تابلو اعلانات

آرشیو دروغ های مصلحتی

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت هفتم   فصل ۳ دوباره برگشتن به نیویورک احساس عجیبی داشت …جی بعد از ظهر یکشنبه پرواز کرده بود و ساعت ها مشغول جمع کردن لباس ها و دیگر وسایل شخصی اش بود.. اما حتی آپارتمانش هم غریبه به نظر می‌رسید. مانند اینکه او دیگر به این جا تعلق نداشت. به صورت اتوماتیک لوازم اش را بسته بندی کرد. ذهنش در اتاق بیمارستان بودستا بود . او حالش چطور بود؟ …صبح را کنار او گذرانده بود..مدام با او صحبت می‌کرد و بازویش را نوازش می کرد با این حال از اینکه ساعتها دور از او گذرانده بود احساس عصبی بودن می کرد صبح دوشنبه برای آخرین بار برای کار آماده شد .از درون احساس آسودگی خاطر عمیقی داشت. تا زمانی که این بار از روی دوش اش بر داشته نشده بود هرگز متوجه نبود که تا چه اندازه تحت استرس بوده و چه بار سنگینی به خاطر اینکه خودش را مناسب و لایق کار نشان دهد روی دوش گرفته..رقابت طلبی چیز خوبی بود اما نه به قیمت سلامتی اش. اگرچه قسمتی از این سرزنش متوجه خودش بود که تمام انرژی.. انگیزه.. و شور و شوقش را روی کار قرار داده بود [ . . . ]

  • 81 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت ششم   سپس حقیقت برایش روشن شد و خنده ی ارامی کرد.استیو نسبت به او واکنش نشان نمی‌داد.. او به صدا و نوازش دستی که برای او بود واکنش نشان می داد.. حتی اگر حرفها و نوازش بی طرفانهی پزشکانی که اطراف او بودند باشد… هر کس دیگری هم می توانست دقیقاً همین کار را بکند… فرانک پین…  هم می‌توانست درست اینجا بایستد و همین نتیجه‌ی یکسان را بگیرد درست همین حرف ها را یک ساعت بعد… زمانی که سرگرد لونینگ  داشت چارت پزشکی او را نگاه می کرد و چانه اش را میخاراند…. و هر از گاهی با حالت چهره ای متفکرانه به او نگاه می کرد گفت… فرانک گوشه ای ایستاده بود… حالت چهره اش چیزی را نشان نمی داد… اما از زیر نگاه موشکافانه اش چیزی پنهان نمی ماند سرگرد لونینگ یکی از پزشک های برتر ارتش بود…. مردی که خود را هم به درمان و هم به ارتش اختصاص داده بود…. او در بودستا  زندگی نمی کرد …اما زمانی که با او تماس گرفتند و از او خواستند که در نیمه شب به اینجا بیاید بدون هیچ گونه سوالی فورا خودش را رساند…. او و چند [ . . . ]

  • 79 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت پنجم   کلمات ضربه سختی به او وارد کردند. استیو هرگز به او نیاز نداشت.. جی بیش از اندازه احساساتی بود …چیزهای بیشتری از او و از رابطه شان می خواست که در توان استیو نبود تا به کسی هدیه دهد….او همواره میخواست در رابطه شان  از لحاظ جسمی و ذهنی کمی فاصله ایجاد کند …همواره به  جی می گفت “او را خفه میکند”زمانی که برای اولین بار آن کلمات را بر سر او فریاد کشیده بود را به یاد آورد ….و سپس مردی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود را در ذهن تجسم کرد…. یک بار دیگر حس غیر واقعی بودن به او دست به آرامی سرش را تکان داد ا-ستیو انسان انزواطلبیه . باید اینو از روی مشخصاتی  که در موردش خوندی فهمیده باشی . اون به من نیاز نداره . و زمانی هم که بیدار بشه به من نیاز نخواهد داشت ….و احتمالا از این که کسی از او مراقبت کنه هیچ خوشش نمیاد…. چه برسه به همسر سابقش -زمانی که بیدار بشه بسیار سردرگم و آشفته خواهد بود. تو مثل خط زندگی برای او می مونی ..تنها صورتی که میشناسه …کسی که میتونه [ . . . ]

  • 81 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت چهارم   به نظر می رسید نفس کشیدنش عمیق تر و آهسته تر شده نمی‌توانست مطمئن باشد اما فکر می کرد بالا و پایین رفتن س*ینه اش تغییر کرده… از میان لوله ای که در گلویش قرار داشت صدای نفس کشیدن به گوش می‌رسید ..انگشتانش با ملایمت بازوی او را نوازش کرد… سعی می کرد ارتباط کوچک را برقرار نگه دارد… اگرچه با تماس با پوست او… چیزی در درونش به درد می آمد تقریباً دو بار بهت گفتم چشم هات شبیه کریسیه اما فکر نکنم خیلی خوشت اومده باشه- خندید… در اتاقی که تنها صدای ماشین ها ی پزشکی به گوش می رسید صدای گرمی بود -تو همیشه از شخصیت مردانه ات به شدت دفاع می کردی……. اهریمنی که عاشق ماجراجویی و هیجان بود نمی بایست چشمهای شبیه کریسیتی داشته باشه مگه نه؟ ناگهان بازوی او حرکت کوچکی کرد.. این جنبش آنچنان برای او شوکه آور بود که به سرعت دستش را پس کشید …رنگ از چهره اش پرید…به جز برای نفس کشیدن… این اولین باری بود که حرکت می کرد.. اگر چه میدانست این احتمالا  تشنج غیر ارادی یک ماهیچه بوده… چشمهایش به سمت صورت او کشیده شد… [ . . . ]

  • 75 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت سوم     بیمارستان بزرگ و سفید ناوال  امروز صبح شلوغ تر از شب گذشته بود و دو  نگهبان متفاوت جلوی در  آی سی یو که اتاق استیو در آنجا بود ایستاده بودند. دوباره به نظر می رسید پین را به محض دیدن چهره اش شناختند. جی با خود در این فکر بود که او تا کنون چند بار به  دیدن استیو  آمده و  اصلا چرا باید  آنقدر برایش مهم بوده باشد که مرتب به او سر بزند… مانند همان کاری که امروز صبح کرد..میتوانست از پشت تلفن جویای احوال استیو باشد…استیو خود را  درگیری هر کاری که کرده بود میبایست به شدت مهم باشد و پین میخواست به محض اینکه او بیدار شد کنارش باشد..اگر چنین چیزی اصلاً امکان‌پذیر باشد پین اجازه داد تا او خودش وارد اتاق شود و گفت می خواهد با کسی صحبت کند.. جی با  بی حواسی سرش را تکان داد…تمرکز او از همین حالا روی استیو بود. در را هل داد و وارد اتاق شد….و عملا پین را که هنوز نصف جمله اش را تمام نکرده بود…وسط راهرو تنها گذاشت..زمانی که پین به در بسته نگاه کرد لبخند کج و اندکی  پشیمان…روی لب هایش [ . . . ]

  • 82 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت اول   فصل اول در رتبه بندی بین بدترن روزهای زندگی او… امروز رتبه ی اول نبود. اما می توانست یکی از سه تای اول باشد. جی گرانجر تمام روز سعی می‌کرد تا عصبانیتش را کنترل کند آنقدر خودش را محکم کنترل کرده بود که سرش به شدت درد میکرد و شکمش به هم می پیچید..حتی در میان جمعیت شلوغ اتوبوسی که سوارش شده بود.. به خود اجازه نداد تا کنترلش از دستش در برود.تمام روز با وجود ناامیدی و عصبانیتش که هر لحظه بیشتر می شد..خودش را مجبور کرده بود تا آرام بماند.حالا احساس می‌کرد دیگر نمی تواند ذهنش را کنترل کند.فقط دلش می خواست تنها باشد. بنابراین در سکوت له شدن پاهایش..ضربه خوردن به دنده هایش..و حمله به  حس بویایی اش را تحمل کرده… درست زمانی که میخواست از اتوبوس پیاده شود هوا شروع به باریدن کرد..بارانی آرام و سرد که تا مغز استخوان او را منجمد می کرد.شروع به قدم زدن به سمت آپارتمانش دوبلوک پایین تر کرد..معمولا با خود چتر حمل نمی کرد.قرار بود امروز هوا آفتابی باشد. در طول روز هیچ ابری در آسمان وجود نداشت. اما بالاخره به آپارتمانش رسید. جایی که [ . . . ]

  • 200 views
  • 2
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب