفس کشیدنش آرام تر و بی رمق تر شده بود… اگرچه مرد بیهوش بود… اما به طور واضحی به جی نیاز داشت

چشمهای جی از شدت نگرانی تیره‌  شدند و لبهایش را گاز گرفت.. انگیزه برگشتنش پیش استیو قوی تر می شد.. مانند زنجیری نامرئی که او را به سمت خود می کشید

اما ابتدا می بایست وسایلش را به آپارتمانی که فرانک برای او دست و پا کرده بود می برد… چیزی که زمان زیادی لازم داشت و صبر و شکیبایی او را از بین میبرد.. آپارتمان.. نصف آپارتمان خودش در نیویورک بود ..با دو اتاق.. یک حمام و آشپزخانه ای کوچک که در گوشه اتاق قرار داشت… و وسایل آشپزی ضروری.. و اندکی در آن دیده می شد.. اما آپارتمان راحت و گرمی بود مخصوصاً از انجایی که خیال داشت بیشتر وقتش را در بیمارستان بگذراند.. این مکان تنها جایی برای خوابیدن و خوردن چند وعده غذایی در آن بود

فرانک زمانی که آخرین ساک دستی او را به داخل آپارتمان حمل می کرد گفت

برات یک ماشین تهیه کردم-

و به قیافه مبهوت او خندید

اینجا نیویورک نیست به یه وسیله ای نیاز داری که باهاش این ور اون ور بری-

کلیدها را از جیبش بیرون آورد و آنها را روی میز انداخت

-میتونی هر موقع دلت خواست به بیمارستان بیای و بری.. اجازه داری که در هر ساعتی که دلت خواست به ملاقات استو  بیای … مثل قبل نمیتونم مدام اون اطراف باشم.. اما هر موقع که من اونجا نباشم یک مامور دیگه اون دوروبر خواهد بود که بهت کمک کنه

الان باهام به بیمارستان میای؟-

الان؟-

کاملا متعجب به نظر می‌رسید

نمی خوای اول وسایلت رو مرتب کنی؟-

میتونم امشب وسایلمو اینجا جا بدم …اما الان می خوام استیو رو ببینم-

خیلی خوب-

فرانک پیش خود فکر کرد: نقشه شان شاید داشت کمی بهتر از آنچه که فکرش را می کردند پیش می‌رفت.. اما کاری از دست او بر نمی آمد

-چرا با ماشینت منو تعقیب نمی کنی تا بتونی بهتر خیابون ها رو بشناسی و راه بیمارستان رو پیدا کنی؟ اه … تو میتونی رانندگی کنی مگه نه؟

با لبخند سرش را تکان داد

-من فقط ۵ سال اخیر توی نیجیورک زندگی کردم.. هر جای دیگه ای که زندگی میکردم به یک ماشین نیاز داشتم ..اما بهت هشدار میدم که توی این پنج سال زیاد رانندگی نکردم…  پس بهم فرصت بده تا بهش عادت کنم
…………………

در واقع راننده گی کردن مانند دوچرخه سواری بود.. به محض اینکه آن را یاد گرفتی دیگر هرگز فراموش نخواهی کرد.. بعد از چند لحظه که دستورالعمل ها را به خاطر آورد… بدون هیچ مشکلی ماشین فرانک را دنبال کرد ..او همواره  استوار و با حساب و کتاب رانندگی می‌کرد.. اما استیو مانند خود شیطان بود ..با سرعت و پر از ریسک ماشین را می راند

تنها زمانی که به اتاق او در بیمارستان قدم گذاشت و به کنار تختش رسید تنشی  که تمام این مدت در عمق وجودش بود آرام گرفت.. به سر بانداژ شده اش  خیره شد تنها لب ها و فک  زخمی و ورم کرده او قابل دیدن بود.. قلبش به طور دردناکی مقابل قفسه س*ینه اش به طپش درآمد…با مراقبت و توجه ای بی نهایت… انگشت هایش را روی بازوی او  قرارداد و شروع به صحبت کردن کرد

-من اینجام… مجبور بودم  دیروز به نیویورک برگردم تا وسایلم رو جمع کنم و از کارم استفاده بدم ..یادم بنداز یک روز در موردش برات صحبت کنم… به هر حال خیال دارم تا زمانی که حالت بهتر بشه این جا پیشت بمونم

………………………………..

آن صدا دوباره برگشته بود… به آرامی در لایه های سیاهی که دور ذهن او قرار گرفته بودند نفوذ می کرد و با ضمیر ناخودآگاه او ارتباط کوچکی برقرار کرد …هنوز هم نمی توانست معنای کلمات را درک کند اما از این که نمی‌تواند بفهمد آگاه نبود …صدایش مانند نور و روشنایی در جایی که قبلاً چیزی قرار نداشت بود ..گاهی اوقات صدا آرام و گاهی اوقات پر از شیطنت و شادی بود… از شیطنت و شادی آگاه نبود… فقط از تغییر تن صدایش آگاه بود

دلش چیز بیشتری میخواست…  دلش می خواست به صدا نزدیک تر شود …. شروع کرد به باز کردن راهش از میان مه و ابر  تاریکی که اطراف او را در بر گرفته بود به سمت صدا…. اما هر زمان که تلاش می کرد ..دردی سوزان و شرورانه در کل بدنش نفوذ میکرد و تمام نیروی او را می خورد …. در آن زمان او عقب‌نشینی می‌کرد و به سیاهی محافظ پناه می برد …اما سپس صدا دوباره او را می فریفت..  تا نزد او برود… تا زمانی که دوباره ان هیولای درد و رنج به او حمله می‌کرد و دوباره مجبور به عقب نشینی می شد

…………………………………
یک بار دیگر مانند قبل بازویش  حرکت کرد… و این حرکت باعث شد تا جی  دستش را عقب بکشد .. دست از صحبت کردن برداشت و به او خیره ش..د بعد از مکثی کوتاه دوباره دستش را روی بازوی او قرار داد و به ادامه صحبت کردن پرداخت.. قلبش به شدت می تپید.. این احتمالا تنها… حرکت غیر ارادی ماهیچه هایش بود …که برای مدت طولانی در یک موقعیت قرار گرفته بودند.. امکان نداشت او سعی کرده باشد پاسخ جی  را بدهد
زیرا  باربیتوراتی  که دکترها به بدن او تزریق می‌کردند عملاً بیشتر عملکرد مغز او را از کار می اندازد… بیشتر نه همه… این را سر گرد لونینگ  گفته بود… اگر استیو  از حضور او آگاه بود آیا امکان داشت که سعی در برقراری ارتباط با او بکند؟

به نرمی پرسید

بیداری؟ میتونی یک بار دیگه بازوت رو تکون بدی؟-

بازوی او زیر لمس انگشت هایش کاملاً بی حرکت بود ….. با آهی عمیق دوباره پرت و پلا گفتن را از سر گرفت… برای چند لحظه آن احساس آنقدر در او قوی بود که  متقاعد شده بود او بیدار است… آن هم برخلاف تمام چیزهایی که به او گفته بودند
……………………

صبح روز بعد….. قبل از آنکه خورشید کاملاً از سمت شرق طلوع کند …جی  در بیمارستان حاضر شد..  دیشب نتوانسته بود به خوبی بخوابد… نیمی به دلیل اینکه در یک مکان غریبه بود.. اما نمی توانست  تمام تقصیر را به گردن آپارتمان بیاندازد… او در تاریکی شب دراز کشیده بود و ذهنش مدام داشت روی  اتفاقات ان روز کار می کرد و نمی توانست این احساس را از خود دور کند که برای لحظه ای… استیو سعی کرده بود به تنها روشی که می تواند… با او ارتباط برقرار کند… و به طور ناخودآگاه خود را به او برساند …. تمام آنالیزها و منطق ها هم نمی‌توانستند احساس سوزانی که به او دست داده بود را از بین ببرند

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *