رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت پنجم

 

کلمات ضربه سختی به او وارد کردند. استیو هرگز به او نیاز نداشت.. جی بیش از اندازه احساساتی بود …چیزهای بیشتری از او و از رابطه شان می خواست که در توان استیو نبود تا به کسی هدیه دهد….او همواره میخواست در رابطه شان  از لحاظ جسمی و ذهنی کمی فاصله ایجاد کند …همواره به  جی می گفت “او را خفه میکند”زمانی که برای اولین بار آن کلمات را بر سر او فریاد کشیده بود را به یاد آورد ….و سپس مردی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود را در ذهن تجسم کرد…. یک بار دیگر حس غیر واقعی بودن به او دست

به آرامی سرش را تکان داد

ا-ستیو انسان انزواطلبیه . باید اینو از روی مشخصاتی  که در موردش خوندی فهمیده باشی . اون به من نیاز نداره . و زمانی هم که بیدار بشه به من نیاز نخواهد داشت ….و احتمالا از این که کسی از او مراقبت کنه هیچ خوشش نمیاد…. چه برسه به همسر سابقش

-زمانی که بیدار بشه بسیار سردرگم و آشفته خواهد بود. تو مثل خط زندگی برای او می مونی ..تنها صورتی که میشناسه …کسی که میتونه بهش  اعتماد کنه ….کسی که به او اطمینان خاطر بده ….او الان در کمای عمیقی قرار داره……دکترها در این مورد بیشتر از من می تونن بهت اطلاع بدن … اما میگن زمانی که او به هوش بیاد بسیار گیج و مضطرب خواهد بود …حتی شاید شروع به هذیان گویی بکنه …اینکه کسی رو که میشناسه اونجا باشه..خیلی بهش کمک میکنه

غیرعملی بودن این حرف ها باعث شد سرش را تکان دهد

-متاسفم آقای پین فکر نمی‌کنم او منو اونجا بخواد. اما اگه میتونستم ازش دور نمی شدم …دیروز از کارم اخراج شدم دو هفته فرصت دارم کارهام رو سر و سامان بدم و از نظر مالی نمیتونم قید اون دو هفته کارو بزنم همچنین باید شغل دیگه ای پیدا کنم

پین از بین دندانهایش سوت زد

-روز جهنمی داشتی مگه نه؟

با وجود جدی بودن موقعیت خندید

-توصیف بسیار دقیقی بود…. بله

هر چه بیشتر فرانک پین را می شناخت بیشتر از او خوشش می آمد ..هیچ چیز برجسته ای در مورد او وجود نداشت… قد معمولی… وزن معمولی… با موهای جو گندمی و چشم های طوسی شفاف ..صورتش خوشایند بود اما نه به یاد ماندنی …با این حال… یک نوع ثبات در موردش وجود داشت که جی آن را شناخت و به آن اعتماد کرد

برای مدتی متفکر به نظر می رسید

-امکانش هست بتونیم در مورد موقعیتت کاری بکنیم… بزار قبل از اینکه بلیط هواپیما برای برگشت رزرو کنی من تلاشمو بکنم …دوست داری فرصت اینو داشته باشی که به رئیست بگی بره به درک؟

جی لبخند بسیار شیرینی تحویل او داد و این بار پین بود که با صدای بلند خندید

مدتها گذشت تا متوجه شد این درخواست یعنی آنها مطمئن بودند استیو زنده خواهد ماند ..دوباره به اتاق استیو برگشت و کنار تخت او ماند… زمانی که به آرامی بازوی او را فشار داد آسودگی خاطر روحش را پر کرد… زمزمه کرد

-از پسش بر میای

تقریباً غروب خورشید بود و او تمام طول روز را کنار تخت استیو مانده بود ..چندین بار پرستار یا خدمه ای به اتاق وارد می‌شد و از او درخواست می‌کرد که کنار بایستد.. اما به جز آن زمان ها و زمان  ناهار که با پین  گذرانده بود…. تمام طول روز را کنار استیو گذرانده بود… آنقدر صحبت کرد که گلویش خشک شد …آنقدر صحبت کرد که دیگر نمی دانست در مورد چه بگوید.. بنابراین یک بار دیگر سکوت حکمفرما شد..اما همچنان دستش را روی بازوی او نگه داشت… شاید استیو احساس کند که  او کنارش است

پرستاری وارد اتاق شد و نگاه کنجکاوی به جی کرد اما از او نخواست تا اتاق را ترک کند … در عوض مانیتور را چک کرد و روی دفترچه یادداشت نوشت….. زمزمه کرد

-عجیبه… اما شاید هم نباشه …فکر می کنم یه طورایی زمانی که اینجایی پسرمون میفهمه … زمانی که کنارشی ضربان قلبش قوی تر و تنفسش عمیق تره…  وقتی برای ناهار اونو ترک کردی علایم حیاتیش بدتر شدند و زمانی که دوباره برگشتی بهبود پیدا کردند… هر زمان که ازت میخواستم اتاق رو ترک کنی متوجه این قضیه می شدم … دکتر ها  قراره با دیدن این چارت حسابی شگفت زده بشن

جی ابتدا به پرستار سپس به استیو نگاهی انداخت

-اون میدونه من اینجام؟

پرستار با عجله گفت

-نه به طور آگاهانه …قرار نیست بیدار بشه و باهات صحبت کنه.. اما کی میدونه  الا ن چه احساسی داره ؟ تمام روز باهاش صحبت می‌کردی مگه نه؟احتمالا یه طورایی می بایست قسمتی از حرفات به او رسیده باشه… می بایست واقعا براش مهم باشی که اینطوری نسبت بهت واکنش نشون میده

پرستار اتاق را ترک کرد…جی با حالتی متحیربرگشت و  به استیو نگاه کرد …حتی اگر این امکان وجود داشت که بتواند حظور او را احساس کند ….چرا می بایست جی این گونه روی او تاثیر داشته باشد؟ …با این حال نمی توانست تئوری پرستار را نادیده بگیرد …زیرا خود او هم متوجه شده بود که ریتم تنفسش تغییر کرده… تقریبا غیر ممکن بود که باور کند…. زیرا استیو هرگز …در هیچ شرایطی …به او احتیاج نداشت… او برای مدتی از همنشینی با جی لذت می برد …اما همواره چیزی در درونش او را در فاصله ی کوچک اما کاملا مشخصی نگه می داشت… زیرا نمی‌توانست عشق را در هیچ سطحی پاسخ دهد…. هرگز به خود اجازه قبول کردن عشقی عمیق را نمی‌داد…. تمام چیز که استیو همواره میخواست ….یک رابطه سطحی بود ….یک عشق سبک و بازیگوشانه که بدون هیچ احساس پشیمانی تمام شود…. و مال آنها دقیقاً به همان طریق پایان یافته بود…. و بعد از اینکه از هم جدا شدند جی ندرت به او فکر می‌کرد…. چرا باید الان برای او مهم شده باشد؟

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *