تابلو اعلانات

آرشیو دانلود رمان جدید

رمان بدرخش نه بسوز قسمت پانزدهم

هواپیما موقع ناهار در بویر  آیداهو فرود آمد. نزدیکترین شهر به اورگان.دیشب در آپارتمانم نتونسته بودم بخوابم.سعی کردم بردلی رو بپیچونم و بعد از کار باهاش به کلوپ نرم.به او گفته بودم _باید به یه مشتری فوری خارج از شهر رسیدگی کنم که نمیتونم بهش جواب رد بدم خوشبختانه ما در دپارتمان های متفاوتی کار می کنیم و اون لیست تمام مشتری های من رو نداره وگرنه میفهمید دارم تماما چرت و پرت بهش تحویل میدم. همچنین خوشبختانه رابی هیچ مشکلی با پنهان کردن این قضیه از بردلی نداشت.بسیار خوشحال و سرزنده بود که بلیط هواپیما و هتل رو برام رزرو کنه احساس گناه مانند زخمی منو میخورد و معده ام رو به هم میزد.خاطره اینکه رابی عروسک خوش شانسی رو به دستم داد باعث شد لبخند خفیفی بزنم و کمی دردم رو کمتر کرد بعد از این که مثل یه زامبی روی صندلی نشستم و سعی کردم این ارور بزرگی که باید بخاطرش به اورگان برم تا بتونم درستش کنم رو تعریف کردم… گفت _اینو بگیر یک بار دیگه مجرد بودم… یک بار دیگه برنامه ی زندگیم به باد فنا رفته بود _من مطمئنم که این عروسک برات خوش شانسی میاره. زمانی که میکاییلم [ . . . ]

  • 307 views
  • 1
  • 2 نوامبر, 2018
ادامه مطلب