تابلو اعلانات

آرشیو هبوط فرشته

رمان خارجی هبوط فرشته قسمت شانزدهم

راف پاسخ داد _خیلی از اینجا دور نبود.. این کار تو یا یکی از مردهات نبوده؟ راف توی صندلی جا به جا شد مثل این که می خواست به  او  یادآوری کند که او و افرادش دقیقا رفتار دوستانه ای نداشتند _هیچ کدوم از مردهای من این کار رو انجام نمی‌دن. نیازی به این کار ندارن.ما به اندازه کافی ذخیره غذا و اتش اینجا داریم تا نیاز همه رو تامین کنه.به علاوه…اونها هفته پیش دو تا از مردهای ما رو گرفتند.. مردهای آموزش دیده با اسلحه.. فکر می کنی چراشما رو شکار کردیم؟ ما معمولا دنبال غریبه ها نمیریم.. دوست داریم بدونیم کار کی بوده گفتم _کار ما نبوده _نه فکر نمی کنم کار تو بوده باشه گفتم _کار اون هم نبوده اوبی _از کجا باید بدونم؟ _حالا باید بی گناهیمون رو ثابت کنیم ؟ _دنیا عوض شده پرسیدم _ و تو کی هستی؟ کلانتردنیای جدید؟ اول دستگیر می کنی بعد سوال میپرسی ؟ راف پرسید _اگه دستگیرشون کنی چه کار می کنی؟ _میتونیم از آدمهایی که…بزار بگم یکم از ما کمتر متمدن هستند… استفاده کنیم… البته باید اقدامات احتیاطی صورت بگیره اوبی آهی کشید..مشخص بود که از این ایده خوشش نمیاد اما آماده است [ . . . ]

  • 312 views
  • 2
  • 2 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی هبوط فرشته قسمت پانزدهم

حدود یک ساعت در تاریکی منتظر ماندم سپس حرکت کردم تا زمانی که ماشین از محلی که من در آنجا پنهان شده بودم گذشت صبر کردم.می دانستم بقیه سربازها در طرف دیگر کمپ هستند.. تا صد شمردم و تا جایی که می توانستم به آرامی به طرف ساختمان مرکزی حرکت کردم پاهایم سرد و خشک هستند اما با فکر گیر افتادن به سرعت حرکت می‌کردم.سعی می‌کردم از یک سایه به سایه دیگر حرکت کنم و راهم را به صورت زیگزاگ به طرف ساختمان مرکزی در پی گرفتم.خودم را در مقابل دیواری از ساختمان… که در سایه قرار داشت چسباندم. یکی از سربازها قدم های کنترل شده به طرف راست من برمی داشت و سرباز دیگر در جهت دیگر حرکت می‌کرد سعی کردم به پشت ساختمان نگاهی بیاندازم. به دنبال راهی در پشت ساختمان میگشتم. اما به خاطر سایه نور ماه نمی‌توانستم حدس بزنم که در یا پنجره ای در آن طرف قرار داشته باشد.نفسم را حبس می کردم و به دنبال شنیدن صدایی گوش هایم را تیز کردم.هیچ چیز نشنیدم و حرکتی ندیدم بنابراین به راه رفتن ادامه دادم. در پشت ساختمان یک در و چهار پنجره قرار داشت. از میان یکی از پنجره ها [ . . . ]

  • 162 views
  • 1
  • 1 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی هبوط فرشته قسمت چهاردهم

در حالیکه به سمت پایین تپه ناپدید میشد او را نگاه کردم.حالا نوبت من بود که از سر کلافگی با مشت به درخت بکوبم.داشت چه کار میکرد؟ اگر زیر درخت می ماند شاید می توانستم به طریقی او را بالا بکشم.حداقل میتوانستم کمکش کنم تا با سگها بجنگد… مثلاً از این بالا به سمتشان چیز پرتاب کردم.اسلحه پرتابی نداشتم اما از این ارتفاع هر چیزی که پرت میکردم می‌توانست مانند اسلحه باشد.ایا او شروع به دویدن کرد تا حواس سگها را پرت کند تا من در امان باشم ؟ ایا این کار را انجام داد تا از من محافظت کند؟ دوباره مشتم را به درخت کوباندم…شش سگ در حالی که خرناس می‌کشیدند زیر درخت جمع شدن و تنه ی انرا بومی کردند سپس به سمت پایین تپه شروع به دویدن کردند.. دو تا از انها هنوز هم پشست سر مانده بودند و اطراف تنه درخت را بو میکردند….. مدتی طول کشید تا دو تای باقی مانده هم به دنبال بقیه به راه بیفتند. شاخه ای که روی اون نشسته بودم کمی به سمت زمین خم شد.شاخه های این درخت انقدر لخ*ت و نازک هستند که تمام کاری که یک نفر باید بکند این است که [ . . . ]

  • 121 views
  • 1
  • 31 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی هبوط فرشته قسمت سیزدهم

رمان عاشقانه خارجی :   ما بیشتر در کالیفرنیا درخت های همیشه سبز داریم.اما آنقدر برگ از درخت ریخته که تقریبا تمام جنگل را پوشانده..و با هر قدمی که برمی داشتیم صدای خرد شدن برگ ها بلند می شد. در مورد دیگر نقاط دنیا نمیدانم..اما حداقل در تپه ما..داستان جنگلبان حرفه ای که در سکوت و بدون صدا در جنگل حرکت می‌کند یک افسانه است.. از طرفی در پاییز جایی نیست که قدم بگذاری و آنجا برگ‌های خشک شده ی درختان نباشد… از طرف دیگرسنجاب ها..گوزنها.. پرنده ها و مارمولک ها در این تپه ها چنان سرو صدا می کنند که به نظر می رسد حیوان های بزرگتری در جنگل در حرکت هستند خبر خوب این است که باران برگ ها را خیس کرده..که باعث کمتر شدن سر و صدا میشود.خبر بد این است که نمی توانم ویلچر پگی را در قسمت خیس تپه حرکت دهم همان طور که سعی می کردم آن را به جلو برانم برگ پر میله چرخ آن شده بود..برای آنکه وزن آن را سبک تر کنم شمشیر را در کوله پشتی  قرار دادم و آن را روی شانه انداختم.. بقیه ی وسایل را به سمت راف پرتاب کردم تا حمل [ . . . ]

  • 196 views
  • 3
  • 25 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

این ایده به ذهنم خطور کرد که شاید من در موقعیت نادری باشم که قادر خواهیم بود کمی اطلاعات از آنها به دست آورم. بر خلاف آنچه که رهبر گروه های گانگستر سعی دارد به بقیه بقبولاند… بقیه ی ما باور داریم اعضای فرشته که در بازارهای سیاه فروخته میشود همواره از فرشته های مرده یا در حال مردن برداشته می شود…از این قضیه مطمئنم..از این اطلاعات چه بدست می آورم ؟ چندان مطمئن نیستم… اما به دست آوردن کمی دانش به کسی صدمه ای نمی رساند سعی کردم صدای اخطار امیز درون ذهنم را نادیده بگیرم _پس….تو در برابر این چیزا ایمنی یا چی؟ سعی کردم صدایم حالت بی خیالی داشته باشد گویی جوابش برایم مهم نیست گفت _احتمالا بهتره پشتم رو بانداژه کنی بهرحال سیگنال واضحی از این که می داند دارم زیر زبانش را برای اطلاعات میکشم فرستاد _احتمالا تا زمانی که زخمم بسته باشه میتونم در برابر آلودگی های انسان ها مقاومت کنم

  • 170 views
  • 5
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

_پس ازم میخوای اسب تروجان رو به آشیانه هدایت کنم؟ _اینطور نیست.. خیال ندارم دنیا رو نجات بدم…فقط خواهرم.این به اندازه کافی برای من مسئولیت هست.. به علاوه..نگران چی هستی؟ یه دختر بی جون هیچ تهدیدی برای گونه ی فرشته ها نیست _چی میشه اگه اونجا نباشه؟ می بایست آب دهانم را قورت دهم تا گره ای که در گلویم ایجاد شده بود را از بین ببرم. پاسخ دادم _پس اون موقع دیگه بیشتر ازاینن برات مزاحمت ایجاد نمی کنم قسمت تیره تر از سایه او روی مبل جمع شد _بزار تا هنوز اون بیرون هوا تاریکه یکم بخوابیم _این جواب یه نه نبود..مگه نه ؟ _یه بله هم نیست..حالا بذار بخوابم _و این هم یه امتیاز مثبت دیگه…وقتی دو نفر باشیم نگهبانی دادن در شب راحت تره

  • 112 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

آنقدر دستم با غدا به سمتش دراز ماند که یک طوری ناشیانه به نظر می‌رسید. پرسیدم نمیخوایش؟ _بستگی به این داره چرا داری میدیش به من شانه ای بالا انداختم _بعضی موقع ها توی تاریکی دست و پا میزنی بعد یه چیز خوب بر میخوری برای یک لحظه ی دیگر مرا نگاه کرد و سپس غذا را گرفت. _البته فکر نکن سهم شکلاتم رو هم بهت میدم می دانم که می بایست شکلات را ذخیره کنم اما نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و بیشتر از آنچه که برنامه داشتم  نخورم..آنطور که شیرینی آن که در دهانم ذوب می شد. با خود احساس آرامش به ارمغان می آورد…این احساس آنچنان نادر بود که نمی توانستم از آن بگذرم. اگرچه به خودم اجازه نمیدادم که بیشتر از سهمیه مان بخوری.م بقیه آن را زیر اسباب و اثاثیه پنهان کردم تا وسوسه نشوم احساس اشتیاقم برای آبنبات می بایست در چهره  ام به وضوح مشخص باشد زیرا فرشته پرسید _چرا فقط همشو نمیخوری؟ میتونیم فردا یه چیز دیگه بخوریم _برای پگیه زیپ کیفم را کشیدم و نگاه متفکرانه او را نادیده گرفتم. با خودم در فکر بودم مادرم هم اکنون کجاست.. همواره گمان میکردم او از پدرم [ . . . ]

  • 97 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

با دقت چرک و خون را با پد استریل ضدعفونی کردم.اگر چه میدانم اگر قرار باشد بدنش عفونت کند احتمالا به خاطر زخم عمیق پشتش خواهد بود نه به خاطر یک تاول روی پایش.فکر بال های از دست رفته اش باعث شد حرکاتم ملایم تر شوند. پرسیدم _اسمت چیه؟ نیازی نبود بدانم.. در حقیقت دلم نمی خواهد بدانم.. این که به او یک نام بدهم باعث می‌شد تقریباً احساس کنم در یک طرف هستیم که هرگز نمی تواند چنین اتفاقی بیفتد..مانند این است که می‌توانستیم با یکدیگر دوست شویم… اما چنین چیزی هم امکان پذیر نیست… دوست شدن با سلاخت فایده ای ندارد _راف تنها به این دلیل نامش را از او پرسیدم که حواسش را در رابطه به با اینکه قرار است به جای بال از پاهایش استفاده کند پرت کنم..اما حالا که اسمش را فهمیدم احساس درستی دارد..به آرامی تکرار کردم _راه-فای.. از ریتمش  خوشم میاد اگرچه حالت صورتش از آن نگاه سنگی تغییر نکرد… اما نگاه درون چشم هایش نرم تر شد…مانند اینکه لبخند میزند.. بنا به دلایلی باعث شد صورتم قرمز شود…. گلویم را صاف کردم تا تنش را از بین ببرم

  • 91 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت هشتم   _دختر؟تو که از اونایی نیستی که واسه ماشین و لیوان قهوه خور یشون اسم میزارن هستی؟ این یه شی بیجانه باهاش کنار بیا دستش را به سمت شمشیر دراز کرد اما یک قدم عقب برداشتم. نمی‌خواستم آن را به او بدهم.. پرسید _خیال داری چه کار کنی؟ به خاطرش باهام بجنگی؟ صدایش طوری بود گویی نزدیک است به خنده بیفتد _می خوای باهاش چه کار کنی؟ آهی کشید به نظر خسته می رسی _د به عنوان چوب زیر بغل ازش استفاده کنم.. فکر می کنی می خوام چکار کنم؟ در حالی که تصمیم می گرفتم…زمان برایم ایستاده بود…حقیقت این است..حالا که کاملاً آزاد و سرپا است… اگر بخواهد به من آسیب برساند به شمشیر نیازی ندارد…به راحتی می توانست آن را از من بگیرد..و هردویمان این را می دانستیم. گفتم _من زندگیت رو نجات دادم

  • 81 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت هفتم   به سرعت به سمت کابینت کنار آشپزخانه رفتم… نقاط مثبت و منفی استفاده کردن از شمشیر فرشته را در نظر گرفتم.. و تصمیم گرفتم این کار را انجام ندهم..ممکن بود یک نفر را با آن بزنم اما چون تمرین ندیده ام… مطمئن بودم در کمتر از چند دقیقه آن را از دستم خواهند گرفت بنابراین بال ها و کلید زنجیر فرشته را به چنگ گرفتم..کلید را داخل جیب شلوار جینم قرار دادم و بال ها را از داخل پارچه بیرون آوردم.. تنها امیدم این است که احساس ترس و غریزه زنده بودن گروه تبهکار در طرف من کار کند. قبل از اینکه ذهنم وسط پریده و به من یادآوری کند که چه ایده ی بی پروایانه و خطرناکی است… به سمت راهروی تاریک که با نور مهتاب روشن شده بود دویدم…روشنایی تنها به اندازه ای  بود که یک شبح تاریک از من را نشان دهد… آنقدر روشن نبود تا جزئیات را نشان دهد…دار و دسته تبهکار ها فرشته را در یک گوشه گیر انداخته بودند به خوبی داشت مبارزه می کرد اما آنها متوجه شده بودند که او زخمی است… نیازی به یادآوری نبود که بگویم [ . . . ]

  • 71 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت ششم   چه ضعیف باشد یا نه.. هر دوی ما می دانستیم به راحتی می توانست مرا بکشد اگر این چیزی بود که واقعا می خواست… اگرچه هرگز این احساس رضایت را به او نمی دادم که بداند ترسیده بودم اوه- ناگهان مادرم آرام شد مانند این که آن جلمه همه چیز را توضیح می دهد -خیلی خوب اونا رو دست کم نگیر و قول‌هایی که نمیتونی سرشون وایسی رو به اونها نده همان‌طور که این جمله را می‌گفت… از روی صدایش که ضعیف تر و ضعیف تر می شد فهمیدم که دارد عقب‌نشینی می‌کند نگاه گیج و سردرگمی که فرشته به در انداخت باعث شد لبخند بزنم… به من نگاهی انداخت و نگاهش این را میگفت: تو از مادرت عجیب غریب تری بیا اینو بگیر- یک رول بانداژ به طرفش انداختم احتمالاً بخوای روی اون زخم ها فشار وارد کنی- با این که چشم هایش بسته بود اما به راحتی آن را در هوا گرفت چطور قراره دستم به پشتم برسه؟-

  • 78 views
  • 1
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت پنجم   نمی دانم چه مدت مادرم آنجا ایستاده بود و مرا در حال خواندن مقاله میدید قبل از آنکه  بپرسد هنوز هم کلاسهای دفاع شخصیتو دنبال می‌کنی؟ سرم را تکان دادم چیزی نگفت.. تنها در حالی که یک بغل کتاب و تخته چوبی به همراه داشت از من عبور کرد بعدا آنها را روی توالت  پیدا کردم… به مدت دو هفته آنجا بودند… اصرار می کرد آنها را آنجا نگه داریم تا مانع بالا آمدن شیطان ها بشویم …می گفت زمانی که شیطان ها تمام شب بیخ گوشش زمزمه نمی‌کنند آسانتر می تواند بخوابد من هرگز حتی یکی از کلاس هایم را هم جا نینداختم ……………………………. فصل ۸ در آشپزخانه دفتر نودل های آماده و بیسکویت‌های انرژی ‌زا پیدا کردم و یک نصف بسته آبنبات… آنها را داخل کیفم گذاشتم و کوله را گوشه دفتر پنهان کردم به نظر می‌رسید این همه سر و صدا مزاحم فرشته که در خواب مرگ بود

  • 74 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب