رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت چهارم

 

به نظر می رسید نفس کشیدنش عمیق تر و آهسته تر شده نمی‌توانست مطمئن باشد اما فکر می کرد بالا و پایین رفتن س*ینه اش تغییر کرده… از میان لوله ای که در گلویش قرار داشت صدای نفس کشیدن به گوش می‌رسید ..انگشتانش با ملایمت بازوی او را نوازش کرد… سعی می کرد ارتباط کوچک را برقرار نگه دارد… اگرچه با تماس با پوست او… چیزی در درونش به درد می آمد

تقریباً دو بار بهت گفتم چشم هات شبیه کریسیه اما فکر نکنم خیلی خوشت اومده باشه-

خندید… در اتاقی که تنها صدای ماشین ها ی پزشکی به گوش می رسید صدای گرمی بود

-تو همیشه از شخصیت مردانه ات به شدت دفاع می کردی……. اهریمنی که عاشق ماجراجویی و هیجان بود نمی بایست چشمهای شبیه کریسیتی داشته باشه مگه نه؟

ناگهان بازوی او حرکت کوچکی کرد.. این جنبش آنچنان برای او شوکه آور بود که به سرعت دستش را پس کشید …رنگ از چهره اش پرید…به جز برای نفس کشیدن… این اولین باری بود که حرکت می کرد.. اگر چه میدانست این احتمالا  تشنج غیر ارادی یک ماهیچه بوده… چشمهایش به سمت صورت او کشیده شد… اما آنجا چیزی برای دیدن وجود نداشت… دو سوم بالایی چهره اش را بانداژ پوشانده بود… لب های ورم کرده اش بی حرکت بودند… به آرامی دستش را حرکت داد و دوباره بازوی او را لمس کرد..اما او زیردستانش بی حرکت دراز کشیده بود … بعد از چند لحظه… دوباره شروع به پرت و پلا گفتن برای او… در مورد خاطرات بچگی اش شد… هر چی به ذهنش می رسید می گفت
فرانک پین به آرامی در را باز کرد و سر جایش ایستاد ..به زمزمه آرام او گوش فرا داد.. هنوز هم کنار تخت ایستاده بود …جهنم … احتمالا او حتی یک اینچ هم از کنار مرد تکان نخورده … و برای-به ساعتش نگاهی انداخت-تقریبا سه ساعت اینجا بوده

اگر او زن این مرد می بود پین می‌توانست ان را درک کند… اما او همسر سابقش است… طوری به او توجه می ورزید انگار او را تشویق می کرد تا بهتر شود

دلش نمی خواست او را بترساند… بنابراین به نرمی پرسید

یکم قهوه میخوای؟-

اما به هر حال به تندی سرش را به طرف او چرخاند و چشمهایش گشاد شده بودند

سپس لبخند زد

به نظر خوب میاد-

از کنار تخت دور شد ..سپس ایستاد و به عقب نگاهی انداخت.. ابروهایش به یکدیگر گره خورد

-از اینکه اونو تنها رها کنم متنفرم ..اگه میتونست چیزی بفهمه احتمالا باید …فقط دراز کشیدن اونجا حسابی وحشتناک باشه.. این که یک جا گیر افتاده باشه.. بدنش درد کنه.. و ندونه چرا……. و در تمام این مدت فکر کنه تنهای تنهاست

پین او را مطمئن کرد

نمیتونه چیزی بفهمه-

آرزو می کرد اینطور نبود

اون توی کماست و با وضعیتی که الان داره به نفعشه که همانطور بمونه-

بله-

می دانست حق با پین است.. اگر استیو الان به هوش بود.. ‌بایست درد وحشتناکی را تحمل کند

……………

آن روشنایی ضعیف آگاهی محو شد …. صدای گرم ناپدید شد و او را تنها …و بدون مسیر رها کرد… بدون آن صدا که او را راهنمایی کند …دوباره در تاریکی غرق شد… در پوچی

فرانک در مورد غذای بد کافه تریا و قهوه که به ‌طور تعجب ‌آوری خوب بود فکر می کرد …در حقیقت قهوه خوبی نبود…. اما بهتر از آنچه که انتظار داشت بود….دفعه بعد ممکن است تا این اندازه خوب نباشد ..بنابراین می خواست تا جایی که می تواند از آن لذت ببرد… ..نه تنها این بلکه نمی‌دانست چگونه موضوعی که در طول ناهار تماماً به آن متوجه بود را پیش بکشد… اما می بایست این کار را انجام دهد…. “مرد ” خواسته اش را ساده بیان کرده بود: جی گرانجر باید در بیمارستان بماند… دلش نمیخواست بیمار را تشخیص هویت کند و سپس آنجا را ترک کند ..میخواست او از لحاظ احساسی درگیر شود… حداقل به اندازه ای که بماند…. و “مرد” هرچه بخواهد را بدست خواهد اورد

فرانک اهی کشیده بود

-اگه عاشقش  بشه چی؟ به جهنم… تو میدونی اون چه شکلیه… همیشه زنا از سر و کولش بالا می رفتن… نمیتونن در مقابل او مقاومت کنن

مرد تصدیق کرد

-ممکنه صدمه ببینه

اگرچه لحن صدایش به هیچ عنوان نرم تر نشد

-اما زندگی او در خطره ..و ماهیچ گزینه دیگری نداریم …حالا بنا به هر دلیلی… استیو کراسفیلد  هم زمانی که این اتفاق افتاد اونجا بوده …اینطور نیست که یک لیست از انتخاب ها داشته باشیم و از بین اونها یکی رو برگزینیم.. کراسفیلد  تنها گزینه است

نیاز نبود چیز بیشتری بگوید…. از آنجا که کراسفیلد  تنها گزینه بود…. همسر سابق او تنها گزینه برای تشخیص هویتش تلقی می شد

مر  ناگهان پرسید

مک کوی  باور کرد؟-

کاملا-

سپس لحن صدایش تندتر شد

تو که فکر نمی کنی گیلبرت مک کوی……-

مرد حرف او را قطع کرد

-نه .. میدونم که اینطوری نیست …اما مک کوی یک کاراگاه عوضی باهوشه اگه اون باور کنه یعنی ما در نشون دادن چیز ها …به روشی که می‌خواستیم موفق بودیم

اگه زمانی که از کما بیرون میاد زن کنارش باشه چی؟-

-مهم نیست… دکتر ها میگن خیلی گیج و وضعیتش به هم خورده شده…  و حرفاش معنی نمیدن..  او رو زیر نظر دارند و به ما اطلاع میدهند چه زمانی اجازه می دهند تا از کما بیرون بیاد… نمیتونیم بدون اینکه مشکوک به نظر برسیم زن رو از اتاق بیرون کنیم ……اما مراقب باش…. اگر شروع به صحبت کردن عاقلانه کرد… فورا زنو از اتاق بیرون ببر… تا زمانی که بتونیم باهاش صحبت کنیم… اما اون موقع دیگه زیاد خطرناک نیست

داری به قصد کشت قهوه رو به هم میزنی-

صدای جی افکار او را درهم شکست… به او نگاه کرد …سپس نگاهش را به سمت قهوه پایین آورد… آن قدر آن را به هم زده بود که دیگر سرد شده از این که قهوه نه چندان بد را این چنین حرام کرده بود چهره در هم کشید

داشتم فکر میکردم چطور ازت یک درخواست بکنم-

جی نگاه گیجی به او انداخت

فقط یک راه وجود داره ……بپرس-

خیلی خوب-

نفس عمیقی کشید

فردا به نیویورک بر نگرد… اینجا کنار استیو میمونی؟ بهت نیاز داره… و حتی قراره  بهت بیشتر نیاز پیدا بکنه-

 

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *