تابلو اعلانات

آرشیو دروغ های مصلحتی

دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت سی و یکم

جی دلش نمیخواست بیدار شود تا زمانی که در خواب بود مجبور نبود با زندگی بدون لوکاس رو به رو شود…اما صدا..شبیه صدای او بود و جی اخمی کرد _جانت جین..جی بیدار شو..بیدار شو عزیز دلم دستی گرم و محکم شانه اش را تکان داد. به آرامی چشمهایش را باز کرد.لوکاس بود.. لبه ی تخت نشسته بود و به او اخمی کرد. آن چشم های کهربایی تقریباً مرگبار به نظر می رسیدند. اگرچه لحن صدایش… تا آنجا که صدای خشنش اجازه میداد.. ملایم و مهربان بود..چهره اش مانند جهنم به نظر می‌رسید. بدجور به اصلاح نیاز داشت.. موهایش را شانه نکرده بود و با نداژی خونی دور بازوی چپش پیچیده شده بود. _میدونم درو قفل کرده بودم اگرچه ذهنش خوااب آلود و سردرگم بود اما می‌دانست در را قفل کرده. در نیویورک کسی با بی توجهی در را باز نمی گذاشت شانه اش را بالا انداخت _مسئله ی بزرگی نبود. یالا شیرینم.. برو یکم آب خنک به صورتت بزن تا بتونی تمرکز کنی..برات قهوه درست می کنم او اینجا چه کار می کرد ؟نمی توانست به دلیلی این فکر کند.. و اگر چه قسمتی از او…. از دیدن دوباره ی او خوشحال بود و اهمیتی نمی‌داد [ . . . ]

  • 293 views
  • 13
  • 28 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت سی ام

از شیشه اتومبیل به بیرون نگاه کرد.مشتش را گره کرده بود مانند این که می خواست از محو شدن شماره ای که روی آن نوشته شده بود جلوگیری کند.به سختی سعی کرد بگوید _مراقب باش با خود در تعجب بود که آیا فرانک حتی نتیجه این رویارویی امشب را به او خواهد گفت یا نه.. آیا هرگز خواهد فهمید که چه بلایی سر لوکاس آمده؟ _یک بار به کمین من نشسته بود و منو گیر انداخت دیگه این اتفاق تکرار نمیشه لوکاس از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین پلیس با قدمهایی سریع به حرکت افتاد.در ماشین قفل بود..اما این چیزی نبود که جلوی لوکاس را بگیرد..در کمتر از ۱۰ ثانیه در آن را باز کرد..به جیپ نگاهی کرد و از میان شیشه ی جلویی ماشین به جی خیره شد صورتش مانند یک شبح سفید شده بود..چیزی را بیشتر از این نمی خواست که او را در آغوش بگیرد و آنقدر محکم او را ببوسد که هر دو ایشان همه چیز را درباره ی این روز فراموش کنند.اما اگر او را می بوسید دیگر قادر نبود متوقف شود…و او می بایست ترتیب پیگوت را بدهد…مسئله اینجا بود که او آنقدر جی را می خواست…که [ . . . ]

  • 243 views
  • 1
  • 28 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست و نهم

لوک مشت هایش را به یکدیگر گره کرد.. آماده نبود تا بحث را تمام کند..تمام پاسخ هایی را که می خواست نشنیده بود..اما حرکات جی فریاد میزد که می خواهد هر چه سریعتر از او دور شود.. او می بایست جی را قبل از آنکه پیگوت آنها را پیدا کند از اینجا دور کند.. آخرین چیزی که می خواست این بود که جی در میان جنگ آنها گیر بیفتد گفت _من اول میرم و با شانه او را کنار زد و از او گذشت..در را باز کرد و از نردبان بالا رفت.. اسلحه در دست هایش قرار داشت به محض اینکه سرش به بالای زمین رسید.. با احتیاط تمام مسیر ها را بررسی کرد… سپس خود را بالا کشید و کنار در زانو زد… دستش را برای جی دراز کرد تا کمکش کند بالا بیاید _خیلی خوب بیا بالا جی.. همانطور که از نردبان بالا می‌آمد به او نگاه نکرد..همچنین دستش را نادیده گرفت و پیشنهاد او برای کمک را نپذیرفت…..در را بست و پوشش آن را تنظیم کرد…جی شروع به حرکت کرد اما لوکاس او را به چنگ گرفت و عقب نگه داشت _مواظب باش با حالتی عصبانی زمزمه کرد _همون‌ طور که اومدیم برمیگردیم.. [ . . . ]

  • 224 views
  • 1
  • 28 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست و هشتم

استیو نمی توانست در جواب به او لبخند بزند. بدجور او را می خواست..دلش می خواست صدای او را بشنود که آن کلمات را در گوشش زمزمه می کند. به او… نه به یک روح…همانطور که او را در آغوش می کشید گفت _بهم بگو دوسم داری جی خود را به او چسباند.. دستهایش را در موهایش فرو کرد _دوست دارم استیو به آرامی شروع به بوسیدن او کرد _دوست دارم زمزمه کرد _دوباره جی انقدر غرق در احساسات شده بود که دلش میخواست نام او را صدا بزند.. اما دوست نداشت دیگر او را استیو صدا بزنند و جرات نداشت نام لوکاس را بر زبان بیاورد..بنابراین لب هایش را گاز گرفت تا از حرف زدن خودداری کند..با صدای خشن از او خواست _بهم بگو عاشقمی _عاشقتم همانطور که به او عشق می ورزید گفت _دوباره _ دوست دارم دلش می خواست نامش را از زبان او بشنود… اما چنین چیزی از او دریغ شده بود..به خود قول داد که در آینده..زمانی که همه چیز حل و فصل شد.. او را دوباره در آغوش خواهد کشید و این بار نام او را فریاد خواهد زد… حالا می توانست خود را به اینکه با آن چشم [ . . . ]

  • 223 views
  • 1
  • 28 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست و هفتم

دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست و هفتم:       چیزی که جی به او گفته بود را دوباره مرور کرد.آنها از جی خواستند تا هویت او را تایید کند زیرا نمی توانستند به طور قطع هویت او را تایید کنند..و لازم بود بدانند مامور آنها به بیمارستان آمده زیرا استیو و آن مرد دیگر در محل حادثه قرار داشتند. یعنی این که می بایست دو تا از مامور های آنها در منطقه بوده باشند اما این حقیقت که فرانک تمام ابزاری که می توانست با آنها هر دوی آنها را تعیین هویت کند دردست داشت را تغییر نمی داد…به نظر می‌رسید او و مامور دیگر از لحاظ فیزیکی به یکدیگر شباهت داشتند… قد و وزن شان تقریبا مانند یکدیگر بود..همچنین رنگ موها و چشم هایشان یکی بود… هنوز هم مشکلی در تعیین هویت نمی‌دید…حتی اگر این اتفاق را در نظر بگیرد که هر دوی آنها یک گروه خونی داشتند… هنوز هم گزینه ی پرونده ی دندان پزشکی در دسترسش بود لعنت..احساس میکرد یک احمق است. چرا قبلا این را ندیده بود؟ انها به دلیلی می خواستند جی را در این قضیه دخالت بدهند اما تعیین هویت دلیل آنها نبود.فرانک دارد چه [ . . . ]

  • 286 views
  • 2
  • 27 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست وششم

رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست وششم :                       زمانی که به جی نگاه کرد و لبخند زد آن صدای کوبنده از ذهنش خارج شد. تا زمانی که می توانست جی را داشته باشد با خوشحالی گذشته اش را فراموش شده حساب می کرد..ان بند احساسی که آنها را به یکدیگر متصل می‌کرد مانند چیزی فیزیکی حساس و واقعی بود…گفت _فقط یک سردرد معمولی…رانندگی چشم هام رو خسته کرده هر دو جمله حقیقت داشتند.اگرچه جمله دوم دلیل جمله اول نبود.همچنین چشم هایش آنقدر هم خسته نبودند. مشکلش تنها نزدیک بینی هنگام مطالعه بود…می توانست اشیا را از دور به وضوح و دقت ببیند. در این زمینه دید یک خلبان جت را داشت جی به مکالمه اش با فرانک برگشت اما از اینکه تنش بدن استیو را به آرامی ترک می کرد به خوبی آگاه بود همانطور که قبلا متوجه این شده بود که بدنش مانند بتون سخت شده بود.. آیا آن بعد از ظهر اتفاق افتاده بود که به جی نگفته بود ؟ احساسی از وحشت تقریباً او را از پا درآورد و بد جور دلش میخواست به کلبه باز گردند.. زمانی که به هتل بازگشتند با آسودگی خاطر دریافت استیو به جای آنکه [ . . . ]

  • 283 views
  • 4
  • 26 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست و پنجم

رمان عاشقانه :   آرام شد..از اینکه خاطره جای خود را در ذهنش محکم کرده بود راضی بود.. این احساس رضایت باعث شداحساس سنگینی بکند به زودی ریتم نفس هایش منظم شود و به خوابی عمیق فرو رود ……………………… _عمو لوک..عمو لوک صدای بچه گانه در ذهنش اکو کرد و فیلم در ذهنش شروع به پخش شدن کرد….. دو بچه… دو پسر…در زمینی پرچمن می دویدند و فریاد می کشیدند…… همانطور که با سرعت هرچه تمام تر می دویدند… با تمام قدرت فریاد می کشیدند _عمو لوک یک صحنه ی دیگر… شمال ایرلند… بلفاست… سوزشی از وحشت از ستون فقراتش بالا امد.. دو پسر بچه کوچک در خیابان بازی می کردند.. ناگهان به سمت بالا نگاه کردند.. برای چند ثانیه مردد بودند سپس شروع به دویدن کردند…یک صحنه دی یگر…… یکی از پسر بچه های صحنه اول با لب های لرزان به بالا نگاه کرد..اشک در چشمهایش جمع شده بود و گفت _لطفاً عمو دن یک صحنه ی دیگر… دن راجر… یک کوپه کاغذ روی میز…. روی کارت های اعتباری نوشته شده بود دن راجر… یک صحنه ی دیگر.  یک برچسب روی یک واگن…رویش نوشته شده بود..ترجیح میدم در دنیای دیزنی باشم… رقص میکی موس… [ . . . ]

  • 279 views
  • 1
  • 25 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان دروغ های مصلحتی قسمت بیست و چهارم

رمان خارجی عاشقانه ترجمه شده   متن کتاب رمان دروغ های مصلحتی :   از این که کاری کند تا او کنترلش را از دست بدهد و عصبانی شود خوشش میامد..به طریقی بنیادی هیجان انگیز بود که شاهد باریک شدن آن چشم های آبی..مانند چشم های یک گربه شوی..این آخرین نشانه ای بود از اینکه نتوانسته جی را آنقدر اذیت کند که مجبور به حمله شود.روزی که در جنگل فکر کرده بود او یک غریبه است و میان برفها به او حمله کرده بود..عصبانیتش او رامبهوت کرده بود… و تعادل او را به هم زده بود.. اما همچنین او را هیجان زده نیز کرده بود…بیشتر آدم هایی که جی را بشناسند ممکن است هرگز فکر نکنند که قادر به بروز چنان عصبانیتی باشد یا اینکه از لحاظ فیزیکی با کسی مبارزه کند… این حرکت چیزهای زیادی راجع به او به استیو می گفت… راجع به آن روی دیگر احساساتی و آتشی مزاج شخصیتی اش.. راجع به این که چگونه باید آن شخصیت او را رو کند… احتمالا انسانهای کمی می‌توانستند او را عصبانی کنند.. اما به خاطر اینکه جی او را دوست داشت..  پس استیو می توانست این کار را انجام دهد و بعد از [ . . . ]

  • 364 views
  • 4
  • 24 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دروغ های مصلحتی قسمت بیست و سوم

رمان جدید  دروغ های مصلحتی قسمت بیست و سوم:   فصل ۱۰ بدون حرکت کنار یکدیگر دراز کشیده بودند.. تنها حرکت.. حرکت باد میان موهای شان بود..تنها صدا… صدای شاخه های درخت ها…به خاطر اتفاقی که همین حال و افتاده بود… جی احساس می‌کرد در معرض طوفانی شدید قرار گرفته. کاملا از هر حرکتی ناتوان شده بود سپس استیو روی آرنج بلند شد و با چنان نگاه درنده ای در صورتش به او نگاه کرد که تقریباً بدون اراده ماهیچه هایش منقبض شدند.. نمی دانست دلیلش چیست… استیو زیر لب ناسزایی گفت… صدایش آرام و خش دار بود.. روی زانوهایش کنار او نشست… شک و تردید جی را در برگرفته و ذهن تنبلش سعی کرد دلیل عصبانیت او را بفهمد استیو لباس هایش را مرتب کرد. دست جی را گرفت و او را میان بازو هایش گرفت و از زمین بلند کرد.بدون گفتن کوچکترین کلمه ای از پله ها بالا رفت و به کلبه وارد شد.. او را داخل حمام برد و با دقت روی پاهایش قرار داد..خم شد تا آب را باز کند.. سپس ایستاد و  به طرف او برگشت..ج احساس می‌کرد دست و پاهایش شل وناتوان از هر حرکتی است..همانطور که استیو را [ . . . ]

  • 499 views
  • 7
  • 23 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت بیست و دوم

سرش را بالا آورد و به او نگاهی انداخت _قهوه تازه درست کردم یه فنجان بنوش.. هنوز هم یکم لرزان به نظر می رسی.. فکر ع*شق بازی کردن با من تا این اندازه تو رو ترسوند؟ نمی توانست جلوی کلمات را بگیرد _ تو منو میترسونی… کسی که هستی… چیزی که هستی زمانی که متوجه شد جی چه گفته بی حرکتی یخ گونه ای او را در بر گرفت _گفتی دارم از حقه های فوق جاسوسانه استفاده می کنم جی زمزمه کرد _بله و تصمیم گرفت به آن فنجان قهوه نیاز دارد.. برای خودش یک فنجان ریخت و قبل از آنکه  ان را سر بکشد.. برای چند لحظه به بخاری که از آن بلند می شد نگاه کرد. چرا چنین حرفی به او گفته بود ؟ واقعا چنین منظوری نداشت…در رنج و عذاب بود… می‌ترسید این کلمه حافظه ی او را تحریک کند و مجبور شود او را ترک کند….همچنین می ترسید او هرگز حافظه اش را به دست نیاورد…احساس می کردگیر افتاده ….زیرا تا زمانی که حافظه اش را بدست نیاورده و جی را انتخاب نکند…نمی‌توانست او را مال خود بنامد و اگر هم حافظه اش را به دست آورد ممکن است تنها راهش را [ . . . ]

  • 365 views
  • 6
  • 21 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

به سرعت لباس پوشید و موهایش را شانه کرد. با خود در فکر بود چرا کلبه تا این اندازه ساکت است ؟استیو کجاست؟داخل اتاقش را نگاه کرد اما خالی بود.یک قوری قهوه در آشپزخانه قرار داشت…در حالی که کناره پنجره ایستاده بود یک فنجان برای خودش ریخت.. لابلای درختها را به دنبال نشانه ای از او نگاه کرد اما چیزی پیدا نکرد در حالیکه کنجکاوی تمام حواسش را به خود مشغول کرده بود قهوه اش را به پایان رساند و به اتاقش برگشت تا چکمه هایش را بپوشد.سپس پالتویش را به تن کرد و کلاه گرمی به سر گذاشت. برای استیو غیر معمول بود که بدون آنکه به او خبر دهد…یا از قبل به او بگوید تا کی بیرون خواهد بود کلبه را ترک کند.با خود در تعجب بود که او داشت کار میکرد ؟و چرا جی را بیدار نکرده بود؟ آیا به خودش آسیب رسانده بود؟ حالا دیگر کاملاً دلواپس شده بود. از پله های در پشتی پایین رفت و به نرمی صدا زد _استیو کمی می ترسید صدایش را بلند کند..چمنزار بسیار ساکت بود و برای اولین بار سکوت آن تهدید کننده به نظر می رسید. آیا کسی دیگری آنجا بود؟ در برف [ . . . ]

  • 208 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

ورود سبک؟ نه.. ورود نرم؟بله..به آن ورود نرم می‌گفتند. ورود سخت یعنی حمله با اسلحه.. شاید قفل روی در سخت ترین مدل برای شکسته شدن نباشد..اما  می دانست شهروندان عادی از باز کردن چنین قفلی عاجزند… اگرچه یک سارق حرفه ای مشکلی با آن نداشت…. یا یک مامور حرفه ای و آن طور که حرکت می کرد…به اندازه ی یک رق*اص حرکاتش کنترل شده و پرشکوه بود..اما حرکات یک رق*اص شاعرانه بود…در حالیکه از حرکات استیو.. خطری ساکت تراوش میکرد ذهنش..هیچ جزئیاتی از آن دور نمی‌ماند. او آموزش دیده بود که متوجه همه چیز شود و در مواقع لزوم از آنها استفاده کند..همین حالا فرانک به HTM  بازنشینی کرده بود.یک نشانه دیگر از اهمیت او و او در خطر بود…شاید نه خطری فوری…اما می دانست که آن خطر وجود دارد و منتظر اوست …………………………….. تلفن ساعت دو  بعد از نیمه شب در اتاق فرانک به صدا درآمد.. با چشمهای خواب آلود زیر لب ناسزایی گفت.. دستش را به سمت گوشی دراز کرد… او عادت داشت که لامپ را روشن نکند.. دلش نمیخواست به هیچ ناظری از بیرون علامت دهد که بیدار شده.. همچنین نیازی نبود بفهمد چه کسی پشت خط است. زیرا تنها یک مرد می [ . . . ]

  • 173 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب