از اتاق بیرون رفت.. احساس می‌کرد نیاز دارد فرار کند.. اگرچه مطمئن نبود از چه چیزی دارد فرار می کند… از استیو… اما گاهی احساس می کرد چیز دیگری است…چیزی در درون او که هر روز قوی و قوی تر می شود… او را می ترساند… و آن را نمی خواست… با این حال…..در متوقف کردن آن درمانده بود.هرگز قبلا نسبت به او چنین واکنشی نشان نمی داد…حتی در اولین روز های دیوانه وار ازدواجشان… تنها به خاطر موقعیته…  این را با خودش تکرار میکرد… سعی کرد با این فکر به خود آرامش دهد…. تنها به خاطر گرایش او….به این بود که….دلش می خواد همواره تمام قلبش را به کاری که انجام می‌دهد بدهد….آنقدر روی کارش تمرکز می‌کرد که باعث می‌شد چنین احساسی به او دست دهد…اما آرامش از او دوری کرد…. و ناامیدی در قلبش رشد کرد… زیرا آنالیز کردن احساساتش آنها را تغییر نمی داد…خدا به او کمک کند…داشته باره عاشق او می شد… و این بار دلایلش حتی نسبت به اولین باری که او را دیده بود کمتر بودند… برای بیشتر از سه هفته پیش او چیزی بیشتر از یک مومیایی نبود…قادر به حرکت یا صحبت کردن نبود…. با این حال او احساس میکرد به سمتش کشیده می شود…و به او وابسته است.. این بار عاشق شدن… بسیار خطرناک تر از دفعه قبل بود…او مردی قوی تر.. سخت تر و متفاوت تر بود. حتی زمانی که بیهوش بود… می توانست قدرت درونی دلاورانه ی او را احساس کند… این احساس نیاز که بفهمد چه چیزی باعث این همه تغییر در او شده آنقدر قوی بود که تقریباً او را به درد می آورد

یک پرستار…همانی که برای اولین بار متوجه واکنش استیو…. زمانی که بیهوش بود…. نسبت به جی شده بود…کنار او قرار گرفت

_حالش چطوره ؟امروز صبح از خوردن قرص های مسکن اجتناب کرد

_الان خوابیده… به سرعت خسته میشه

پرستار سرش را تکان داد.. چشم های آبی روشن اش چشم های آبی تیره جی را ملاقات کرد

_اون خارق العاده ترینا راده ای که تا حالا دیدم رو داره..هنوز هم توی درد شدیدیه اما به نظر میرسه اونو نادیده میگیره… معمولا حداقل یک هفته دیگه می بایست زمان میبرد… تا دوز قرص های مسکنش رو کمتر کنیم

تحسین از صدایش به گوش می رسید

_قهوه معده اش رو به هم نزد؟

جی خندید

_نه  در واقع راجع به این قضیه مغرور به نظر می رسید

_قطعاً مصمم بود تا قهوه رو بگیره…شاید فردا باید رژیم غذایی سبکی رو براش شروع کنیم تا دوباره قدرتش رو به دست بیاره

_میدونی کی از بخش مراقبت های ویژه خارج میشه؟

_ واقعا نمیدونم.. این تصمیم رو می بایست سرگرد لانینگ  بگیره

پرستار به او لبخندی زد و از اتاق خارج شد

جی به سالن بازدیدکنندگان رفت تا برای خودش قهوه بگیرد. از خلوتی اتاق استفاده کرد تا به خودش حریم خصوصی که هم‌اکنون به آن نیاز داشت را بدهد…ناآرامی مبهمی بدنش را پر کرده بود… نمی‌توانست دلیل آن را به درستی تشخیص دهد… قسمتی از آن به خاطر استیو بود.. البته… و واکنش های احساسی غیر قابل کنترل خودش نسبت به او…. نمی خواست دوباره عاشق او شود… اما نمی دانست چگونه با آن مبارزه کند.فقط می دانست می بایست این کار را بکند.نمی توانست یک بار دیگر او را دوست بدارد….ریسکش خیلی زیاد بود. آن را با حرارت و گرما بارها و بارها به خودش می گفت… نمی تواند اجازه دهد چنین چیزی اتفاق بیفتد..حتی اگر ممکن بود دیگر خیلی دیر شده باشد

بخش دیگر ناآرامی اش هم دوباره مربوط به استیو می‌شد. اما مطمئن نبود چرا.. آن احساس شدید از دست دادن چیزی مدام به ذهنش ضربه میزد.. چیزی که می بایست میدیده اما اینکار را نکرده.. شاید استیو هم این را احساس کرده بود… آنهم با توجه به تمام سوال هایی که می پرسید …او کاملا به فرانک اعتماد نداشت اگرچه به خودش می گفت چنین چیزی قابل انتظار بود….انهم با توجه به شرایط کنونی استیو.. اما جی میدانست که می‌تواند با جان اش به فرانک اعتماد کند و همینطور با زندگی استیو.. اما چرا مدام احساس می‌کرد می بایست بیشتر از آنکه اکنون احساس می کند.. بداند ؟آیا جان استیو به خاطر چیزی که شاهدش بوده در خطر است ؟ آیا استیو در واقع در این ماجرا دخالت داشته؟ می بایست خیلی ساده می بوده …که متوجه نشده بیشتر حقیقت از او پنهان ماند…ه اما نمی توانست از فرانک انتظار داشته باشد تمام چیزی که می‌داند را برای او تعریف کند… نه چنین چیزی نبود… ماجرا روی چیزی بود که جی بایست می‌دیده ….چیزی که خیلی واضح بوده…. اما جی آن را به کل از دست داده …جزئیات کوچکی که به درستی جور در نمی آمد …و تا زمانی که نفهمد چیست…. نمی توانست از این احساس نا آرامی خودش را بیرون بکشد
دو روز بعد… استیو را از بخش مراقبت های ویژه به یک اتاق خصوصی آوردند.نگهبان ها موقعیت شان را تغییر دادند. اتاق جدید تلویزیون داشت…. چیزی که اتاق آی سی یو کم داشت..استیو اصرار داشت تمام برنامه های جدیدی که می‌توانست را ببینند…مانند اینکه داشت دنبال سرنخی که همه چیز را برای او به یکدیگر ربط میداد می‌گشت.. مسئله این بود که به نظر می‌رسید او راجع به تمامی زمینه‌های دنیا علاقه نشان می‌دهد و می‌تواند مانند بحث های عادی و روزمره….درباره سیاست های دیگر کشورها بحث و گفتگو کند.این کار او جی را پریشان می کرد…استیو هرگز به طور خاصی به سیاست علاقه نداشت…عمق اطلاعاتش نشان می‌داد تا چه اندازه درگیر شده… با توجه به این…به نظر می‌رسید او در موقعیتی که این بلا را سرش آورده…بیشتر درگیر بوده تا آنچه که فرانک می داند….یا شاید فرانک هم می داند… او چندین مکالمه خصوصی و طولانی با استیو داشت… اما استیو گارد دفاعی اش را بالا نگه داشته بود… تنها با جی احتیاط اش را از دست می‌داد

آسیب و جراحات متفاوت بیشتر از آن که می بایست او را تخت خواب نشین کرده بود.اما نتوانست آنها را متقاعد کند تا به او عصای زیر بغل بدهند…. به خاطر دستهای سوخته اش… عدم فعالیت فیزیکی او را می خورد.. صبر و شکیبایی و خلق و خوی خوب او را فرسایش می داد..به سرعت تصمیم گرفت از کدام شوی تلویزیونی خوشش می آید…تمام شوهای بازی و اپرا را دور انداخت… اما حتی از آنهایی هم که دوست می داشت ایراد می‌گرفت و می‌گفت چیزی کم دارند…. از آنجا که بیشتر اعمال….تصویری بودند….اینکه تنها قادر به گوش دادن بود او را عصبانی و ناامید می کرد…به زودی… تنها می خواست تلویزیون روی کانال خبر باشد…جی تمام تلاشش را کرد تا او را سرگرم کند… زمانی که برایش روزنامه می خواند خوشش می آمد… اما بیشتر اوقات دلش میخواست صحبت کند

یک روز صبح گفت

_ بهم بگو چه شکلی هستی؟

این درخواست او را متلاطم کرد…به طور عجیبی اینکه از او خواسته شود تا خودش را توصیف کند خجالت آور به نظر می‌رسید.با دو دلی شروع کرد

_موهام قهوه ایه

_چه سایه ای از قهوه ای ؟قرمز؟… طلایی؟

_فکر می کنم طلایی اما تیره… به رنگ عسل

_ بلنده؟

_نه  تقریباً تا روی شونه هام و خیلی صاف

_چشم هات چه رنگی اند؟

_آبی

وقتی بعد از گذشت چند دقیقه چیز دیگری اضافه نکرد گفت

_ یاللا… قدت چقدر بلنده؟

_ متوسط… ۱۶۳

_ قد من چقدر بلنده؟ آیا به خوبی کنار هم جور میشیم؟

آن فکر باعث شد گلویش بسته شود

_تو حدود یک و نودی..و بله ما به خوبی کنار هم میرق*صیم

چشمهای بانداژ گرفته اش را به طرف او چرخاند

_راجع به رقص*یدن صحبت نمی کردم… اما زمانی که از دست این گچ ها خلاص شدم  بیا دوباره باهم برقص*یم..شاید فراموش نکرده باشم  چطوری باید برق*صم

جی نمی دانست که آیا باز هم می‌توانست بودن در بازو های او را  تحمل کند یا نه…..نه آن گونه که هر بار آن صدای خسسته و خشن اش را می‌شنید احساساتش دیوانه می شدند… اما او منتظر جوابش بود بنابراین با شادی گفت

_این یه قراره

دستش را بالا برد

_ فردا بانداژ ها ی دستم رو در میارن…هفته بعد جراحی پایانی روی چشم هام انجام میشه.. و ظرف دو هفته بعد گچ ها از دست و پام بیرون میاد… یک ماه بهم فرصت بده تا قدرتم رو دوباره به دست بیارم….تا آن زمان می بایست بانداژها از روی چشم هام پایین اومده باشن… بعدش به شهر میریم

_فقط یک ماه به خودت اجازه میدی تا قدرتت رو برگردونی؟ این یکم بلندپروازانه نیست؟

گفت

_ قبلا هم این کار رو کردم

سپس کاملاً بی حرکت شد…جی همانطور که او را نگاه می کرد نفس اش را حبس کرد…اما بعد از گذشت چند دقیقه به نرمی ناسزا گفت

_لع*نت بهش…من بعضی از چیزها رو میدونم اما نمیتونم به خاطر بیارمشون… میدونم از چه غذایی خوشم میاد…رهبران تمام کشورهایی که توی اخبار بهشون اشاره شد رو می شناسم…حتی میتونم به خاطر بیارم چه شکلی به نظر می رسند اما چهره ی خودم رو به خاطر نمیارم… میدونم چه کسی جام قهرمانی پیشین رو برد…اما نمیدونم زمان بازی کجا بودم…بوی کانال های ونیز رو میشناسم… اما به خاطر نمیارم که آیا هرگز اوننجا بودم؟

چند لحظه ساکت شد…. سپس بسیار آرام گفت

_گاهی اوقات میخواد با دست هام کل این ساختمون رو در هم بکوبم

جی که هنوز هم با چیزهایی که او گفته بود از درون می لرزید گفت

_سرگرد لانینگ بهت گفت باید انتظار چی رو داشته باشی

تا چه اندازه خودش را در دنیای مرموز خاکستری که فرانک گفته بود درگیر کرده؟ می ترسید استیو دیگر یک انسان ماجراجو نباشد بلکه یک مهره شطرنج باشد

_دست از احساس تاسف کردن برای خودت بردار.. گفت بالاخره خاطراتت کم‌کم بر خواهند گشت

نیشخند آرامی لب هایش را از هم گشود… باعث شد نگاه سرگردان و بیچاره اش به طرف آنها خیره شود…لب هایش محکم تر و پرتر به نظر می رسیدند.. گفت

_ متاسفم باید حواسم به اون باشه

احساس شوخ طبعی خشکش…مخصوصاً زمانی که دلایل بسیار خوبی برای این داشت که گاهی اوقات برای خودش احساس تاسف کند… تنها او را به یاد قدرت درونی بی حد و اندازه اش می انداخت… و یکبار دیگر دیوار های دفاعی که سعی کرده بود اطراف قلب اش بکشد را به لرزه می انداخت… می بایست به او بخندد…درست همانطور که سال‌ها پیش این کار را کرده بود… اما حالا یک تفاوتی وجود داشت… قبلاً استیو از شوخ طبعی به عنوان دیواری برای انکه پشتش پنهان شود استفاده می‌کرد…..حالا آن دیوار از بین رفته بود و او می توانست مرد واقعی را ببیند

………………………..

روز بعد که بانداژ ها را برای همیشه از دست هایش خارج کردند کنار او بود.قبلا زمانی که بانداژها را تعویض میکردند کنار او بود…بنابر این تاولهایی که روی انگشت ها و کف دست هایش …بسیار وخیم و دردناک تر از اکنون بنظر میرسیدند را دیده بود.تکه هایی از پوست ملتهب هنوز هم تا ارنج هایش دیده میشد….اما دست هایش بد ترین صدمه را دیده بودند.حالا که خطر عفونت گذشته بود…پوست جدید و حساس …بسیار سریع تر بهبود پیدا می کرد…اگر بانداژ ها برداشته میشد…اما برای مدتی دست هایش دردناک تر از ان بودند که مورد استفاده قرار بگیرند
زمانی که چهره هم اکنون او را با اولین باری که با او ملاقات کرده بود مقایسه می‌کرد…آنهم با این همه ماشین و مانیتوری که به بدن اش وصل بود و لوله هایی که از بدنش سر در می آوردند… چیزی مانند معجزه میدید.. تنها چهار هفته گذاشته بود….اما آن زمان چیزی بیشتر از یک گیاه نبود… حالا نیروی شخصیت اش را به هر کسی که وارد اتاق می شد اعمال می‌کرد…. حتی دکتر ها….قبلا صورتش ورم کرده و کبود بود.. اما حالا خط فک مردانه و حالت زیبای لبهایش جی را مجذوب خودش می کرد…می دانست روی صورتش جراحی پلاستیکی انجام شده و با خود در فکر بود اگر با نداژ ها به طور کامل از صورتش برداشته شوند و او را برای اولین بار ببیند….واقعاً چه شکلی خواهد بود. حالت فکش کمی متفاوت بود… چهارگوش تر… استخوانی تر… اما چنین چیزی قابل انتظار بود زیرا زمان زیادی گذشته بود… و ریش هایش تیره تر به نظر می‌رسیدند چون که پوستش رنگ پریده بود. جی کاملاً با ریش ها و فک او آشنایی داشت زیرا هر روز صبح او را اصلاح می کرد… قبلا پرستار ها این کار را می کردند تا زمانی که به هوش آمد و برای همه کاملا روشن کرد که دلش می‌خواهد جی این کار را برای او بکند و نه هیچکس دیگری

دیگر گازهای ضخیم دوره جمجمه اش پیچیده نشده بود..جای زخمی ناهموار و بزرگ به صورت مورب از بالای سرش… در نقطه ای درست بالای گوش راستش تا عقب و سمت چپ جمجمه اش قرار داشت. اما موهایش همین حالا هم بلندتر از متوسط استاندارد نظامی ها بود و داشت جای زخم را می پوشند.. موهای جدیدش تیره و براق بودند.. هرگز رنگ آفتاب را ندیده بودند.چشم هایش هنوز هم به وسیله بانداژ پوشیده شده بود… اما گاز ها و پد هایی که دور چشم هایش پیچیده شده بود بسیار کوچک تر از قبل بودند… قسمت بالایی بینی و گونه هایش هنوز هم تحت پوشش بودند.. بانداژ ها او را دست می انداختند…دلش می خواست صورت او را ببیند… تا ببیند جراحی پلاستیک تا چه اندازه کارش را خوب انجام داده…. دلش میخواست شخصیتش را به چهره اش نسبت دهد…دلش میخواست به چشمهای تیره اش نگاه کند و تمام آنچه که در طول ازدواجشان موفق به دیدن اش نبود را ببیند

دکتری که موظف به رسیدگی به سوختگی های استیو بود گفت

_ دستات حساس اند

آخرین قطعه گاز را برید و به یک پرستار اشاره کرد تا آن را تمیز کند

_تا زمانی که پوست جدیدت سفت میشه مراقبشون باش.. الان دستات سفت و خشک اند اما ازشون استفاده کن…باهاشون ورزش کن.. هیچکدوم از تاندون ها یا ربات‌ها آسیب ندیدن… پس با گذشت زمان میتونی به طور کامل ازشون استفاده کنی

به آرامی و دردناکی… استیو انگشت هایش را خم کرد… این کار موجب شد کمی بدنش به لرزه در آید..او منتظر ماند تا دکتر و پرستار ها از اتاق خارج شوند سپس گفت

_جی؟

_ من اینجام

_ چطور به نظر می رسن؟

با صداقت پاسخ داد

_ قرمز

دوباره آنها را خم کرد ..سپس با احتیاط انگشت دست راستش را روی دست چپش کشید.. سپس این حرکت را با طرف دیگر تکرار کرد …در حالی که کمی لبخند میزد گفت

_احساس عجیبی داره …خیلی حساس اند ..همونطور که دکتر گفت.. اما پوستش به نرمی پوست یک بچه است …حالا هیچ پینه ای روی دستام نیست …

ناگهان لبخند از لب هایش پاک و با اخمی جایگزین شد..

_قبلا دست هام پینه بسته بودند.

دوباره دست هایش را آزمایش کرد …مانند اینکه در این لمس ها دنبال چیزی می گشت… به آرامی انگشت هایش را به یکدیگر مالش داد
به نرمی خندید.

_یک تابستون اینقدر بیسبال بازی کردی که دستات مثل چرم شده بودند… پینه روی پینه بسته بودند

هنوز هم غرق فکر به نظر می‌رسید..سپس حالش عوض شد و گفت

_ بیا بشین روی تخت کنارم

با کنجکاوی کاری که از او خواسته بود را انجام داد.. نشست و صورتش را به طرف او گرفت.. تختش قسمت بالایی تختش بالا آمده بود تا بتواند راست و صاف بنشیند…ناگهان متوجه شد چقدر باید به بالا نگاه کند تا بتواند صورتش را ببیند… با توجه به اینکه چقدر از وزنش را از دست داده بود…هنوز هم س*ینه و شانه های پهن اش باعث میشد جی احساس کند کوتوله بودن بکند… دوباره با خودش در فکر بود…او چه کاری انجام داده که موجب شده بود…سی*نه و شانه هایش تا این اندازه قوی و عضلانی شود

به طور آزمایشی… دستش را جلو آورد و موهای او را لمس کرد..متوجه شد چرا از او خواسته تا کنارش بنشیند…همانطور که انگشت هایش را لابلای موهایاو فرو میکرد…جی بی حرکت ماند…استیو چیزی نگفت… دست دیگرش را بلند کرد و با کف دست صورت او را قاب گرفت…انگشت هایش به نرمی روی پیشانی و ابروها…پایین به سمت بینی… روی لب ها و چانه…و خط فکش سر خوردند….. انگشت هایش را روی گلویش حرکت داد

نفس کشیدن اش متوقف شد اما متوجه آن نشده بود…به آرامی انگشت هایش را پشت گردن او برد مانند اینکه آن را می سنجد…سپس چال گلو و شانه هایش را لمس کرد…زمزمه کرد

_تو خیلی لاغری…به اندازه ی کافی غذا نمی خوری؟

جی که تحت تاثیر نوازش گرم او بدنش به لرزه در آمده بود زمزمه کرد

_در واقع یک کم وزن اضافه کردم

عمدا و با خونسردی دستش را پایین تر برد…جی به تندی نفسی کشید استیو گفت

_ آروم باش… چیزی نیست

_استیو نه

اما چشم‌هایش بسته شدند و خون به تندی در رگها یش جریان گرفت… نفس کشیدنش سرعت گرفته بود

_خیلی نرمی

صدایش حتی خشن تر شده بود

_خدایا…چقدر دلم میخواست لمست کنم…بیا اینجا عزیز دلم

………………………………….

مرد همان طور که جی را مقابل خود می‌کشید…درد را نادیده گرفت.. بازوهایش را… همانگونه که هزاران بار..از زمانی که با صدایش او را از تاریکی بیرون کشیده بود… در رویا میدید…دور بدنش حلقه کرد..ظرافت..نرمی و گرمای او را احساس کرد…لذت بی نظیری بدنش را در خود غرق کرد.میتوانست بوی شیرین پوستش را احساس کند.موهای ابریشمی اش پوستش را نوازش می داد… لب هایش را به لبهای او چسباند

او دیگر لب های زن را به خوبی می‌شناخت.. اگر لازم بود التماس میکرد..او را گول میزد..و اصرار می کرد تا زمانی که مجبور شود… صبح ها و شب ها قبل از اینکه او را ترک کند… به او بوسه ای بدهد… میدانست لب هایش بزرگ… پر و نرم هستند… و هر زمان که او را می بوسد کمی می لرزند… اما حالا می توانست با قدرت خود لب های او را تحت فرمان درآورد… میتوانست بدن ظریف او را احساس کند که میان بازو هایش میلرزد…چقدر احمق بوده که اجازه داده بودپنج سال پیش… این زن از او دور شود…این که به خاطر نمی آورد چه روزهای خوشی با او گذرانده… او را عصبانی می کرد.. دلش می‌خواست به یاد آورد چه شکلیست…با او بودن چه احساسی دارد.. اینکه همانطور که تمام سلولها و غرایز بدنش به او می‌گفتند… با او خوشحال بوده ؟ این زن به او تعلق دارد… این را می دانست… می توانست ان را احساس کند…طوری که گویی به یکدیگر بسته شده‌اند…بالاخره زن دست هایش را دور گردنش حلقه کرد

جی بطور مبهمی با خود فکر کرد او نمی بایست تا این اندازه قوی باشد..نه بعد از تمام بلاهایی که سرش آمده بود. اما بازوهایش اطراف بدن او.. آنقدر قوی و محکم بودند که احساس می کرد دارد فشرده می شود.. استیوهرگز قبلا تا این اندازه مالکانه رفتار نمی‌کرد… مطمئن او مرد پر شوری نبود.. اما حالا او را طوری گرفته… گویی نسبت به  او احساس مالکیت دارد… هم اکنون او جی را بیشتر از زمانی که باهم ازدواج کرده بودند می خواست…اما حالا..به خاطر شرایط شان تمام توجهش… به طور شدیدی روی او متمرکز شده بود.. خودش را مجبور کرد بگوید

_نباید کار رو بکنیم

سرش را به طرف دیگری چرخاند.دستهایش را پایین آورد و کمی شانه هایش را فشار داد

استیو زمزمه کرد

_ چرا نه؟

از آسیب پذیری او استفاده کرد و بوسه ی نرمی روی آن گذاشت.. دست های جی روی شانه هایش مشت شدند..موج های لذت خارق العاده ای بدنش را در مینوردید… اینکه نمی توانست ببیند… مانع او نمی شد..او می دانست چطور باید با یک زن رفتار کند…غرایز عمیق تر از خاطرات می‌رفتند

وجدان و احساس حمایت از خود…جی را وادار کرد تا دوباره شانه هایش را به سمت عقب هول دهد.و این بار…به ارامی او را رها کرد

با صدایی ارام گفت

_نمی تونیم به خودمون اجازه بدیم دوباره با هم درگیر بشیم

به این نکته اشاره کرد که

-هردومون ازادیم

_تا جایی که میدونیم… استیو ممکنه تو طی پنج سال گذشته با کسی ملاقات کرده باشی که واقعا بهش اهمیت میدی.. ممکنه یک نفر منتظرت باشه که به خونه پیشش برگردی.. تا زمانی که حافظت برنگشته نمیتونی مطمئن باشی که آزادی.. و…… و فکر می کنم نباید با عجله دوباره پیش هم برگردیم و با هم رابطه داشته باشیم…نه تا زمانی که چیز بیشتری راجع به هم نمیدونیم

با قاطعیتی خشن گفت

_ هیچکس منتظرمن نیست

همانطور که از تخت پایین می امد و به سمت پنجره می رفت.. حرکات اش نامنظم و تشنجی بودند.. زیرا هنوز هم بدنش تحت تاثیر هیجان قرار داشت.. آسمان صبح به رنگ سرب بود و دانه های برف.. بی هدف در باد حرکت می کردند

_تو که اینو نمیدونی

و برگشت تا به او نگاه کند

اگرچه نمی توانست او را ببیند اما صورتش را به سمت او چرخانده بود.. لب هایش که به شکل خط سختی در امده بودند به جی می‌گفت عصبانی است..پتویی روی کمرش قرار داشت و شانه های پهنش را در معرض دید قرار می‌داد…او زخمی.. رنگ پریده…و به خاطر آنچه که بر سرش آمده بود ضعیف بود…اما به طریقی… تاثیری که بر اطرافیان می گذاشت…و چهره ای که به دنیا نشان می‌داد نشان از قدرت داشت… و با توجه به قدرتی که در بازو هایش احساس کرده بود…. پس آن قدرها هم وضعیف نبود.. می بایست قبل از تصادف به طور خارق العاده قوی بوده باشد… آن ۵ سالی که قادر به دیدن اونا بوده…. برای اش به مانند یک معمای پیچیده در آمده بود

استیو به تندی پرسید

_پس این همه مدت اینجا با من موندی چون فقط به کمپلکس شبگردی فلورنس دچار بودی؟

این اولین باری بود که چیزی را از او دریغ میکرد و… او از این موضوع اصلاً خوشش نیامد… اگر می توانست حرکت کند به دنبالش میرفت.. نابینا می بود یا نه…ضعیف یا نه.. اگرچه اکثر اوقات هنوز هم در دردی طاقت فرسا به سر می‌برد…اما هیچ کدام از آنها نمی توانست جلوی او را بگیرد…. و برای اولین بار جی سپاسگزار پاهای شکسته اش بود

سعی کرد برایش توضیح دهد… می‌دانست حداقل تا این اندازه را به او مدیون است

_ من هرگز از تو متنفر نبودم…فکر نمیکنم تا اون اندازه عمیقا عاشق هم بودیم…مطمئنا به اندازه ی کافی عاشق هم نبودیم تا ازدواجمون ثمر بده.. فرانک ازم خواست اینجا بمونم چون که فکر می‌کرد بهم نیاز داری… با توجه به شرایطت… حتی سرگرد لانینگ  هم فکر می‌کرد اگه کسی که باهاش آشنایی داری اطراف باشه… کسی که قبل از حادثه اون رو می شناختی…. میتونه به بهبودی شرایطت کمک کنه…. پس…… من موندم

_این آت و اشغالا رو تحویل من نده

تلاش او برای توضیح دادن احساساتش حتی او را بیشتر خشمگین کرده بود.. و این از آن را خشم هایی بود که قبلا شاهدش نبوده…او کاملاً ساکن و  تحت کنترل به نظر می‌رسید… صدای خشن اش کمی بیشتر از یک زمزمه… سرمایی از ستون فقراتش بالا آمد… زیرا می‌توانست خلق و خوی عصبانی او را مانند آتش و یخ احساس کند..می توانست حتی بدون آن که قادر به حرکت باشد او را تنبیه کند

_ فکر می کنی چون نمیتونم ببینم..نمیدونم الان برای من تح*ریک شده بودی ؟ یه بار دیگه سعیت رو بکن عزیز دلم

جی دیگر داشت از تقاضای خشن درون صدایش عصبانی می شد..

_خیلی خوب اگه حقیقت رو می خوای بفرما… بهت اعتماد ندارم… تو همیشه بیقرار تر از اونی بودی که آروم بگیری تا یک زندگی رو با هم تشکیل بدیم… تو همیشه به خاطر یکی دیگه از اون ماجراجویی هات زنده بودی…همواره دنبال چیزی میگشتی که من نمیتونستم بهت بدم…خوب… دلم نمی خواد یه بار دیگه به اون دوران برگردم.دلم نمی خواد یک بار دیگه باهات درگیر بشم…تو الان منو میخوای… ممکنه یکم بهم احتیاج داشته باشی..اما وقتی که حالت خوب شد..اون موقع چی؟  یه بوسه روی گونه…یه نوازش روی موها…و باید بهت نگاه می کنم که توی غروب خورشید را هتو می گیری و میری؟ خیلی متشکرم…اما نه…من الان خیلی عاقل تر از قبل شدم

_به همین خاطره که هر موقع لمست می کنم میلرزی؟ دلت میخواد دوباره باهام درگیر بشی اما میترسی

_گفتم بهت اعتماد ندارم.. نگفتم ازت میترسم… چرا باید بهت اعتماد داشته باشم ؟ هنوز هم داشتی دنبال دردسر میگشتی که اون حادثه تقریباً تو رو به کشتن داد

ناگهان متوجه شد دارد بر سر او فریاد می کشد در حالی که صدای او اصلا بلند نشده بود..چرخید و از اتاق بیرون رفت..سپس به دیوار بیرون اتاق او تکیه داد تا عصبانیت و لرزش بدنش آرام بگیرد… احساس مریضی می‌کرد..نه به خاطر جر و بحثی که باهم داشتند… زیرا حق با او بود…جی می ترسید… وحشت زده بود…زیرا دیگر خیلی دیر شده بود و نمی‌توانست کاری راجع به ان انجام دهد…. زیرا…. دوباره عاشق او شده بود. آنهم برخلاف تمام هشدارها و نصیحت هایی که برای خودش کرده بود. جی دیگر او را نمیشناخت…او تغییر کرده بود. سخت تر..خشن تر و بسیار خطرناک تر شده بود…. او هنوز هم از آن مرد هایی بود که تو را ترک می‌کنند… احتمالا بسیار درگیرتر از… آنچه که فرانک می خواست او بداند…. بود

اما این تفاوتی ایجاد نمی‌کرد.جی قبلا عاشق او شده بود… آن هم برخلاف عقل سلیم اش و حالا هم دوباره عاشقش شده بود… حتی با اینکه هیچ با عقل جور در نمی آمد .خدا به او کمک کند ….او خودش را در مقابل یک عالمه درد و رنج باز گذاشته بود ….و هیچ کاری از دستش بر نمی آمد

 

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *