فصل ۷

قلب استیو تقریبا در سینه اش متوقف شد…جی…صورتی که بالاخره می‌توانست با ان اسم و صدا ارتباط دهد…با آن لمس های مهربانانه… و آن رایحه ی شیرین…توصیفی که از خودش کرده بود دقیق بود… با این حال بسیار از واقعیت دور بود…واقعیت جی… یالی پرپشت از موهای عسلی.. چشمهایی به رنگ آبی اقیانوس و بسیار بزرگ..لب های حساس و پر…خدایا ان  لب ها… قرمز و پر بودند… مانند یک الوی رسیده خوشمزه به نظر می رسیدند.. پرشورترین لب های بود که هرگز دیده بود..زمانی که به این فکر می کرد آنها را بوسیده..بدنش می سوخت… جی کاملا بی حرکت بود..صورتش رنگ پریده بود… به جز آن چشم های خارق العاده و آن دهانه سرمست کننده…رنگی به صورت نداشت..طوری به او نگاه میکرد گویی هیپنوتیزم شده…  نمی توانست به جای دیگری نگاه کند

جراح پرسید

_ چطور می بینی؟ فقط هاله ای از روشنایی میبینی یا تصاویر درهم و برهم اند؟

دکتر را نادیده گرفت و ایستاد…نگاهش هرگز از جی منحرف نشد..هرگز نمی توانست از نگاه کردن به او سیر شود.. چهار قدم او را به جی رساند… همانطور که او به سمت بالا به استیو نگاه می کرد…چشم هایش حتی درشت تر شدند… همانطور که دست هایش را به سمت بازوهایش دراز کرد و او را او را روی پا هایش بلند کرد.. سعی کرد حرکات اش مهربانانه باشد اما احساس خواستن و انتظار داشت او را از پا در می آورد… میدانست انگشتهایش در پوست بازوی او فرو رفته…جی صدای عجیبی از گلویش بیرون آورد…سپس استیو لب هایش را روی لب های او فشار داد و فورا به خاطر احساس لذت… نزدیک بود از پا درآید… دلش می خواست با او تنها باشد…جی در بازو هایش می لرزید..دست هایش پیراهن استیو را محکم به چنگ گرفته بود…مانند این که می ترسید بیفتد

فرانک با لحنی کنایه آمیز گفت

_خوب حس مسیر شناسید که خوبه

استیو سرش را بالا گرفت.. اگرچه هنوز هم جی را محکم به خود چسبانده بود… سرش را روی شانه هایش چسبانده بود..جی…هنوز هم داشت به سختی می لرزید

سرگرد لانینگ در حالی که به بیمار اش با احساسی عمیق از رضایت خاطر نگاه می کرد با لبخند گفت

_فکر می‌کنم اولویت هاش هم به خوبی مشخص شده اند

هنوز همین چند هفته پیش بود که واقعا به زنده ماندن استیو شک داشت.. این که او را اکنون اینگونه ببیند.. تقریبا مانند یک معجزه بود.. نه این که کاملاً حالش خوب شده باشد… او هنوز هم قدرتش را به طور کامل به دست نیاورده بود و حافظه اش هم هیچ نشانی از بازگشت نمی داد.. اما زنده بود و روی جاده رسیدن به سلامتی کامل حرکت می‌کرد

استیو با صدایی خشن تر از همیشه در حالی که به اطراف اتاق بیمارستان نگاه میکرد..جایی که تقریباً تا جایی که به یاد می آورد برایش مانند خانه بود گفت

_ میتونم همه چیز رو به خوبی ببینم

خودش را عادت داده بود تا همه چیز را در ذهنش ببینند… این که همواره فضای اطراف اش را با احساسی که در مورد آن داشت مجسم کند… تا همواره بداند کجاست…و تصویر ذهنی اش به طور چشمگیری با اتاقی که در آن قرار داشت مطابقت میکرد… رنگ های اتاق به طور شوکه کننده ای عجیب و غریب به نظر می‌رسیدند اگرچه رنگ ها را تصور نکرده بود تنها حضور فیزیک ان را…

جراح گلویش را صاف کرد

_آه… اگه می تونید برای یک لحظه بشنید آقای کراسفیلد

استیو جی را رها کرد و او با پاهایی لرزان پایین نشست.. آنچنان دسته های صندلی را محکم به چنگ گرفته بود که انگشت هایش سفید شده بودند…. همگی آنها اشتباه می کردند… او استیو کراس فیلد نبود… آنقدر شوکه شده بود که نمی توانست صدایی از گلویش خارج کند اما همانطور که جراح را نگاه می کرد که استیو را معاینه می کرد… نه…استیو نه…. کنترلش را به دست آورد و دهانش را باز کرد تا به او بگوید چه اشتباه بزرگی رخ داده

سپس فرانک حرکت کرد…سرش را به طرفی کج کرد تا جراح را ببیند ا…ین حرکت توجه جی را به خودش جلب کرد…خون در رگ هایش منجمد شد…دوباره مغزش را منجمد کرد…اما هنوز یک فکر در ذهنش بود: اگر به آنها بگوید که اشتباه کرده…که این مرد همسر سابقش نیست… دیگر جی برای آنها کاربردی نخواهد داشت..ممکن بود او را به جای دیگری بفرستند و دیگر هرگز نتواند استیو را ببیند

با تکان های شدید به شروع به لرزیدن کرد.. جی او را دوست داشت…نمی دانست چه کسی است اما او را دوست داشت… و نمی توانست از او دست بکشد..نیاز داشت به این قضیه خوب فکر کند اما همین حالا چنین چیزی در توانش نبود.. می بایست تنها باشد به دور از چشم های نظاره گر… ان موقع می‌توانست با شوک این حقیقت که متوجه شده بود استیو…… خدای بزرگ….استیو مرده بود… و این مردی که به جای او نشسته یک غریبه بود

آن چنان محکم سرپا ایستاد که صندلی از زیر پاهایش به زمین افتاد …همانطور که مانند یک زندانی که سعی دارد فرار کند به در نزدیک می‌شد… ۵ چهره ی شوک زده به طرف او برگشتند…

_من …من فقط به یکم به قهوه نیاز دارم

به سرعت از در بیرون پرید و فریاد خشن استیو را نشنیده گرفت
او استیو نبود..او استیو نبود.. این حقیقت ساده او را تا عمق وجودش ویران کرده بود

به سمت پایین حال… به طرف سالن بازدیدکنندگان دوید… خودش را روی یکی از صندلی های ناراحت کننده انداخت.. احساس سرما و بی حسی می کرد..احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است مریض شود…مانند اینکه در لبه بالا آوردن بود

اون چه کسی بود؟..نفس عمیقی کشید..سعی کرد منطقی فکر کند..او استیو نبود پس می بایست آن مامور اف بی آی باشد که فرانک در مورد اش آنقدر نگران بود… این بدان معنا بود که او کاملا در واقعه ای که اتفاق افتاده دخیل بوده…تنها مردی در دنیا…که می داند چه اتفاقی افتاده… اگر تنها حافظه اش را به دست آورد…اگر شخصی یا اشخاصی که آن واقعی بمب‌گذاری را برنامه‌ریزی کرده بودند….بفهماند زنده است… جانش به خطر می افتد ؟ تا زمانی که حافظه اش را به دست نیاورد نمی تواند دشمنانش را تشخیص دهد… بهترین حفاظی که الان می‌توانست از آن استفاده کند هویت ساختگی بود که با آن خود را می شناخت… جی نمی توانست او را در خطر بیشتری قرار دهد… همچنین نمی توانست از او دست بکشد

وانمود کردن به اینکه شخص دیگری است کار درستی نبود…با نگهداری کردن از این راز داشت به فرانک خیانت میکرد… کسی که تقریباً از او خوشش می آمد….اما بیشتر از همه… داشت به استیو خیانت میکرد… لع*نت.. از اینکه او را با این نام صدا بزند متنفر بود. اما با چه نام دیگری می توانست او را صدا بزند ؟ می بایست به فکر کردن در مورد او با هویت استیو ادامه دهد… داشت با قرار دادن او در زندگی که واقعاً مال خودش نبود به او خیانت میکرد…شاید حتی مانع از بهبود کامل حافظه اش می شد… زمانی که بفهمد… هرگز او را نخواهد بخشید…اگر هرگز حافظه اش را به دست آورد…. خواهد فهمید که تا عمق وجودش به او دروغ گفته…که او را مجبور کرده به جای همسر قبلی اش زندگی کند… اما نمی توانست او را در مخاطره قرار دهد…. فقط نمیتوانست….. او را بیشتر از اینها دوست داشت…مهم نبود چه هزینه‌ای برایش برمیدارد… می‌بایست به او دروغ بگوید تا از او محافظت کند

_جی

صدای خودش بود. آن صدای خش دار و مردانه که شیرین ترین رویا هایش را شکار کرده بود.. با بی حسی سرش را چرخاند و به او نگاه کرد…هنوز هم آنقدر شوکه زده بود که نمی‌توانست حالت چهره اش را پنهان کند… او را دوست داشت..دوست داشتن استیو با آن احساس هیجانش که جی نمی‌توانست چنین چیزی را به او بدهد به اندازه کافی بد بود…..آخر چرا به خودش اجازه داده بود عاشق این مردی که سراپا خطر بود شود…. او از یک صخره احساسی بالا رفته..و حالا داشت به سمت پایین سقوط آزاد می کرد… قادر نبود به خودش کمک کند

او چهار چوب در سالن انتظار را پر کرده بود..حالا که بهتر می دانست…می توانست تفاوت هایشان را ببیند..او از استیو قد بلند تر…شانه‌هایش پهن تر  و سین*ه اش عضلانی تر بود… در کل هیکلی قوی تر و عضلانی تر داشت..فکش مربع تر و لب هایش پر تر بود…تنها می‌توانست از فرم لب‌هایش که روی آن هیچگونه جراحی انجام نشده بود تفاوت آنها را تشخیص دهد…. احساس دردی عجیب  او را پر کرد که ناگهان فهمید هرگز نمیداند قبل از حادثه چه شکلی بوده…. هم اکنون چهره اش زخمی و خشن بودوووو آیا واقعاً خیلی تغییر کرده بود؟

استیو با لحنی آرام پرسید

_مشکل چیه عزیز دلم؟

جلوی پای او نشست و دست هایش را در دست گرفت..ابروهای پرپشت و قهوه ای رنگش..زمانی که سردی انگشت های او را حس کرد… در هم گره شدند

جی آب دهانش را قورت داد..بدنش میلرزید.. حتیا با اینکه روی زمین جلوی پای او نشسته بود… صورتش با صورت او در یک سطح قرار داشت… هاله ی قدرت و خطری که اطراف او را در بر گرفته بود درهم شکننده بود..قبلاً که چشمهایش بانداژ شده بودند تقریبا این نیروی قوی پنهان شده بود…اما حالا که قدرت اراده در آن چشم‌های کهربایی رنگ می‌درخشید می توانست نیروی شخصیت او را احساس کند…

خودش را وادار کرد تا بگوید

_حالم خوبه…فقط خیلی نگران شده بودم یه لحظه فشار احساسات بهم غلبه کرد

دستهایش را رها کرده و کف دست هایش را روی بازو های او کشید.. زمزمه کرد

_اینقدر بد می خواستم ببینمت که زمانی برای نگران شدن نداشتم

دست های بزرگ او بازو هایش را گرم کرد… می‌توانست گرمای بدنش را از این فاصله احساس کند.

_در مورد چشمهای آبی ات بهم گفته بودی..اما در مورد لب هات چیزی نگفته بودی

به لبهای او نگاه می کرد…احساس کرد لب هایش شروع به لرزیدن کردند

_لبام چشه؟

با صدایی بسیار آهسته گفت

_اینکه چطور نگاهو اسیر خودشون می کنن

به سمت جلو خم شد… این باربوسه اش سخت و پر تمنا بود.. او را وادار می کرد که تسلیمش شود.اگرچه  زنگ خطری در ذهنش به صدا در امد..اما بدنش نسبت به او واکنش نشان میداد..

زمانی که داشت خوب می شد و بد جوری به حمایت جی نیاز داشت…از او برای بوسیدن و لمس شدن درخواست می کرد..اما حالا درخواستی در کار نبود..و حالا جی می فهمید که تمام این مدت ..او خودش را کنترل میکرده….و حالا با تمام قدرت به دنبال او می امد تا انچه که می خواهد را بگیرد

ایستاد.. دست های قوی اش او را به سمت بالا کشیدند.. بدون آنکه ارتباطش با لبهای او را قطع کند..جی محکم به شانه های او چسبیده بود..دیوانگی شدید و داغی در رگها یش جریان داشت..او را وسوسه میکرد تا همه چیز را فراموش کند

مرد و زن وارد لابی شدند.. مرد بدون کوچکترین نیم‌نگاهی به راه خود ادامه داد اما زن ایستاد و به طرف آنها نگاه کرد…و با صورتی قرمز با عجله از آنها گذشت… استیو سرش را بلند کرد…لبخند متکبری گوشه لب هایش بود

_ فکر می کنم لازمه بریم خونه

جی دوباره وحشت زده شد.. خانه؟ آیا آنها انتظار داشتند او را به آپارتمان یک خوابه و کوچکی که برای دو ماه گذشته در آن زندگی می کرد ببرد؟ یا بعد از تمام این مدت او را از جی جدا خواهند کرد؟ تا بهبودی اش را در مکانی ناشناخته ادامه دهند

لابی را ترک کردند و فرانک را که با صبوری مقابل دیوار تکیه داده و منتظر آنها بود پیدا کردند.. ایستاد و لبخند زد اما هنگامی که به جی نگاه کرد از چشم هایش احساس دلسوزی پیدا بود.

_حالا احساس بهتری داری ؟

جی نفس عمیقی کشید

_نمیدونم بهم بگو چه اتفاقی قراره بیافته منم بهت میگم چه حسی دارم

استیو دستش را دور کمر جی حلقه کرد

_نگران نباش عزیزم اونا من رو بدون تو جایی نمی فرستند..مگه نه فرانک؟

اگرچه صدایش عادی بود اما لحن صدایش فولادی بود…و چشم های طلایی اش باریک شده بودند.. فرانک با شوخ طبعی کنایه‌آمیزی به جی نگاه کرد

_حتی به ذهنم هم خطور نکرده بود.. بیایید به اتاقت برگردیم اون موقع در موردش صحبت میکنیم

زمانی که یک بار دیگر پشت درهای بسته قرار گرفتند.. فرانک به سمت پنجره قدم برداشت و پرده ها را کشید و به بیرون نگاه کرد…روشنی خورشید زمستان باعث شد تا چندین بار پلک بزند

_اول باید به جراح اجازه بدی تا معاینه چشمت رو تموم کنه و همچنین هفته بعد یک بار دیگه باید معاینه بشی اما من ترتیب اونو میدم

بدن استیو بی تابی را به وضوح فریاد می زد چیزی که فرانک به خوبی می توانست آن را بخواند. به حالت تسلیم هر دو دستش را بالا گرفت

_دارم به اونجا هم میرسم.ما علاقمندیم که تورو در امنیت نگه داریم اما باید جایی باشد که در دسترس ما باشی.. اگه قبول داشته باشی تو رو به یک پناهگاه توی کلورادو خواهیم فرستاد

ناگهان سر جی گیج رفت و روی صندلی نشست.. کلورادو… در دو ماه گذشته زندگی او کاملا زیر و رو شده بود بنابراین فکر کردن به چنان تغییر دراماتیکی نمی بایست او را شگفت زده کند… اما این کار را کرد. چگونه می توانست به کلرادو برود؟.. سپس به استیو نگاه کرد و می دانست هر جایی که به معنی در امنیت نگه داشتن استیو باشد خواهد رفت.. عجیب بود… زمانی که ازدواج کرده بود…مهمترین چیز در زندگی اش برقرار کردن ثباتی بود تا رابطه اش را با استیو بنا نهد و ازدواجش دوام نیاورده بود…. حلا می‌بایست وانمود کند این مرد استیو است اما حاضر بود همه چیز و همه کس را رها کند تنها به این دلیل که با این مرد باشد… غم دردناکی وجودش را پر کرد زیرا این قضیه به خوبی نشان می داد که او هرگز استیو واقعی را دوست نداشته…اگرچه دلش میخواسته…..استیو او را از خود دور نگه می داشت و راهش را به تنهایی می پیمود و در آخر هم به تنهایی مرد بدون آنکه کسی واقعا در زندگی به او نزدیک شود

استیو حدس زد

_دنور؟

_نزدیکترین شهر به کلبه حداقل ۴۰ مایل فاصله با جاده داره و  پانزده مایل هوایی.. ساکت و آرامش بخشی و هیچ کسی اون دور و برم نیست که بهت استرس وارد کنه

در حالی که با برقی سخت در چشم هایش به فرانک خیره شده بود با صدایی آرام گفت

_این واقعاً خوبیه شما رو میرسونه که تمام این کارها رو برای من ترتیب بدید اون هم فقط به این دلیل که زمانی که حافظ ام برگشت شانس صحبت کردن باهام رو داشته باشید

فرانک خندید و با خود فکر کرد بعضی چیزها هرگز تغییر نمی کنند..حتی بدون حافظه اش هم هنوز آنقدر باهوش بود که تاکنون برخی از قطعات پازل را کنار یکدیگر قرار داده بود..

فرانک رو به جی گفت

_چرا به آپارتمان برنمیگردی و وسایلت رو جمع نمی‌کنی

یک ابرویش را بالا داد

_البته اگه دلت میخواد بری

استیو با لحنی بی حالت.. در حالی که دست هایش را روی سی*نه اش گره زده بود و به تخت تکیه داده بود گفت

_اون میاد…یا من جایی نمیرم

از آنجایی که جی به شدت…. به فرصتی نیاز داشت تا تنهایی فکر کند…  بدون آنکه به هیچکدام به آنها نگاه کند از اتاق بیرون خزید..میترسد وحشت درون چشم هایش را ببینند

استیو در سکوت برای چند دقیقه فرانک را زیر نظر گرفت سپس غرید

_بهم گفتی هیچ خطری وجود نداره.. پس خانه ی امن برای چیه؟

_ تا اونجایی که ما میدونیم تو توی هیچ خطری نیستی……

استیو میان حرفش پرید

_ببین.. چرت و پرت تحویل من دادن رو تموم کن…من هم یه مامور بودم همه این چیزها……

به اطراف اتاقش در بیمارستان اشاره کرد

_….از سر دلسوزی انجام نشده. میدونم اون نگهبان ها بیرون در برای دکور نیستن…همچنین می دونم چنین هزینه‌ای رو به جون نمیخری و من رو به خانه امن نمیفرستی… اگه تهدیدی جدی بر علیه من وجود نداشته باشه….و همچنین نه اگه بدجور به اطلاعات من نیاز نداشته باشی

چهره ی فرانک به نظر علاقه مند می رسید

_از کجا میدونستی نگهبان اون بیرونه

به کوتاهی پاسخ داد

_ صداشون رو شنیدم

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *