رمان هبوط فرشته

رمان هبوط فرشته

 

رمان خارجی عاشقانه جدید

 

رمان هبوط فرشته
از مجموعه :پرين و پايان روزگار
نويسنده :سوزان اي.اي

مترجم:H.N

 

 

خلاصه ی رمان هبوط فرشته :

شش هفته از زماني که فرشتگان اپوکاليپس فرود امدند تا دنياي مدرن را نابود کنند مي گذرد.تبهکاران خياباني روز را فرمانروايي ميکنند در حالي که ترس و موجودات موهوم شب را.

زماني که يک فرشته مبارز با دختر کوچکي درمانده پرواز کرد.خواهر هفده ساله اش پرين هر کاري مي کند تا او را پس بگيرد.

هر کاري,شامل معامله کردن با يک فرشته دشمن.

راف جنگجويي است که شکسته و بدون بال کف خيابان دراز کشيده.بعد از جنگيدن با دشمن هزاران ساله اش , مي فهمد بوسيله يک دختر نوجوان- که خود تقريبا از شدت گرسنگي در حال مرگ است -نجات پيدا کرده.

در سفر از ميان شمال کاليفرنيا که اکنون به دنيايي تاريک و پيچيده تبديل شده …انها تنها يک ديگر را دارند تا براي زنده ماندن به يکديگر تکيه کنند.با هم…به سوي دژ اصلي قرشتگان در سانفرانسيسکو سفر ميکنند.جايي که او هر خطري را بجان مي خرد تا خواهر کوچکش را نجات دهد.

و راف نيز خود را در اختيار قوي ترين دشمنش قرار مي دهد تا بتواند دوباره کامل شده و بال هايش را پس بگيرد.

رمان هبوط فرشته

در باره نويسنده:سوزان اي در جايي عنوان کرده که براي مدت زماني طولاني مجذوب فرشتگان بوده از همين روي داستان ها و تاريخ مربوط به انان را مطالعه کرده.در بيشتر کلاس هايي که شرکت ميکرده و مطالعاتي که داشته فرشتگان موجوداتي با قدرت ويران کنندگي عظيم تصوير شده اند.بنابر اين او تصميم مي گيرد تا داستان خويش را بر اساس ان جنبه ي ديگر از فرشتگان به قلم اورد.

از نظر بسياري از منتقدان و ناشران امريکا کتاب سري مجموعه هاي : پرين و پايان روزگار رمانسي تازه و نو ..داراي شخصيت هاي قوي و اثر گذار که در ميان مشکلات به خوبي راه خود را پيدا کرده ..و قلم نويسندگي و فضاي گيرايي است.کتاب به بيش از بيست زبان زنده دنيا ترجمه شده که حال سايت ناول کلاب براي اولين با ر اين کتاب جذاب را به زبان شيرين فارسي ترجمه مي کند و در اختيار مخاطب پارسي زبان قرار ميدهد.

برنده جايزه cybila award 2011

رمان خارجي عاشقانه هبوط فرشته

 

گوشه هایی از متن رمان هبوط فرشته :

 

عجیب است بعد از حمله غروب خورشید باشکوه‌ تر شده.بیرون پنجره خانه مان آسمان مانند انبه رسیده..در رنگ های نارنجی روشن.. قرمز و بنفش..به آتش کشیده شده..ابرها با رنگ غروب خورشید آتش گرفته اند و من تقریبا میترسم آن تعداد از ما که زیر آن قرار دارند نیز آتش بگیرند

با مردن گرما روی صورتم.. سعی می کردم به چیزی جز مشغول نگه داشتن دست های لرزانم.. به بستن کیف کوله پشتی فکر نکنم

چکمه های مورد علاقه ام را پوشیدم.. قبلاً به این دلیل آنها.. به چکمه های مورد علاقه ام تبدیل شدند که یک بار-میستی جانسون-بخاطر بندهای کنار آن..از آنها تعریف کرده بود.. سرپرست گروه تشویق کنندگان است… یعنی بود..و به خاطر حس مدش مشهور بود..بنابراین فکر کردم که این چکمه ها-اگرچه آنها توسط کمپانی کفش های کوهنوردی برای راه ها و مسافت های سخت طراحی شده بودند-اما سمبلی از مد برای من به حساب می آمدند. حالا آنها چکمه های مورد علاقه ام هستند زیرا بند های کنار آنها جایگاه بسیار مناسبی برای قرار گرفتن چاقو است

همچنین در جیب کنار ویلچر پگی چند چاقوی تیز قراردادم. چند لحظه مردد ماندم سپس یک چاقوی تیز در چرخ خرید مادرم قرار دادم. آن را میان کتاب مقدس و چند بطری نوشابه خالی جایگذاری کردم.زمانی که مادرم حواسش نبود چند لباس روی آنها انداختم تا آنها را از نظر ها بپوشانم.. امیدوار بودم که او هرگز چاقو ها را آنجا پیدا نکند

قبل از این که هوا کاملا تاریک شود پگی را به طبقه پایین بردم. او می توانست خودش ویلچرش را هل بدهد-با تشکر از سلیقه خودش که چرخ دستی را به جای چرخ الکتریکی انتخاب کرده بود-اما می توانستم بگویم.. زمانی که من ویلچر او را برایش هول می دهم احساس امنیت بیشتری می کند. تمامی آسانسورها حالا دیگر ناکارآمدهستند.. البته به جز زمانی که بخواهی در آن ها گیر بیفت.. زیرا برق اینجا مدام قطع و وصل می شود

پگی را از ویلچر بیرون آوردم او را روی پشتم قرار دادم و از پله‌ها پایین بردم… مادرم چرخ او را از سه طبقه پایین آورد..از اینکه احساس می‌کردم بدن خواهرم تا این اندازه لاغر و استخوانی شده..اصلا خوشم نمی آمد.او حالا دیگر خیلی سبک شده بود.. حتی برای یک بچه ۷ ساله…و این بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا مرا می‌ترساند

زمانی که به لابی رسیدیم را دوباره روی چرخش گذاشتم.یک دسته از موهای تیره را پشت گوشش راندم.. با آن گونه های استخوانی و چشم های تیره تقریباً می‌توانستیم دوقلو باشیم..صورت او بیشتر از صورت من پری گونه بوده.. ده در سال دیگر به سن او اضافه کن.. و انموقع درست شبیه من می شود.. البته هرگز کسی ما را با یکدیگر اشتباه نمی گیرد.حتی اگر هر دو ی ما ۱۷ ساله بودیم… هیچ انسانی نرم را با سخت و گرم را با سرد اشتباه نمی گیرد.. حتی حالا که تا این اندازه ترسیده.. گوشه ی لب هایش تقریباً به لبخندی مهربانانه به سمت بالا متمایل بود.. بیشتر از آنچه که نگران خودش باشد… نگران من است. من هم در جواب به او لبخند ی زدم. سعی می کردم اعتماد به نفس از خود نشان دهم

از پله‌ها بالا دویدم تا به مادر در پایین آوردن چرخ خرید کمک کنم..با تقلا و انواع سر و صدا ها آن را از پله ها پایین آوردیم… این اولین باری است که خوشحال میشم کسی در ساختمان نیست تا صدای آن را بشنود. چرخ پر از بطری های خالی..پتوی پگی.. چندین مجله…و کتاب مقدس است. همچنین تمامی پیراهن هایی که پدر بعد از ترک ما از خود به جای گذاشته بود…. و البته…چندین جعبه از تخم مرغ های گندیده مورد علاقه مادرم. او همچنین تمامی جیب های پیراهنش اش را پر از تخم مرغ گندیده کرده

ابتدا در نظر گرفتم که چرخ  دستی را همانجا رها کنیم.اما دعوایی که احتمالاً به خاطر آن با مادرم خواهم داشت خیلی بیشتر طول می کشد و سر و صدای بیشتری ایجاد میکند. فقط امیدوارم زمانی که ما این بالا با چرخ دستی مشغول هستیم…حال پگی آن پایین خوب باشد..خودم را سرزنش می کنم که چرا قبل از آنکه چرخ را پایین ببریم..پگی را به طبقه اول بردم..او می توانست در طبقه بالا… در جای امنی منتظر بماند… به جای آنکه در لابی خطرناک تک و تنها منتظر بماند

زمانی که به در جلوی ساختمان رسیدیم تقریباً از شدت اضطراب تمام بدنم پوشیده است ع*رق شده

گفتم

 

رمان هبوط فرشته

 

-حواستون باشه.. مهم نیست چه اتفاقی می‌افته.. فقط به دویدن به پایین خیابان ال-کامینو ادامه بدید تا زمانی که به پیج میل  برسین. باید به سمت تپه ها مسیر تون رو ادامه بدین. اگه از هم جدا شدیم بالای تپه همدیگر و ملاقات میکنیم باشه؟

اگر از یکدیگر جدا شویم هیچ امیدی وجود ندارد که دوباره یکدیگر را هیچ جایی ببینیم..اما من باید به امیدوار بودن وانمود کنم..زیرا در حال حاضر این تنها چیزیست که داریم

گوشم را به در جلویی چسباندم..چیزی نشنیدم… نه صدای بادی… نه صدای پرنده ای…نه صدای ماشینی…هیچ صدایی…. در سنگین را کمی باز کردم و از لابلای آن نگاه دزدانه ای به بیرون انداختم

خیابان کاملا خالی است و به جز ماشین های از کار افتاده هیچ چیز  دیگری در آن نیست.. نور رو به افول غروب سایه های خاکستری روی ساختمان ها و ماشین ها تشکیل داده

روز به دسته فراری ها و گروه های تبهکار تعلق دارد… اما در شب… همه آنها خیابان را خالی میکنند.. می گذارند تا گرد و غبار تنها همدم خیابان ها باشد. اکنون ترسی بسیار قوی از موجودات ماورایی همه جا را فرا گرفته.. تمامی انسانها…چه خلافکار و چه پناهنده…چه انسانهای شکارچی و چه شکار… هر دو با احساس غریزی خود موافقند و زمانی که شب همه جا را فرا میگیرد… در جایی پناه می‌گیرند. حتی بد ترین و قوی ترین گروه های خلافکار نیز شب را به موجوداتی که در تااریکی ها جولان می‌دهند… واگذار می‌کنند

 

پیشنهاد می شود رمان جدید عاشقانه خارجی ترجمه شده زنجیر وظیفه را از اینجا بخوانید

 

حداقل آنها تا این اندازه را فهمیده اند…اما از یک نقطه ای به بعد احساسات بیچارگی آنقدر به تو فشار می‌آورد که شب را پناهی برای خود می دانی…بر خلاف تمامی ریسک‌هایش. امیدوارم ما اولین کسی باشیم که به این نتیجه رسیده است. اگر این گونه باشد… ما تنها کسایی هستیم که در خیابان قدم میزنند… اگر تنها به این دلیل نبود…هرگز مادر و پگی را بیرون نمی آوردم  و به آنها زحمت این ریسک را نمی دادم

مادرم همانطور که به تاریکی شب خیره شده بود.. بازویم را محکم به چنگ گرفت… چشمهایش پر از ترس است.در این یک سال اخیر از زمانی که پدر ما را ترک کرده آنقدر گریه کرده… که تقریباً همواره چشم‌هایش ورم کرده است. او به طور خاصی از شب می ترسد. اما کاری از دست من بر نمی آید .می خواستم به او بگویم همه چیز خوب پیش خواهد رفت .اما این دروغ روی لبهایم خشک شد .اینکه به او آرامش خاطر دهم کار بیهوده ایست

نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم
به سرعت احساس بی‌پناهی کردم

ویلچر  پیگی را گرفتم و او را به بیرون از ساختمان  هول دادم.آسمان را به سرعت از نظر گذراندم سپس تمام اطرافمان را…مانند یک خرگوش خوب که از یک شکارچی فرار می کند

آسمان به سرعت سایه های تیره اش را روی ساختمان ها..ماشین ها.. و گل و گیاهان پژمرده ای که در طی شش هفته گذشته آب نخورده بودن می انداخت.. بعضی از آرتیست های خیابانی با اسپری تصویر فرشته ای عصبانی با بال هایی بزرگ که شمشیری در دست دارد و آن را روی ساختمانها می‌کوبد کشید است… ترک بزرگی که از میان ساختمان گذشته از چهره فرشته عبور کرده و تصویری خشن و شیطانی به او بخشیده… پایین آن یک شعر نوشته شده که می گوید

در برابر نگهبان‌ها چه کسی از ما نگهبانی می دهد؟

به خاطر سر و صدایی که چرخ دستی مادرم هنگام بیرون آوردن آن از ساختمان ایجاد میکند به خود پیچیدم.. همگی مان روی شیشه های شکسته ای که به من-می گفت بیشتر از آنکه می‌بایست در ساختمان پنهان بوده ایم-گذشتیم.پنجره های طبقه پایین کاملاً در هم شکسته شده است

و یک نفر یک پر به در ورودی ساختمان چسبانده

 

رمان هبوط فرشته

 

حتی برای یک لحظه هم باور نکردم که این یک پر واقعی باشد.اگرچه مشخص است که به چه دلیلی روی در میخکوب شده. هیچ کدام از گروه های تبهکار… نه آنقدر قوی هستند…و نه آنقدر ثروتمند…که یک پر را به جایی بکوبند… به هر حال هنوز نه

پر در رنگ قرمزی فرو رفته که چند قطره از آن روی چوب در چکه کرده..حداقل امیدوارم رنگ باشد..در طی چند هفته اخیر این سمبل را روی سوپرمارکت ها و داروخانه‌ها دیده بودم..که به اوارگان هشدار می‌داد عقب بمانند..زمان زیادی نمانده تا گروه های تبهکار تصمیم بگیرند طبقات بالایی ساختمانها را از آن خود بکنند..چه بد شانسی برای آنها که در آن زمان ما آنجا نخواهیم بود..برای حالا… آنها آنقدر مشغول گسترش قلمرو خود هستند که رقبایشان از آنها جلو نیفتند که هنوز به فکر ساختمان ها نیفتاده اند

به سرعت به پشت نزدیکترین ماشین رفتیم….و برای محافظت پشت آن پنهان شدیم

نیازی نیست پشت سرم را نگاه کنم تا ببینم آیا مادر ما را دنبال می کند یا نه..زیرا سر و صدای چرخ دستی اش به من می گوید او در حال حرکت است.نگاه سریع یبه بالا…سپس به اطراف انداختم.. هیچ حرکتی در سایه ها نیست

برای اولین بار از زمانی که این نقش را ریختم امید درون بدنم جریان گرفت..شاید امشب از آن شب هایی باشد که هیچ اتفاقی در خیابان نمی‌افتد.. هیچ گروه تبهکاری….هیچ حیوانی که تا نصفه جویده شده و روی خیابان رها شده تا صبح پیدا شود… و هیچ جیغی که در تاریکی شب بازتاب دهد

همانطور که از یک ماشین به ماشین دیگری میرفتیم امیدم شدت می‌گرفت. از آن چیزی که انتظار داشتم سریعتر پیش می‌رفتیم

به سمت ال-کاملنو-ریل چرخیدیم..خیابان اصلی در سیلیکون-والی به معنای جاده ی اشرافی.. به نظرم این نام کاملا برازنده اش است…. با توجه به آنکه خانواده های اشرافی زمان ما.. از جمله کمپانی گوگل..اپل..یاهو و فیس بوک احتمالاً جایی در این منطقه گیر افتاده اند

تقاطع با ماشین های از کار افتاده بسته شده. هرگز چنین ترافیکی قبل از شش هفته پیش در این منطقه ندیده بودم. راننده های این منطقه همواره تا جایی که می توانستند مودبانه رفتار می‌کردند..اما چیزی که مرا متقاعد می کرد واقعاً آخر زمان رسیده..این است که صدای شکستن یک گوشی هوشمند زیر پاهایم را شنیدم..هیچ چیزی مانند پایان دنیا نمی‌تواند مردم دیجیتالی زمان ما را متقاعد کند تا ابزارهای هوشمند شان را روی خیابان رها کنند..عملاً یک توهین به مقدسات است..حتی اگر این تلفن های هوشمند دیگر کاربردی نداشته و از کار افتاده باشند

ابتدا تصمیم گرفتم که در خیابان های کوچک تر اقامت برگزینیم.اما گروه های تبهکار احتمالاً در جایی پناه می‌گیرند که کمتر مورد توجه باشند.حتی اگر الان شب باشد..اگر آنها را در قلمرو خودشان وسوسه کنیم… ممکن است به خاطر یک سبد پر از غذا.. ریسک نشان دادن خودشان را به جان بخرند.در آن فاصله احتمالاً منی تواند ببینند که سبد پر از بطری های خالی و پتوهای پاره پوره است

نزدیک بود پشت یک اس-یو-وی بپرم و قدم‌های بعدی مان را آغاز کنم.که پگی از میان در باز یک ماشین خم شد و چیزی را از روی صندلی برداشت

یک بیسکویت انرژی زاست… کاملاً دست نخورده

در میان کاغذهای پخش و پل یی کی از یک سبد به کف ماشین افتاده.. پنهان شده..هوشمندانه ترین کاری که می‌توانیم بکنیم این بود که آن را به چنگ گرفته و فرار کنیم..سپس در جایی امن.. آن را بخوریم.. اما در طی چند هفته گذشته فهمیدم که شکم می‌تواند کنترل ذهن را به دست بگیرد

پگی بسته را باز کرد و آن را به سه قسمت مساوی تقسیم کرد..صورتش از خوشحالی می درخشید و قطعات را بین ما تقسیم کرد.. دست هایش از شدت هیجان و گرسنگی می لرزید.. اما برخلاف آن… او قطعه های بزرگتر را به ما داد و کوچکترین تکه را خودش برداشت

من سهم خودم را دو نیم کردم و یک تکه از آن را به پگی دادم.مادر هم این کار را تکرار کرد.پگی از اینکه ما هدیه اش را رد کردیم سرفکنده به نظر می‌رسید.من انگشتم را روی لبهایم گذاشتم و نگاه سرسختانه به او انداختم..او با بی میلی غذای پیشنهادی ما را قبول کرد

پکی از وقتی که سه سال بود و برای اولین بار باغ وحش را تماشا کرد تصمیم گرفتم گیاهخوار شود.اگرچه او هنوز هم یک بچه بود اما بین شترمرغی که او را به خنده می انداخت و ساندویچی که در دست هایش بود رابطه برقرار کرد. تا دو هفته پیش زمانی که اصرار کردم هر چیزی که می توانم به دست بیاورم را بخورد.زیرا در خیابان چیز زیادی برای خوردن وجود نداشت.. این روزها یک بیسکویت انرژی زا بهترین چیزی است که می توانیم برای او پیدا کنیم

همانطور که بیسکویت را گاز میگرفتیم..چهره‌ی همگی مان با آرامش ریلکس شد.شکر… با شکلات..کالری و ویتامین

یکی از برگه ها از روی صندلی مسافر به پایین افتاد و من نگاهی گذرا به مضمون آن انداختم

شادی کنید…خدا دارد می آید.به  نیو دوان بپیوندید و اولین کسی باشه که به بهشت میرود

متعلق به یکی از فرقه هایی ست که بعد از حمله…به خاکستر تبدیل شدند. تصویری مبهم از اورشلیم.. مکه و واتیکان روی آن به چشم می‌خورد.به نظر می رسید کسی این تصاویر را از یک ویدئو گرفته و آنها را روی کاغذ پرینت کرده…مانند کار دست یک انسان مبتدی که در خانه آنرا تهیه کرده به نظر میرسد

غذای مان را قورت دادیم اما آن قدر مضطرب هستم که نمی توانستم از شیرینی آن لذت ببرم.تقریباً به میلد-پیج رسیدیم که از یک راه کم جمعیت می‌توانست..ما را به تپه برساند.فکر می کنم به محض اینکه به تپه رسیدیم شانس زنده ماندن ما بطور دراماتیکی افزایش پیدا میکند. حالا دیگر شب کاملا فرا رسیده و ماشین های از کار افتاده زیر نور ماه چهره مخوفی به خیابان داده اند

چیزی در مورد این سکوت وجود دارد که باعث میشود عصبی تر شوم.. فکر می کنم باید صدایی چیزی به گوش برسد… شاید صدای یک موش..یا خش خش چیزی.. به نظر می‌رسد حتی باد هم از حرکت کردن می ترسد

مخصوصا سبدخرید مادرم در این سکوت صدای بلندتری می دهد .آرزو می کنم آن قدر زمان داشتم که با او بحث کنم ..حسی اورژانسی درون بدنم شکل گرفت .هرچه سریعتر باید به پیج -میل برسیم
ویلچر پگی را سریعتر هول دادم و از میان ماشین ها به صورت زیگزاگ حرکت میکردم..پشت سر من نفس کشیدن مادرم سنگین تر و نامنظم تر شده بود.پگی خیلی ساکت است فکر می کنم نفسش را نگه داشته

چیزی سفید به آرامی در هوا تاب خورد و روی پاهای پگی فرود امد..آن را برداشت و چرخید تا به من نشان دهد تمام خون از چهره اش پاک شده و چشم هایش کل صورتش را پوشانده بود

یک پر سفید رنگ و کرکی است.. از ان پرهایی که ممکن است راه خودشان را از میانه پرهای ضعیف تر و کمی بزرگتر گم کرده و پایین افتاده باشد

خون از چهره من هم ناپدید شد

معنی پشت ان چه میتواند باشد؟

آنها معمولا شهرهای بزرگ را مورد هدف قرار می دهند..سیلیکون ولی..تنها یک خیابان ساده پر از دفتر و مرکز خرید است..وراهی  بین سانفرانسیسکو و سان جاش قرار دارد.قبلا به سانفرانسیسکو حمله شده..اگر قرار باشد آنها به چیزی در این منطقه حمله کنند..باید سان جاش باشد.احتمالا تنها یک پراست که ضعیف شده و در آمده..فقط همین…فقط همین

اما از شدت ترس به نفس نفس زدن افتاده بود

خودم را مجبور کردم تا به بالا نگاه کنم.. تمام چیزی که می توانم ببینم آسمان تاریک بی انتهاست

اما سپس…. چیزی دیدم…یک پر دیگر و بزرگتر…به آرامی به سمت صورتم پایین آمد

 

رمان هبوط فرشته………….

 

خواندن انلاین رمان عاشقانه خارجی هبوط فرشته

 

 


برچسب ها :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *