تابلو اعلانات

آرشیو دروغ های مصلحتی

فصل ۸ بعد از تاخیری کوتاه.. تقریبا نیمه های بعد از ظهر بود که جت خصوصی از فرودگاه ملی واشنگتن به پرواز در آمد…خورشید در آسمان رنگ پریده ی زمستان تقریباً غروب کرده بود..امکان نداشت بتوانند آن شب به کابین برسند…بنابراین فرانک ترتیبی داده بود تا شب را در کلرادو اسپرینگ بگذرانند.جی کنار یک پنجره نشسته بود..همانطور که به منظره ی زیر پایش نگاه می کرد… بدون این که در واقع آن را نگاه کند..تمام بدنش از تنش پر شده بود. این احساس را داشت که از یک زندگی به زندگی کاملا متفاوت دیگری قدم گذاشته…که هیچ پلی برای برگشت وجود ندارد. حتی به خانواده اش اطلاع نداده بود که قرار است کجا برود.اگرچه آنها خانواده چندان نزدیکی نبودند…اما بالاخره از محل زندگی یکدیگر با اطلاع بودند… این کریسمس موفق نشده بود هیچ یک از اعضای خانواده اش را ملاقات کند… زیرا در اتاق بیمارستان کنار استیو مانده بود…و حالا به نظر می رسید پیوندی قطع شده

  • 130 views
  • 2
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

حالا چه ؟..فرانک به مردی که بیشتر از یک دهه دوستش بود خیره شد و با خود در تعجب بود تا چه اندازه باید به او بگوید…مطمئنا نه همه آن را… و تا زمانی که “مرد” پیگوت را دستگیر نکرده باشد این سناریو می بایست ادامه پیدا کند…زیرا بهترین حفاظ استیو در برابر هرگونه حمله بیشتری در زندگی اش بود…او بیشتر از آن اطلاعات داشت تا او را بدون امنیت رها کنند و برای اینکه سناریو کامل شود..می بایست جی درآن دخالت داشته باشد..” مرد “هیچ شانسی برای آسیب رساندن به مامور ها یا دوستانش را  به دشمنان نمیداد… و استیو هر دوی آنها بود فرانک گفت _ حق با توئه… تو یک مامور اف بی آی هستی. یک مامو آموزش دیده در سطح بالا.. و ما فکر می کنیم اطلاعاتی که در ماموریت آخرت به دست آوردی بسیار بحرانیه استیو دوباره پرسید

  • 110 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

فصل ۷ قلب استیو تقریبا در سینه اش متوقف شد…جی…صورتی که بالاخره می‌توانست با ان اسم و صدا ارتباط دهد…با آن لمس های مهربانانه… و آن رایحه ی شیرین…توصیفی که از خودش کرده بود دقیق بود… با این حال بسیار از واقعیت دور بود…واقعیت جی… یالی پرپشت از موهای عسلی.. چشمهایی به رنگ آبی اقیانوس و بسیار بزرگ..لب های حساس و پر…خدایا ان  لب ها… قرمز و پر بودند… مانند یک الوی رسیده خوشمزه به نظر می رسیدند.. پرشورترین لب های بود که هرگز دیده بود..زمانی که به این فکر می کرد آنها را بوسیده..بدنش می سوخت… جی کاملا بی حرکت بود..صورتش رنگ پریده بود… به جز آن چشم های خارق العاده و آن دهانه سرمست کننده…رنگی به صورت نداشت..طوری به او نگاه میکرد گویی هیپنوتیزم شده…  نمی توانست به جای دیگری نگاه کند جراح پرسید _ چطور می بینی؟ فقط هاله ای از روشنایی میبینی یا تصاویر درهم و برهم اند؟ دکتر را نادیده گرفت و ایستاد…نگاهش هرگز از جی منحرف نشد..هرگز نمی توانست از نگاه کردن به او سیر شود.. چهار قدم او را به جی رساند… همانطور که او به سمت بالا به استیو نگاه می کرد…چشم هایش حتی درشت تر شدند… [ . . . ]

  • 114 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

تشنه صدای ریخته شدن آب در لیوان را شنید.. سپس یک نی لب هایش را لمس کرد… با قدردانی شروع به مکیدن مایع خنک به درون دهان خشکش شد. تنها بعد از چند ثانیه نی را از لب هایش دور کرد… با آن راه و روش خونسردانه خود گفت _اولش نباید زیاد آب بخوری… داروی بیهوشی ممکنه مریضت کنه دستش را تکان داد و دوباره احساس کرد که سوزن در آن جا به جا می شود.. ناراحتی سریعی وجودش را پر کرد _به یک پرستار بگو این سوزن لع*نتی رو بیرون بیاره _بعد از جراحی به گلوکز نیاز داری تا مانع از این بشه که بدنت وارد شوک بشه.. احتمالاً داروی آنتی‌بیوتیک هم توش هست _پس میتونن بهم قرص بدن..دوست ندارم این طور دست و پام محدود بشه اینکه هنوز هم پاهایش در گچ بود به اندازه کافی بد بود..دیگر به اندازه ی یک عمر ساکن و بیحرکت یکجا دراز کشیده بود برای چند ثانیه..جی ساکت بود.می توانست احساس کند که بالاخره او را درک می کند.گاهی اوقات مانند این بود

  • 112 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

فصل ۶ استیو به آرامی دراز کشیده بود و اجازه می‌داد غبار بیهوشی از روی ذهنش محو شود..به طور غریزی آرام بود.. مانند حیوانی در جنگل. تا زمانی که به اندازه ی کافی از جریانات اطرافش آگاه شود..یک مرد می توانست با حرکت کردن…قبل از آنکه بداند دشمنانش کجا هستند زندگی اش را از دست بدهد. اگر آنها فکر می کردند او مرده… می‌توانست از مزیت سورپرایز کردن دشمنانش… با دراز کشیدن آنجا و اجازه دادن به آنها تا تصور کنند او زنده نیست… تا زمانی که بتواند به طور کافی بهبود پیدا کند تا حرکات خودش را دنبال کند….استفاده کند.سعی کرد چشم هایش را باز کند اما چیزی روی آنها را پوشانده بود…. آنها چشمهای او را بسته بودند… اما این حرکت منطقی به نظر نمی رسید…چرا باید چشم ها ی کسی را که فکر می‌کنند مرده ببندند؟ به خوبی گوش فرا داد..سعی می‌کرد مکان اسیر کننده هایش را بفهمد..صدای همیشگی جنگل را نمی‌شنید و به تدریج متوجه شد سرد تر از آن است که در جنگل باشد.بوی هوا نیز اشتباه بود… بوی تیز و رایحه دارویی… مانند داروهای ضد عفونی فضا را پر کرده بود.. این مکان بویی مانند بیمارستان میداد مانند پرده [ . . . ]

  • 107 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

از اتاق بیرون رفت.. احساس می‌کرد نیاز دارد فرار کند.. اگرچه مطمئن نبود از چه چیزی دارد فرار می کند… از استیو… اما گاهی احساس می کرد چیز دیگری است…چیزی در درون او که هر روز قوی و قوی تر می شود… او را می ترساند… و آن را نمی خواست… با این حال…..در متوقف کردن آن درمانده بود.هرگز قبلا نسبت به او چنین واکنشی نشان نمی داد…حتی در اولین روز های دیوانه وار ازدواجشان… تنها به خاطر موقعیته…  این را با خودش تکرار میکرد… سعی کرد با این فکر به خود آرامش دهد…. تنها به خاطر گرایش او….به این بود که….دلش می خواد همواره تمام قلبش را به کاری که انجام می‌دهد بدهد….آنقدر روی کارش تمرکز می‌کرد که باعث می‌شد چنین احساسی به او دست دهد…اما آرامش از او دوری کرد…. و ناامیدی در قلبش رشد کرد… زیرا آنالیز کردن احساساتش آنها را تغییر نمی داد…خدا به او کمک کند…داشته باره عاشق او می شد… و این بار دلایلش حتی نسبت به اولین باری که او را دیده بود کمتر بودند… برای بیشتر از سه هفته پیش او چیزی بیشتر از یک مومیایی نبود…قادر به حرکت یا صحبت کردن نبود…. با این حال او [ . . . ]

  • 121 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

فصل ۵ روز بعد… زمانی که در اتاق استیو را باز کرد…او سرش را از روی بالشت به طرف جی چرخاند و گفت _ جی صدایش خشن و تقریبا گرفته به نظر می رسید و جی با خود در  تعجب بود که آیا تازه از خواب بیدار شده؟ مکثی کرد …زمانی که به چشمهای بانداژ شده اش نگاه کرد…توجه اش جلب شد _از کجا میدونستی؟ پرستار ها مدام در اتاق او آمد و رفت داشتند..پس چگونه می‌توانست شد هویت او را حدس بزند؟ به آرامی گفت _ نمیدونم… شاید به خاطر بوت باشه یا فقط احساس تو که توی اتاقی…شاید ریتم راه رفتنت رو تشخیص میدم با گیجی پرسید

  • 111 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

دو روز بعد  لوله ها را از س*ینه ی استیو بیرون آوردند زیرا دیگر ریه‌هایش کاملاً شفا پیدا کرده بودند..زمانی که دوباره به جی اجازه دادن دبه داخل اتاق او بیاید کنار تختش رفت و آنقدر شانه ها و بازویش را نوازش داد تا تنفسش آرام تر و عرق روی بدنش خشک شد زمزمه کرد _ دیگه تموم شد..دیگه تموم شد بازویش را تکان داد علامتی برای اینکه از او می‌خواست حروف الفبا را هجی کند..و جی هم شروع به کار کرد “اصلاً بامزه نبود” _نه “لوله های بیشتری هستن؟” _یه لوله توی شکمت هست.. برای غذا خوردن تمام ماهیچه های بدنش منقبض شد مانند اینکه میدانست این کار به شدت دردناک خواهد بود. کلمه بعدی که هجی کرد یک ف*حش بسیار مختصر و عصبانی بود..جی از روی دلسوزی دستش را روی سینه او  کشید سعی می کرد از زخم ها و جایی که لوله ها وارد بدنش شده بودند اجتناب کند

  • 110 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

بلند شد و بیرون رفت.. فرانک برای لحظه ای همانجا ایستاد و به لیوان درون دستانش خیره شد.. با توجه به چیزی که همین الان گفت میدانست که جی احساس کرده که دارند با او بازی می کنند اما هنوز هم به آنها اجازه می‌داد تا این کار را بکنند چونکه استیو برای او بسیار مهم بود. می‌بایست در مورد این واقعه اخیر با مردم صحبت کند و با خودش در تعجب بود چه اتفاقی خواهد افتاد.. آنها روی مشارکت رضایت مندانه استیو حساب کرده بودند روی قابلیت ها و توانایی‌هایش. حالا می بایست اجازه دهند تا مانند یک بچه بی پناه در خیابان ها به راه افتاد..زیرا نمی توانست خطر را تشخیص دهد…یا می بایست این خطر را به جان بخرند و در مورد چیزهایی به او اطلاع دهند که باعث می‌شد روند بهبودی اش عقب گرد کند. دکترش گفته بود ناراحت کردن او بدترین کاری است که میتوانند انجام دهند. او می بایست آرامش و آسودگی داشته باشد. می‌بایست احساساتش با ثبات و پایدار بمانند.تحت این شرایط ممکن بود خاطراتش زودتر باز گردند.مهم نبود مرد چه تصمیمی بگیرد..استیو در خطر بود…و اگر استیو در خطر باشد..پس  جی هم در خطر قرار می گرفت [ . . . ]

  • 106 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

فصل ۴ مرد کاملا بی حرکت بود.. جی می‌توانست احساس کند که دارد از او فاصله میگیرد..بطور تعجب آوری دردی عمیق سی*نه او را به درد آورد و خودش را به خاطر آن سرزنش کرد.چه انتظاری داشت؟ نمی‌توانست بلند شود و جی را بغل بگیرد..نمی‌توانست صحبت کند..احتمالا کاملا خسته بود. به خوبی همه اینها را می دانست اما به طور عجیبی احساس میکرد استیو دارد از او فاصله میگیرد.  آیا از اینکه تا این اندازه به جی وابسته شده بود احساس انزجار می کرد؟ استیو همواره به طور عجیبی انسان گوشه گیر و سردی بود.. همواره دیگران را از خود دور نگه می داشت.  یا شاید از این منزجر بود که هم اکنون جی کنار او بود نه یک پرستار غریبه.  هر چه باشد اگر یک انسان غریبه به تو سرویس بدهد تقریباً می‌توانی کمی  احساس استقلال کنی زیرا این کار شغل او به حساب می‌آید. اما سرویس های شخصی و صمیمی تر قیمتی داشت که نمی‌توانستی با دلار آن را بپردازی و استیو از آن خوشش نمی آمد. خودش را مجبور کرد با خونسردی که احساس نمی کرد…صدایش را بی احساس نشان دهد _سوال دیگه ای داری؟ دوبار بازویش را تکان داد…نه آنقدر در [ . . . ]

  • 87 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

و جی به طور عجیبی برای استیو فداکاری می‌کرد که فرانک نه انتظارش را داشت و نه درک می‌کرد. مانند اینکه چیزی او را به سمت مرد می‌کشید اما هیچ پایه و اساسی برای چنین احساسی وجود نداشت.قبلا زمانیکه سالم بود جذابیت او همواره باعث می‌شد تا زنها خود را به دست و پای او بیاندازند و تمام توجهات را به سمت خودش جلب می کرد اما حالا چیزی بیشتر از یک مومیایی بود و نمی توانست از جذابیت مردانه خود روی جی استفاده کرده باشد. باید دلیل دیگری وجود داشته باشد او می بایست به مرد اطلاع دهد که چه اتفاقی افتاده ناگهان در باز شد و جی با نگاهی سخت به آنها نگاه کرد مانند اینکه آنها را به مبارزه می طلبید که اگر جرات دارند او را دوباره بیرون می اندازند و با لحن یکنواخت گفت _ من میمونم به کناره تخت استیو رفت و دستش را روی بازوی او گذاشت چانه اش را به طور خودسرانه بالا داد و گفت _ اون به من نیاز داره.. و من هم قرار کنارش بمونم سرگرد لانینگ  از جی به استیو و سپس به فرانک نگاهی انداخت و با لحنی ملایم گفت _ اون [ . . . ]

  • 82 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت هشتم   بس کن…. همانطور که سوار آسانسور میشد و به طرف آی‌سی‌یو حرکت می کرد به خودش اخم کرد.. تصوراتش داشت از دستش خارج می‌شد و احساسات او که همواره در تمایلاتش غوطه ور می شد به آن آتش می زد.. او هرگز یکی از آن انسانهای سرد و گوشه گیری که همواره احساسات خود را تحت کنترل داشتن نبود ا..گرچه تقریباً سلامتی خود را به خطر انداخت تا بتواند مانند یکی از آنها باشد..به این دلیل که خیلی دلش میخواست استیو حالش خوب شود داشت چیزهایی را تصور می کرد که اصلا وجود نداشتند برخلاف این ساعت روز اتاق او کاملا با لامپ روشن بود زیرا روشنی یا تاریکی فرقی به حال او نمی کرد..احتمال می‌داد پرستار ها برای راحتی کار چراغ ها را روشن گذاشته باشند..در را پشت سرش بست و هر دوی آنها را در پیله خصوصی و راحتی فرو برد..سپس به طرف تخت او حرکت کرد.. بازویش را لمس کرد و به نرمی گفت _ من اینجام مرد روی تختخواب نفس عمیقی کشید و قفسه س*ینه اش اندکی لرزید این حرکت او را به سختی تکان داد و مانند طنابی که  محکم یک [ . . . ]

  • 92 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب