تابلو اعلانات

اخرین مطالب سایت

دانلود رمان لوتاری خون اشام ( ترجمه اختصاصی ناول کلاب )

    دانلود رمان لوتاری خون اشام   نویسنده :کرسلی کول مترجم:ستاره ابی     رمان خارجی عاشقانه لوتاری خون اشام     نویسده : کرسلی کول مترجم : ستاره ابی   خلاصه رمان لوتاری خون اشام :     در دنیای نامیرا ها .. دنیایی پر از موجودات قدرتمند…لوتاری ملقب به دشمن دیرین یکی از ظالم ترین ….سنگدل ترین و قدرتمند ترین خون اشامان لور است..کسی که تنها نام او باعث لرزه در دل هر موجودی خواهد شد….او برای کسب قدرت بیشتر از مرز های اخلاقی و قانونی گذشته ….نشانه چنین خون اشامانی چشم های قرمز انهاست..نشانه ای برای جنون خون…لوتاری هفت هدف و انتقام در ذهن داره که تنها برای انها زنده است او که زمانی استاد پازل لقب داشت به خاطر جنونی که بر ذهنش سایه افکنده نم تواند درست فکر و تمرکز کند…بنا به پیش بینی ساحره ای برای رسیدن به اهدافش باید جفت روحی خود …کسی که سرنوشت برای او در نظر گرفته را پیدا کند…..او به دنبال مکانی که ساحره پیش بینی کرده…با هدف پیدا کردن زن سرنوشتش راهی می شود…با الهه ای زیبا و قدرتمند بر خورد می کند اما تنها یک مشکل وجود دارد…مشکلی به نام الیزابت…دختر [ . . . ]

  • 769 views
  • 2
  • 3 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت شانزدهم

هانا گفت _یه جورایی بانمکه هاه؟ به نظر من بیشتر جذاب بود تا بانمک اما به هر حال سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.اگه می خوام به هدفم برسم باید با مردم محلی رفتار خوبی داشته باشم هانا پرسید _اهل کجایی فلوریدا ؟ حداقل ۳ تا از آدم هایی که داشتند با دست بهش اشاره می‌کردند تا براشون قهوه ببره رو نادیده گرفت. سرم رو تکون دادم _آره اونجا زندگی می کنم فقط برای تحقیق به اینجا اومدم _راه زیادی اومدی..در حالی که میتونستی فقط یه زنگ بزنی لب پایینش رو می جوید و به نظر می رسید داره فکر میکنه آیا دارم بهش حقیقت رو میگم یا نه..این که حالا این باربی میخواد دروغ منو رو کنه باعث می‌شد عصبی بشم. کم کم داشتم به این فکر میکردم که از خرد کردن من لذت می بره. _بله سعی کردم تلفن بزنم اما مثل اینکه گروه مرکزی به این چیزا خوب پاسخ نمیدن _سعی کردی باکی تماس بگیری؟ هرچی بیشتر سوال می‌پرسید کمتر دلم میخواست جوابش رو بدم _یادم نمیاد… دفترچه یادداشت ام باهام نیست _چرا داری دنبال گاوین می گردی؟ لحن صداش حالتی مالکانه به خود گرفته بود و ناگهان این فکر به [ . . . ]

  • 293 views
  • 1
  • 3 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان خارجی هبوط فرشته قسمت شانزدهم

راف پاسخ داد _خیلی از اینجا دور نبود.. این کار تو یا یکی از مردهات نبوده؟ راف توی صندلی جا به جا شد مثل این که می خواست به  او  یادآوری کند که او و افرادش دقیقا رفتار دوستانه ای نداشتند _هیچ کدوم از مردهای من این کار رو انجام نمی‌دن. نیازی به این کار ندارن.ما به اندازه کافی ذخیره غذا و اتش اینجا داریم تا نیاز همه رو تامین کنه.به علاوه…اونها هفته پیش دو تا از مردهای ما رو گرفتند.. مردهای آموزش دیده با اسلحه.. فکر می کنی چراشما رو شکار کردیم؟ ما معمولا دنبال غریبه ها نمیریم.. دوست داریم بدونیم کار کی بوده گفتم _کار ما نبوده _نه فکر نمی کنم کار تو بوده باشه گفتم _کار اون هم نبوده اوبی _از کجا باید بدونم؟ _حالا باید بی گناهیمون رو ثابت کنیم ؟ _دنیا عوض شده پرسیدم _ و تو کی هستی؟ کلانتردنیای جدید؟ اول دستگیر می کنی بعد سوال میپرسی ؟ راف پرسید _اگه دستگیرشون کنی چه کار می کنی؟ _میتونیم از آدمهایی که…بزار بگم یکم از ما کمتر متمدن هستند… استفاده کنیم… البته باید اقدامات احتیاطی صورت بگیره اوبی آهی کشید..مشخص بود که از این ایده خوشش نمیاد اما آماده است [ . . . ]

  • 311 views
  • 2
  • 2 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت پانزدهم

هواپیما موقع ناهار در بویر  آیداهو فرود آمد. نزدیکترین شهر به اورگان.دیشب در آپارتمانم نتونسته بودم بخوابم.سعی کردم بردلی رو بپیچونم و بعد از کار باهاش به کلوپ نرم.به او گفته بودم _باید به یه مشتری فوری خارج از شهر رسیدگی کنم که نمیتونم بهش جواب رد بدم خوشبختانه ما در دپارتمان های متفاوتی کار می کنیم و اون لیست تمام مشتری های من رو نداره وگرنه میفهمید دارم تماما چرت و پرت بهش تحویل میدم. همچنین خوشبختانه رابی هیچ مشکلی با پنهان کردن این قضیه از بردلی نداشت.بسیار خوشحال و سرزنده بود که بلیط هواپیما و هتل رو برام رزرو کنه احساس گناه مانند زخمی منو میخورد و معده ام رو به هم میزد.خاطره اینکه رابی عروسک خوش شانسی رو به دستم داد باعث شد لبخند خفیفی بزنم و کمی دردم رو کمتر کرد بعد از این که مثل یه زامبی روی صندلی نشستم و سعی کردم این ارور بزرگی که باید بخاطرش به اورگان برم تا بتونم درستش کنم رو تعریف کردم… گفت _اینو بگیر یک بار دیگه مجرد بودم… یک بار دیگه برنامه ی زندگیم به باد فنا رفته بود _من مطمئنم که این عروسک برات خوش شانسی میاره. زمانی که میکاییلم [ . . . ]

  • 307 views
  • 1
  • 2 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی هبوط فرشته قسمت پانزدهم

حدود یک ساعت در تاریکی منتظر ماندم سپس حرکت کردم تا زمانی که ماشین از محلی که من در آنجا پنهان شده بودم گذشت صبر کردم.می دانستم بقیه سربازها در طرف دیگر کمپ هستند.. تا صد شمردم و تا جایی که می توانستم به آرامی به طرف ساختمان مرکزی حرکت کردم پاهایم سرد و خشک هستند اما با فکر گیر افتادن به سرعت حرکت می‌کردم.سعی می‌کردم از یک سایه به سایه دیگر حرکت کنم و راهم را به صورت زیگزاگ به طرف ساختمان مرکزی در پی گرفتم.خودم را در مقابل دیواری از ساختمان… که در سایه قرار داشت چسباندم. یکی از سربازها قدم های کنترل شده به طرف راست من برمی داشت و سرباز دیگر در جهت دیگر حرکت می‌کرد سعی کردم به پشت ساختمان نگاهی بیاندازم. به دنبال راهی در پشت ساختمان میگشتم. اما به خاطر سایه نور ماه نمی‌توانستم حدس بزنم که در یا پنجره ای در آن طرف قرار داشته باشد.نفسم را حبس می کردم و به دنبال شنیدن صدایی گوش هایم را تیز کردم.هیچ چیز نشنیدم و حرکتی ندیدم بنابراین به راه رفتن ادامه دادم. در پشت ساختمان یک در و چهار پنجره قرار داشت. از میان یکی از پنجره ها [ . . . ]

  • 162 views
  • 1
  • 1 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی هبوط فرشته قسمت چهاردهم

در حالیکه به سمت پایین تپه ناپدید میشد او را نگاه کردم.حالا نوبت من بود که از سر کلافگی با مشت به درخت بکوبم.داشت چه کار میکرد؟ اگر زیر درخت می ماند شاید می توانستم به طریقی او را بالا بکشم.حداقل میتوانستم کمکش کنم تا با سگها بجنگد… مثلاً از این بالا به سمتشان چیز پرتاب کردم.اسلحه پرتابی نداشتم اما از این ارتفاع هر چیزی که پرت میکردم می‌توانست مانند اسلحه باشد.ایا او شروع به دویدن کرد تا حواس سگها را پرت کند تا من در امان باشم ؟ ایا این کار را انجام داد تا از من محافظت کند؟ دوباره مشتم را به درخت کوباندم…شش سگ در حالی که خرناس می‌کشیدند زیر درخت جمع شدن و تنه ی انرا بومی کردند سپس به سمت پایین تپه شروع به دویدن کردند.. دو تا از انها هنوز هم پشست سر مانده بودند و اطراف تنه درخت را بو میکردند….. مدتی طول کشید تا دو تای باقی مانده هم به دنبال بقیه به راه بیفتند. شاخه ای که روی اون نشسته بودم کمی به سمت زمین خم شد.شاخه های این درخت انقدر لخ*ت و نازک هستند که تمام کاری که یک نفر باید بکند این است که [ . . . ]

  • 121 views
  • 1
  • 31 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت چهاردهم

_بفرما..بازم این کارو تکرار کردی.. بازم اسمشو با اون لحن صدا زدی..میدونی این کار عصاب منو خورد میکنه رابی مسیح کوچولوی بانمک منو در لحظاتی که بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتم رها کرد..سر رابی در خطر جدا شدن قرار گرفته و اون تازه شروع کرده….. به سمت جلو خم شد و مستقیم به چشمام خیره شد _اون قبلا اعصابتو خورد میکرد… یادت میاد ؟ ما هردومون از اون مرد متنفر بودیم به بازوم سلقمه ای زد _حالا همه ازش متنفرن و تو باهاش رابطه داری لب هاش بر اثر انزجار به سمت بالا خم شدند _و حالا داری در مورد این صحبت می کنی که میخوای باهاش ازدواج کنی.. عقلتو از دست دادی دختر جون ؟چطور میتونی اینکارو با خودت بکنی ؟ اون حتی به…کاندیدای مناسب برای تو بودن…نزدیک هم نیست.حتی لیاقت نداره ماشینت رو بشوره احساس شرمندگی..عصبانیت و مریضی می کردم م _ن دوستش دارم رابی تقریبا با گفتن کلمات خفه شدم…کلمات دوست نداشتن از دهانم بیرون بیان… اخمی کرد _اینقدر چرت و پرت نگو.. تو اونو دوست نداری… تو فقط این ایده که با یک مرد ازدواج کنی رو دوست داری.. حتی یه پیرمردم کارتو راه میندازه همانطور که روی صندلی عقب [ . . . ]

  • 336 views
  • 3
  • 31 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت سیزدهم

از پشت در فریاد زدم _چه اتفاقی افتاد ؟ کندیک در مقابل فریاد زد _متاسفم اندی. واقعا متاسفم _درباره چی؟ _لعن*ت ل*عنت اتفاقی تلفن همراه تو..توی دستشویی انداختم جیغ کشیدم _خب بیارش بیرون احساسی از ترس سراسر وجودم رو در بر گرفت. شماره تماس موکل ها و حدود یک میلیون ایمیل توی اون گوشی بود بکاپ همه اونها رو داشتم اما این یعنی یه روز کامل از کارم به دور باشم و چنین چیزی مثل یک کابوس بود _این کارو کردم سرش رو از لابه لای در بیرون اوورد _اما فکر می کنم خراب شده….متاسفم…خیلی متاسفم طوری به نظر می رسید انگار هر لحظه میخواد گریه کنه دلم می خواست اساسی کاری کنم تا احساس عذاب وجدان بگیره. اگرچه اینکه تلفنم رو اونجا رها کرده بودم کاملاً اشتباه خودم بود….. که در این لحظه منشی هتل به پشت خط اومد…در حالی که به کندیک اخم کردم برگشتم و تلفن رو جواب دادم با صدایی مضطرب گفت _خانم هنوز هم پشت خط هستید ؟ _بله هنوزم اینجام بله خیلی نگران بگوش می رسید _خوب مثل اینکه یه مشکل کوچیک وجود داره.. پرسیدم _چطور؟ احساس سوء تفاهم عجیبی دلم رو پیچ میداد…..مگه من چی پیش اونها گذاشته [ . . . ]

  • 339 views
  • 0
  • 29 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت دوازدهم

فصل ۱۳ چرخیدم وناله ام بلند شد. سرم درد میکرد و احساس میکردم الانه که بالا بیارم.صدای خر و پف..خواب رو کاملاً از سرم پروند..یک چشمم رو باز کردم و کوهی از موهای بلوند نزدیکم روی تخت خواب دیدم.. با صدای قورباغه مانندی گفتم _کندیک ؟چه اتفاقی افتاده…دیشب چیزی کشیدم ؟ زمزمه کرد _چی؟ سرش توی بالش فرو رفته بود. پرسیدم _کجا ایم؟ میترسیدم بلند بشم. تخت خواب داشت دور اتاق می چرخید. _وگاس _کجای وگاس؟ سرش رو بلند کرد..موهاش ژولیده و روی صورتش افتاده بود _اتاق هتل دوباره سرش رو روی تخت انداخت.. چند دقیقه بعد دوباره داشت خور و پف می کرد..پشتمو بهش کردم و به طرف میز کنار تخت خواب رو کردم.. سعی می کردم به یاد بیارم دیشب چه غلطی کردم..ذهنم سعی می‌کرد حقایق رو جمع آوری کنه و اونها رو از فانتزی ها و چیزهایی که یک ذره هم با عقل جور در نمی اومدن جدا کنه به یاد میارم با کندیک و کلی پایین رفتیم… اون قسمت خیلی  واضحه.. دستم رو روی بدنم گذشتم از اینکه میدیدم با اون سین*ه های مصنوعی به خواب نرفتم خوشحال شدم..تصویری از یک کابوی به ذهنم اومد. _او ه خدای من…من با یک [ . . . ]

  • 500 views
  • 1
  • 28 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت سی و یکم

جی دلش نمیخواست بیدار شود تا زمانی که در خواب بود مجبور نبود با زندگی بدون لوکاس رو به رو شود…اما صدا..شبیه صدای او بود و جی اخمی کرد _جانت جین..جی بیدار شو..بیدار شو عزیز دلم دستی گرم و محکم شانه اش را تکان داد. به آرامی چشمهایش را باز کرد.لوکاس بود.. لبه ی تخت نشسته بود و به او اخمی کرد. آن چشم های کهربایی تقریباً مرگبار به نظر می رسیدند. اگرچه لحن صدایش… تا آنجا که صدای خشنش اجازه میداد.. ملایم و مهربان بود..چهره اش مانند جهنم به نظر می‌رسید. بدجور به اصلاح نیاز داشت.. موهایش را شانه نکرده بود و با نداژی خونی دور بازوی چپش پیچیده شده بود. _میدونم درو قفل کرده بودم اگرچه ذهنش خوااب آلود و سردرگم بود اما می‌دانست در را قفل کرده. در نیویورک کسی با بی توجهی در را باز نمی گذاشت شانه اش را بالا انداخت _مسئله ی بزرگی نبود. یالا شیرینم.. برو یکم آب خنک به صورتت بزن تا بتونی تمرکز کنی..برات قهوه درست می کنم او اینجا چه کار می کرد ؟نمی توانست به دلیلی این فکر کند.. و اگر چه قسمتی از او…. از دیدن دوباره ی او خوشحال بود و اهمیتی نمی‌داد [ . . . ]

  • 295 views
  • 13
  • 28 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت سی ام

از شیشه اتومبیل به بیرون نگاه کرد.مشتش را گره کرده بود مانند این که می خواست از محو شدن شماره ای که روی آن نوشته شده بود جلوگیری کند.به سختی سعی کرد بگوید _مراقب باش با خود در تعجب بود که آیا فرانک حتی نتیجه این رویارویی امشب را به او خواهد گفت یا نه.. آیا هرگز خواهد فهمید که چه بلایی سر لوکاس آمده؟ _یک بار به کمین من نشسته بود و منو گیر انداخت دیگه این اتفاق تکرار نمیشه لوکاس از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین پلیس با قدمهایی سریع به حرکت افتاد.در ماشین قفل بود..اما این چیزی نبود که جلوی لوکاس را بگیرد..در کمتر از ۱۰ ثانیه در آن را باز کرد..به جیپ نگاهی کرد و از میان شیشه ی جلویی ماشین به جی خیره شد صورتش مانند یک شبح سفید شده بود..چیزی را بیشتر از این نمی خواست که او را در آغوش بگیرد و آنقدر محکم او را ببوسد که هر دو ایشان همه چیز را درباره ی این روز فراموش کنند.اما اگر او را می بوسید دیگر قادر نبود متوقف شود…و او می بایست ترتیب پیگوت را بدهد…مسئله اینجا بود که او آنقدر جی را می خواست…که [ . . . ]

  • 244 views
  • 1
  • 28 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست و نهم

لوک مشت هایش را به یکدیگر گره کرد.. آماده نبود تا بحث را تمام کند..تمام پاسخ هایی را که می خواست نشنیده بود..اما حرکات جی فریاد میزد که می خواهد هر چه سریعتر از او دور شود.. او می بایست جی را قبل از آنکه پیگوت آنها را پیدا کند از اینجا دور کند.. آخرین چیزی که می خواست این بود که جی در میان جنگ آنها گیر بیفتد گفت _من اول میرم و با شانه او را کنار زد و از او گذشت..در را باز کرد و از نردبان بالا رفت.. اسلحه در دست هایش قرار داشت به محض اینکه سرش به بالای زمین رسید.. با احتیاط تمام مسیر ها را بررسی کرد… سپس خود را بالا کشید و کنار در زانو زد… دستش را برای جی دراز کرد تا کمکش کند بالا بیاید _خیلی خوب بیا بالا جی.. همانطور که از نردبان بالا می‌آمد به او نگاه نکرد..همچنین دستش را نادیده گرفت و پیشنهاد او برای کمک را نپذیرفت…..در را بست و پوشش آن را تنظیم کرد…جی شروع به حرکت کرد اما لوکاس او را به چنگ گرفت و عقب نگه داشت _مواظب باش با حالتی عصبانی زمزمه کرد _همون‌ طور که اومدیم برمیگردیم.. [ . . . ]

  • 225 views
  • 1
  • 28 اکتبر, 2018
ادامه مطلب