تابلو اعلانات

آرشیو بدرخش نه بسوز

می خواستم به خاطر مسیری که افکارم در آن قرار داشتند خودم را با سیلی بزنم.. گزینه خوب برای دوست د*ختر بودن؟ آخه چه مرگمه؟ به خاطر عشق به مسیح تو الان توی وگاسی.. روی خودت کنترل داشته باش.. امشب شبی نیست که بخوای در مورد نقشه ی زندگی برنامه ریزی کنی اما رابطه موقت….. شاید… صاف نشستم و به میز نگاه کردم.گوشه ی کارت ها رو بالا گرفتم  و بهشون نگاهی انداختم او هم به سمت میز چرخید اما بیشتر از اونکه فاصله نرمالی باشه بهم نزدیک شد _حالت خوبه؟ بهش نگاه کردم و از اینکه دوباره می دیدم صورتش چقدر بهم نزدیکه تعجب کردم..البته اصلاً شکایتی نداشتم..چهره لع*نتی زیبایی داشت _نه.. من عالیم چرا؟ لبخند کج و شیطنت امیزی که باعث میشد تمام بدنم آتیش بگیره به آرومی روی لبهاش شکل گرفت _ به نظر یکم عصبی می آی نفسم رو بیرون دادم _ بخاطر اینکه تو به طرز لع*نتی خوش قیافه ای همون ثانیه ای که کلمات از دهنم بیرون اومدن اون ها رو شنیدم و به خودم پیچیدم _واقعا من الان اون حرف و با صدای بلند گفتم؟

  • 340 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

به کارتی که طرف راستم بود نگاه کردم.. یک شاه بود _ این چندتا حساب میشه؟ _ ده تا.. باید بمونی لبخند زدم _ اوه خیال دارم بمونم حرفامو باور کن.. تا زمانی که اون پسر کابوی برمیگرده از چیپس هاش محافظت می کنم _نه..منظورم اینه که باید به دلال بگی دیگه به کارت های بیشتری نیاز نداری. با  علامت دست بهش بگو که میمونی پرسیدم _ علامتش چیه؟ مرد دستش رو روی میز تکون داد مثل اینکه میخواد یک چیزی رو از روی میز با حالت شناور پاک کنه حرکت اونو کپی کردم دلال سرش رو تکون داد و به دست دیگر نگاه کرد..نگاهش رو دنبال کردم و یکمی از جا پریدم..متوجه شدم که خودم باید به کارت ها نگاه کنم.. آنها را بلند کردم و روی یکیشون عدد ۲ بود مرد  کنار دستیم اخمی کرد _ یا باید بمونی یا درخواست یک ضربه دیگه بکنی

  • 164 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

_دلال هم یک آس داره.. داره این شانس و بهت میده که میزان شرط بندی رو تعیین کنی.. اگه کارت بعدی رو بیاره بلافاصله به طور اتوماتیک برنده میشه…اگه میخوای باختت رو کمتر کنی… می تونی نصف اون چیزی که الان روی میز رو شرط ببندی _اگه من هم بلک جک بیارم بازم اون برنده میشه؟ _نه اما اون موقع پولی که برای بیمه شرط بندی کردی رو میبازی _ به نظرت باید این کارو بکنم؟ شونه اش را بالا انداخت _ نمیتونم بهت بگم این کار را انجام بده یا نه باید طبق غریزه ات عمل کنی کارت های خودش را نگاه کرد.. سرش را به علامت منفی تکان داد و بیمه را قبول نکرد _ غریزه ام بهم میگه همین الان برم و خودمو توی یک کمد پنهان کنم

  • 162 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت هشتم   با سراسیمه گی و سکندری خوردن به سمتش دویدم تا اوضاع رو خوب کنم. اوه خدای من ..اوه خدای من ..من چکارم کردم؟ نوشیدنی سابقم از روی کلاهش به سمت صورت و بعد به سمت تیشرتش سرازیر شد..ایستاد و با شوک به خودش نگاه کرد -لع*نت به من …خیلی متاسفم…اوه خدای من یه دسته دستمال از روی میز برداشتم .. و تقریبا به خاطر عجله ای که داشتم نوشیدنی بقیه مردومو روی میز ریختم . از دستمال ها استفاده کردم تا صورت جذاب .. خوش تیپ و نفس گیرشو پاک کنم . از نزدیک که بهش نگاه کردم حتی زیبا تر هم به نظر می رسید چیزی که چند لحظه پیش به نظرم غیر ممکن میرسید وقتی سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد تقریبا سکته قلبی کردم…با صدای چلپی دستمال ها رو روی چکمه های کابوییش انداختم …اگه کندی الان اینجا بود بهم افتخار می کرد…..اون چشم ها….با برقی درخشان از زیر کلاه کابویش نمایان بودند اینقدر چشم هاش ابی بود که اسمون رو از رو میبرد انگار که مستقیما از توی روحش بهت نگاه میکرد -اگه خیلی خجالت اور نبود میگفتم نوشیدنی به حساب [ . . . ]

  • 156 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت هفتم   فصل ششم -منو مجبور کردی این همه راهو بیام و اونوقت هتل رزرو نکردی؟ مک سرش را برای برادر کوچکش تکان داد ..دو دوست ایان  پشت سر او ایستاده بودند و آن چنان مجذوب چشم چرانی کردن به خانمهای که در لباس پوشیدن خساست به خرج داده بودند شده بودند.. که اهمیت نمی دادند برای امشب اتاقی رزرو نکرده اند ایان اخم کرد از کجا باید میدونستم امشب اینجا اینقدر شلوغ میشه؟- کیفش را با ناراحتی روی شانه اش جا به جا کرد هزار تا هتل دیگه توی این شهر وجود داره- مک کلاهش را روی سرش جابه جا کرد -خوب..یالا..بیا حداقل با یکی از این پیشخدمت ها صحبت کنیم ..که آیا وسایل مون رو برامون نگه داری می کنه تا بتونیم چیزی برای خوردن پیدا کنیم یا نه سی دقیقه بعد..روی میز چهار نفره نشسته بودند و به بشقاب هایی که پر از غذاهای بوفه بود حمله می‌کردند.. وسایل آنها در اتاقی پشت میز رزرو برایشان نگهداری می شد..و کلید دسترسی به آنها جایش زیر کلاه مک در امن و امان بود بو گفت

  • 149 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت ششم   حوله رو درآوردم و شونه ای که کلی به من داد رو توی موهای نمدارم کشیدم ..به آینه خیره شدم …این تعطیلات ناگهانی رو  در نظر گرفتم من حالا به یک شب دخترانه دعوت شده بودم …خیلی خیلی دور از خانه.. شاید امشب با ظاهری جدید به  شب گرم لاس وگاس پا بزارم و یک دختر جدید باشم… حتی اگه تنها برای یک روز و یک شب باشه.. این فکر به طور شگفت آوری خوشایند به نظر می‌رسید ..من توی یک ایالت غریب بودم که هیچکس منو نمیشناخت… میتونستم هر کاری که دلم بخواد انجام بدم و تا زمانی که کاری انجام ندادم که دستگیرم بکنن میتونم به راحتی به خونه برگردم و دوشنبه که به سرکار برگشتم دوباره یک وکیل خفن باشم و مجرد.. اون موقع دیگه مجرد خواهم بود .. اما این وضعیت می‌تونه تغییر کنه.. به طور آزمایشی به خودم لبخند زدم… چند گزینه  پیش رو داشتم من  یکی از اون دخترهای ترشیده نبودم که هیچ آینده ای جز تنهایی و زندگی پوچ در انتظارش نباشه بیشتر به سمت آینه خم شدم و دارایی هامو ارزیابی کردم… چشمهای سبز-خاکستری… موهای قهوه ای با هایلایت طبیعی… گونه های برجسته… فکی [ . . . ]

  • 158 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت پنجم   فصل ۵ کلی گفت اوه جیز ویز..بیا یه نگاهی به این مکان بنداز- چرخید و با  کندیک رو به رو شد… به سختی میتونست جلوی  نیشخندی رو که راهشو به سمت صورتش باز می کرد بگیره تو این کارو کردی؟- کندیک مثل یک گربه چشیر نیشخند زد -البته که  من کردم… فکر می کنی کی واسه مهمونی مجردیت توی  یک سوئیت شیک و باکلاس برات اتاق رزرو میکنه …به جز من؟ به آرومی روی بازوش زدم اینی که گفتی یعنی چی؟- چمدونمو درست وسط اتاق گذاشتم

  • 154 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت چهارم   فصل چهارم مک بدون هیچ معطلی اسبش را مانند گلوله به حرکت درآورد.برادر کوچکترش زودتر از او  حرکت کرده بود اما اهمیتی نداشت مک  بخاطر مهارت های اسب سواری اش  در این منطقه به یک افسانه تبدیل شده بود. مردم او را به خاطر تعادل در روی اسب می شناختند. مهم نبود که اسبی را سوار شده آنقدر روی زین راحت بود که می توانست هر اسبی را براند و نتیجه هیچ مسابقه ای را از دست ندهد.. از زمانی که ۵ ساله بوده از روی اسب نیافتاده.و هیچ اسبی به دنیا نیامده که به اندازه اسب او سریع باشد… تنها ظرف چند ثانیه برادر کوچکترش را شکست خواهد داد فریاد کشید -هی این کار را بیشتر به خاطر برادرش انجام داد.. اما اسب خودش هم هیجان زده شد..با سرعت از اسب ایان گذشت تا گرد و غبار را نصیب او کند و زمانی که داشت از تپه بالا می رفت حتی یک ذره هم از سرعتش کم نشد مک آنچنان با سرعت افسار اسب را کشید که اسب روی دو پا بلند شد و شیه ی بلندی کشید که سراسر دشت را در بر گرفت…با بی خیالی روی اسب [ . . . ]

  • 148 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت سوم   مک با اخم گفت -سنت های پوسیده و قدیمی؟ بیخیال ایان حرفت منصفانه نیست.همین سنت ها تو رو به مدرسه فرستادند و کمک کردند تا با جینی  ازدواج کنی… درست همونطور که همیشه می خواست دوباره به سمت منظره زیبای رو به رویش برگشت راحت تر روی زین نشست ..همانطور که دستش را دراز می کرد تا افسار را به دست بگیرد دوباره شروع به سوت زدن کرد…بازگردانی زیبایی از آهنگ من دارم به جلو حرکت می کنم از راسکال فلتس را اجرا می‌کرد ایان این آهنگ را خوبی می‌شناخت .مادرشان تقریباً هر روز این آهنگ را در خانه برای آنها پخش می‌کرد و خود را غرق در غم  تسلیم کردن پسر جوان اش به  شهر بزرگ ‌می کرد. او به جای چندان دوری نمیرفت .. اما خانواده اش طوری رفتار می کردند انگار شهر بزرگ می‌خواهد او را قورت دهد و او هرگز بر نخواهد گشت.. او و همسر آینده اش جینی  قول داده بودند تمامی تعطیلی ها را به دیدن خانواده شان بیایند و همچنین دو هفته در طی کریسمس اینجا باشند… اما همه این چیزها هیچ کمکی به کم کردن اندوه مادرش نمی‌کرد ..تمام چیزی [ . . . ]

  • 160 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت دوم     نمی توانستم جلوی خنده خودمو بگیرم با توجه به اون مسیج احمقانه و اینکه به محض برگشتن اولین کاری که باید بکنم اینه که وسایل و ات و آشغال هاش رو جمع کنم و به آپارتمانش بفرستم… اگرچه اینکه کمد ام رو یک باره دیگه تماما برای خودم پس بگیرم خیلی خوب خواهد شد وانمود کردم جواب رو نمدونم فقط پرسدم و چرا باید برونو بیضه خودش رو با عمل جراحی در بیاره؟- کلی  شونه اش رو بالا انداخت فکر می کنم به خاطر اینکه تستسترون زیادی داشته یا یه همچین چیزی- کندیک دوباره  خورناسه  کشید..با خنده یکم خم شد.. حالا دیگه خنده هاش از کنترل خارج شده بودند سر جام نشستم و یک پام رو روی دیگری انداختم -فکر می کنم سوزنی که از بازار سیاه تهیه کرده بود و به خودش تزریق کرد باعث مریضی اون پایین شد و باعث شد یکی از انها چروک بشه و بیفته حالا دیگه   کندیک با صدای بلند  میخندید و وقتی که سعی می کرد جلوی قاه قاه خنده اش رو بگیره  صداهای غیره جذابی مثل صدای خوک  از خودش در می آورد خفه شو اندی پسره [ . . . ]

  • 225 views
  • 3
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز   فصل اول بهم میگن دختر اهل پارتی. به هر حال این چیزیه که روی دعوت نامه نوشته شدم.. و من رو با این اسم مخاطب قرار داده: دختر اهل پارتی…ما بهت نیاز داریم.. فردا ساعت ۱ بعد از ظهر فرودگاه باشد..در مرکز پیشخوان بلیط دلتا…یا از این به بعد کاری می کنم همه به اسم لجن بشناسنت.. باهات شوخی نداریم… ناامیدم نکن..و به یاد داشته باش اجازه داری بهت خوش بگذره و همه چیزو در مورد اون دوست عوضیت-پوک-  فراموش کنی.. به خاطر اینکه چیزهایی که توی وگاس اتفاق می افتند توی وگاس هم میمونن… کاملاً دوستت دارم… بهترین دوستت  کلی.. و نه کندی بهترین دوستت نیست..منم…دوباره دوستت دارم…بهترین دوستت کلی دعوت نامه رو روی میز قرار دادم و با صدای بلند توی دفترم گفتم -امکان نداره..هرگز چنین چیزی اتفاق نمی افته رابی دستیارم پرسید -چی قرار نیست اتفاق بیفته؟ بیشتر شبیه یک مادر همسایه کناری می مونه..بزار اعتراف کنم..واقعاً روی اعصابمه.. باید اسمش رو میذاشتم رو اعصاب.. اما پلاک اسمی که روی میزش قرار داره نوشته: رابی مجری اجرایی هاروی-گراسمن وکنتو-ال ال پی-در حالی که یک لیوان داغ قهوه توی دستاش بود داخل اتاق شد.همانطور که هر روز [ . . . ]

  • 691 views
  • 1
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب