فصل ۶

استیو به آرامی دراز کشیده بود و اجازه می‌داد غبار بیهوشی از روی ذهنش محو شود..به طور غریزی آرام بود.. مانند حیوانی در جنگل. تا زمانی که به اندازه ی کافی از جریانات اطرافش آگاه شود..یک مرد می توانست با حرکت کردن…قبل از آنکه بداند دشمنانش کجا هستند زندگی اش را از دست بدهد. اگر آنها فکر می کردند او مرده… می‌توانست از مزیت سورپرایز کردن دشمنانش… با دراز کشیدن آنجا و اجازه دادن به آنها تا تصور کنند او زنده نیست… تا زمانی که بتواند به طور کافی بهبود پیدا کند تا حرکات خودش را دنبال کند….استفاده کند.سعی کرد چشم هایش را باز کند اما چیزی روی آنها را پوشانده بود…. آنها چشمهای او را بسته بودند… اما این حرکت منطقی به نظر نمی رسید…چرا باید چشم ها ی کسی را که فکر می‌کنند مرده ببندند؟

به خوبی گوش فرا داد..سعی می‌کرد مکان اسیر کننده هایش را بفهمد..صدای همیشگی جنگل را نمی‌شنید و به تدریج متوجه شد سرد تر از آن است که در جنگل باشد.بوی هوا نیز اشتباه بود… بوی تیز و رایحه دارویی… مانند داروهای ضد عفونی فضا را پر کرده بود.. این مکان بویی مانند بیمارستان میداد

مانند پرده ای که بالا رود… ناگهان متوجه همه چیز شد..و ناگهان میدانست کجاست و چه اتفاقی افتاده و همزمان یادآوری مبهم جنگل از بین رفت….آخرین جراحی روی چشم هایش انجام شده بود و او هم اکنون در اتاق ریکاوری به سر می‌برد..

_جی

تلاشی باور نکردنی لازم بود تا نام او را صدا بزند… صدایش عجیب و غریب به گوش می رسید.. حتی بدتر از همیشه…آنقدر عمیق و خشن که تقریبا مانند صدای یک حیوان بود

_جی

صدایی آرام با حالتی آرامش بخش گفت

_ همه چیز خوبه آقای کراسفیلد..شما جراحی داشتهین و همه چیز به خوبی پیش رفت.. هنوز هم باید دراز بکشید…و ظرف چند دقیقه دیگه…ما شما را به اتاقتون خواهیم برد

صدای جی نبود….صدای خوبی بود اما چیزی نبود که او می خواست..گلویش خشک بود… آب دهانش را قورت داد و فوراً به خود پیچید…زیرا گلویش به شدت مجروح و دردناک بود…درست است… احتمالاً یک لوله در آن فرو کرده بودند…با صدای شکسته پرسید

_جی کجاست؟

_جی اسم همسر شماست آقای کراسفیلد؟

_بله

همسر پیشین… اگر بخواهند از نظر تکنیکی در موردش صحبت کنند.. او به برچسب‌ها اهمیت نمیداد….جی مال او بود

_ایشون احتمالا توی اتاقتون منتظر شما هستند

_ منو ببر اونجا

_ اجازه بدین چند دقیقه بیشتر صبر……..

_ حالا

تنها همان یک کلمه حالت دستوری پولادینی در خود نهفته بود.. به خودش زحمت نداد تا درخواستش را مودبانه تر کند.. زیرا تمام تلاش و نیرویش را جمع می‌کرد تا تنها چند کلمه را از گلویش خارج کند. هنوز هم ذهنش مبهم و در هاله ای از غبار بود… اما با عزمی راسخ…تمام افکارش را روی جی متمرکز کرده بود… شروع کرد به گرفتن میله‌های آهنی کنار تخت.

_آقای کراسفیلد صبر کنید.. سیم آی وی رو از بازوتون بیرون میکشید

زمزمه کرد

_خوبه

_خونسرد باشید… ما شما رو به اتاق تون می بریم… فقط تا زمانی که دستورش رو میگیرم بی حرکت دراز بکشید

یک دقیقه بعد احساس کرد تخت حرکت می کند. حرکت کنجکاوانه و آرامش بخش بود و دوباره شروع به خوابیدن کرد…اما خودش را مجبور کرد تا هوشیار باقی بماند.. نمی‌توانست تا زمانی که به کنار جی نرسیده ریلکس و آرام شود.چیز های لعن*تی کمی درباره اینکه چه کسی است.. یا چه اتفاقی رخ داده..می دانست.. اما جی تنها چیز ثابت زندگی اش بود… تنها شخصی که به او اعتماد داشت… از همان ابتدا کنارش بوده… تا جایی که خاطراتش به او یادآور می‌کردند و حتی بیشتر

پرستار با حالتی شادمانه گفت

_ بفرمایید..خانم کراسفیلد..ایشون نمیتونستن برای بازگشتن به این اتاق صبر کنند..مدام شما رو تقاضا می کردند و سر و صدای زیادی به راه انداخته بودند

جی گفت

_ من اینجا استیو

متوجه شد که او اشتباه پرستار در مورد اسمش را تصحیح نکرد و رضایت خاطری آتشین وجودش را پر کرد. این اسم معنی زیادی برای او نداشت.. اما اسمی بود که زمانی با جی آن را شریک بوده…یکی از حلقه هایی که جی را به او متصل می کرد

او را روی تخت اش قرار دادن ..می‌توانست حرکات آنها… اطرافش را.. برای چند دقیقه بیشتر احساس کند .بیدار ماندن داشت سخت تر و سخت تر می شد

_جی

_من اینجا
دست چپش را به سمت صدای او دراز کرد. با انگشت های باریک و خنکش او را لمس کرد.. دست های جی میان دستهای او بسیار ریز و کوچک به نظر می رسیدند

گفت

_دکتر گفت همه چیز به خوبی پیش رفته

صدایش در جایی بالای سر او در تاریکی به گوش می رسید

_ حدود دو هفته دیگه برای همیشه از شر بانداژ ها خلاص میشی

زمزمه کرد

_ بعدش از اینجا بیرون میرم

دستش اطراف دست او محکم تر شد و خودش را به دست بیهوشی سپرد

زمانی که دوباره بیدار شد دیگر گیج و منگ نبود اما هنوز هم احساس سستی میکرد.. با بی صبری ذهنش را مجبور کرد تا از حالت رخوت بیرون آید… آنقدر به نادیده گرفتن درد در بدن در حال بهبود اش عادت کرده بود که واقعا متوجه اش نمیشد…در برهه ای از زندگی اش یاد گرفته بود که بدن انسان می‌تواند به قدرت های خارق العاده ای دست پیدا کند… اگر ذهنش بتواند درد را نادیده بگیرد…از قرار معلوم…آن درس را آنچنان به خوبی یاد گرفته بود که دیگر برایش مانند طبیعتی دوم به حساب می آمد

حالا که بیشتر بیدار شده بود نیازی نبود جی را صدا بزند تا بداند در اتاق است. می توانست صدای نفس کشیدن را بشنود.. صدای صفحات مجله که ان را ورق می زد..در حالی که کنار تختش نشسته بود را بشنود..میتوانست رایحه ی خفیف و شیرین پوستش را احساس کند..رایحه ای که او را برایش اشنا می کرد…هر زمان که وارد اتاق می شد به وسیله ی ان او را می شناخت.. و از طرف دیگر آن آگاهی دیگر بود…. آن آگاهی فیزیکی…که مانند نیروی الکتریکی..هرزمان که او نزدیکش بود یا حتی به او فکر میکرد…باعث می شد تا پوست بدنش با هیجان به خارش بیفتد

از زمانی که هفته پیش با یکدیگر ان بحت و جدل را داشتند دیگر او را نبوسیده بود…اما او تنها داشت برای خودش زمان می خرید.جی ناراحت شده بود و او ان را نمی خواست…نمی خواست به او فشار اورد.شاید او قبلا چنان اش دهن سوزی هم نبوده….اما جی هنوز هم نسبت به او احساساتی دارد….وگرنه هم اکنون اینجا نمی بود.و وقتی که زمان مناسبش برسد…روی ان احساسات مانور خواهد داد.جی مال او بود…او این را با احساس مالکانه ای که در عمق استخوان هایش نفوذ داشت احساس میکرد.

او را می خواست…شدت نیازش به او..مرد رامتعجب می کرد. هر زمان که او را لمس می کرد احساس گرمای سوزانی که در بدنش احساس می کرد به او ثابت می کرد که احساساتش نسبت به او فراتر از هر دردی میرود. هر روز دردش کمتر می‌شد و هر روز او را بیشتر می خواست… احساس نیازی ابتدایی که هر زمان دو نفر به یکدیگر وابسته می شدند آن میل و خواسته به آنها غلبه می‌کرد…یک راه طبیعی ازدیاد جمعیت…. این احساس باعث میشد انسان ها به یکدیگر پیوند پیدا کنند. با یکدیگر جفت شوند…در زمان های اولیه.. دو انسان با کمک یکدیگر تمام تلاششان را می‌کردند تا بچه‌هایشان را مورد حمایت قرار دهند… هم اکنون.. یکی از پدر و مادر نمی توانست به خوبی و بچه ای را بزرگ کند و داروهای پزشکی جدید می توانست به یک زن حق انتخاب دهد.. که اگر نمی خواهد بچه دار شود… می‌توانست از آنها استفاده کند..اما آن غریزه اولیه هنوز هم در تمام بدن همه انسانها بود.. احساس نیاز مردی که زنش را دوست بدارد.. و مطمئن شود که آن زن می داند به مرد تعلق دارد…..او می‌توانست احساس نیاز بیولوژیکی را در تک تک ژن هایش احساس کندو ان را بفهمد… اما فهمیدن آن باعث نمی‌شد قدرت و شدت کمتر شود

فراموشی چیز کنجکاوانه ای بود.. زمانی که بدون احساسات آن را مورد بررسی قرار می داد به عجیب و غریب بودن آن علاقه نشان میداد.. تمام دانش و هوشیاری اش..از اتفاق هایی که برایش رخ داده.. قبل از آنکه به کما برود را از دست داده بود.. اما بسیاری از آگاهی های ناخودآگاهانه تحت تاثیر قرار نگرفته بودند.. می توانست بازیهای جام جهانی و چیزهای دیگری مثل آن را به خاطر بیاورد…و اینکه آبشار نیاگارا چه شکلی است.. چیز مهمی نبود…جالب بود… اما مهم نبود

به همان اندازه جالب اما بسیار مهم‌تر….چیزهایی بود که در رابطه با کشورهای مبهم و تیره ی جهان سوم و ملتهای آنها میدانست….در رابطه با قدرت های بزرگ… بدون آنکه به خاطر آورد چگونه این اطلاعات را می داند ..نمی‌توانست چهره ی خودش را به خاطر بیاورد اما بنا به طریقی این باعث نمی شد چیزهایی که میداند را نفی کند. کویر را می شناخت…ان گرمای خشک و سوزان… آن خورشید داغی که خون را به جوش می‌آورد …همچنین جنگل را می شناخت..ان رطوبت خفه کننده اش را… حشره ها و خزندگان… زالو ها ..و بوی تعفن اور گیاهان و جلبک های فاسد
با قرار دادن آن تکه هایی که از خودش…که می شناخت…می توانست تا حدودی پازل را حل کند.قسمت جنگل آسان بود.جی به او گفته بود سی و هفت ساله است..دقیقا در سن درستی برای شرکت در جنگ ویتنام قرار داشت. بقیه ی ان….اگر همه چیز را کنار هم بگذاریم… تنها یک توضیح می تواند برایش وجود داشته باشد : او..بیشتر از انکه به جی گفته باشند در این امور درگیر است
با خود در تعجب بود که آیا اسکوپولامین روی فراموشی تاثیر دارد یا نه.. اگر چیزی که ممکن بود بداند آنقدر مهم بود که چنین رفتار فرش قرمزی ارا نصیبش بکند… پس ارزشش را می داشت که فرانک حداقل آن داروها را امتحان کند…..آنها آن دارو را امتحان نکرده بودند و این چیز دیگری را به او می گفت: فرانک می‌دانست استیو در مقابل هر گونه داروی محرکی که وارد ذهن شود مقاومت خواهد کرد… بنابراین او می بایست یکی از نیروهای عملیاتی آموزش دیده ی میدان مبارزه باشد

جی این را نمی‌دانست… او واقعاً فکر میکرد استیو تنها در زمانی اشتباه در مکانی اشتباه بوده..گفته بود زمانی که آنها با یکدیگر ازدواج کرده بودند او مدام به ماجراجویی بعد از ماجراجویی دیگری می رفته… بنابراین می بایستی..او جی را در تاریکی نگه داشته باشد.. و تنها اجازه داده که فکر کند اوانسان بی بند و باری است…. به جای آنکه او را نگران این حقیقت کند که شغلش تا چه اندازه خطرناک است

او تا این اندازه از قطعات پازل را کنار یکدیگر قرار داده بود اما هنوز هم چیزهای کوچکی وجود داشتند که برایش با عقل جور در نمی آمدند.. به محض آنکه بانداژ ها را از روی دست هایش برداشته بودند متوجه شده بود که نوک انگشت هایش به طور عجیبی نرم است….این نرمی و صافی به خاطر جای زخم نبود.. پوست تازه و در حال بهبود دستهایش بسیار حساس بود..می توانست تفاوت مناطق آسیب دیده با نوک انگشت هایش را تشخیص دهد. او احتمال می داد که انگشتهایش نسوخته اند بلکه اثر انگشتش برای همیشه برداشته شده. احساس می‌کرد این اتفاق به تازگی افتاده… شاید در همین بیمارستان… سوال این بود: چرا؟ هویت او را از چه کسی پنهان میکردند؟ انها میدانستند او کیست و مشخصا در طرف او بودند و گرنه تا این اندازه به خود زحمت نمی دادند تا زندگی اش را نجات دهند..جی میدانستی او کیست.. آیا کسی آن بیرون..در کمین او بود ؟ و اگر چنین باشد…آیا جی… تنها به خاطر اینکه کنار اوست.. در خطر قرار می گیرد؟

سوال های بسیاری در ذهنش وجود داشت و هیچ پاسخی برای آنها نداشت..می توانست از پین بپرسد اما مطمئن نبود بتواند جواب رک و راستی از مرد بیرون بکشد.  پین داشت چیزی را از او پنهان می‌کرد. استیو نمی دانست آن چیست.. اما می توانست رگه ای از احساس گناه را در صدای مرد تشخیص دهد…مخصوصاً زمانی که با جی صحبت می کرد…آنها جی را.. در چه دردسری گرفتار کرده بودند؟

صدای در اتاقش را شنید که باز میشد و بدون حرکت دراز کشید.میخواست هویت ملاقات کننده اش را بشناسد..بدون آن که بداند او بیدار است… قبلاً آن احتیاط را در خودش تشخیص داده بود و کاملاً با نتیجه گیری هایی که به آن رسیده بود جور در می آورد

_هنوز بیدار نشده؟

صدای آرام فرانک پین بود. و آن احساس گناه خود هنوز هم در صدایش شنیده می شد.. احساس گناه و….. محبت. بله ان چیزی بود که در صدایش به گوش می‌رسید…  پین از جی خوشش می آمد و نگران او بود اما هنوز هم داشت از او استفاده می کرد..این حقیقت باعث میشد استیو کمتر مایل به همکاری با او شود… او را عصبانی می کرد که فکر کند… آنها جی را در هرگونه موقعیت خطرناکی قرار داده اند

_به محض اینکه اونو توی تخت گذاشتن به خواب رفت و از اون موقع تا حالا بیدار نشده..با دکتر صحبت کردی؟

_نه..نه هنوز..چطور پیش رفت؟

_ فوق العاده.. دکتر فکر میکنه هیچ آسیب جدی و دائمی وارد نشده باشه..برای چند روز آینده باید تا جایی که میتونه و امکان پذیره بدون حرکت دراز بکشه… و بعد از اینکه بانداژ ها رو برداشتن ممکنه چشم هاش به نور حساس باشن… اما احتمالا حتی به عینک هم نیازی نخواهد داشت

_خوبه.. احتمالا می‌بایست ظرف دو هفته ی آینده اینجا رو ترک کنه… اگه همه چیز به خوبی پیش بره
جی با حالتی اندیشمندانه گفت

_ فکر کردن به این که دیگه نیازی نیست هر روز به اینجا بیام سخته..به نظر نرمال نمیاد.وقتی مرخص بشه چه اتفاقی میفته؟

استیومی توانست نگرانی درون صدای جی را احساس کند و در مورد ان متعجب بود.. آیا او چیزی می دانست ؟ به چه دلیل دیگری می بایست در مورد مرخص شدنش از بیمارستان نگران باشد؟ اگرچه او برای جی خبرهایی داشت… هر جایی که جی برود او نیز خیال دارد به آنجا برود و فرانک می توانست ایده های او را بپذیرد و یک دوست واقعی با آنها شود

دو هفته ی دیگر هم می بایست از وقتش را صرف اینجا ماندن کند.. نمی دانست که آیا می تواند از پسش برمی آید یا نه..خودش را عادت دادن به صبر و شکیبایی… که برای بهبودی بدنش نیاز بود…کاری سخت و دشوار بود. با این حال هفته‌های توانبخشی دوباره را نیز در پیش داشت. که می بایست در طی آن هفته‌ها نیروی کامل اش را دوباره بدست آورد.. او می بایست خودش را… سخت تر از آنچه که تراپیست ها اعمال میکنند…تمرین می دهد… می‌توانست محدودیت خود را احساس کند و می دانست که بدنش انعطاف پذیر تر از آن است که تراپیست ها فکر می کنند…و این تنها یکی دیگر از قطعات پازل بود

تصمیم گرفت به خودش اجازه دهد تا بیدار شود و با نا آرامی شروع به جابجا شدن کرد.سوزن آی وی در دستش کشیده شد..با صدای خواب آلود گفت

_جی؟

سپس گلویش را صاف کرد و دوباره امتحان کرد

_جی؟

هرگز کاملاً به شنیدن صدای خودش این گونه که بدان تبدیل شده..عادت نکرد…بسیار خشن و عمق.. مانند اینکه شن در گلویش گیر کرده…یک چیز عجیب دیگر… نمی توانست صدای قبلی اش را به خاطر آورد اما می‌دانست که این یکی درست نیست..

_من اینجام

انگشت هایی خنک  بازویش را لمس کردند

تاکنون چند بار آن کلمات را شنیده و چند بار کلمات مانند زنجیری به او را به آگاهی و هوشیاری متصل کرده بودند؟ به نظر می‌رسید در ذهنش هک شده اند… مانند اینکه جزو یکی از خاطراتش بودند…جهنم… احتمالا این گونه بود. دست آزادش را به سمت او دراز کرد

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *