تابلو اعلانات

اخرین مطالب سایت

دانلود رمان لوتاری خون اشام ( ترجمه ی اختصاصی ناول کلاب )

    دانلود رمان لوتاری خون اشام   نویسنده :کرسلی کول مترجم:ستاره ابی     رمان خارجی عاشقانه لوتاری خون اشام     نویسده : کرسلی کول مترجم : ستاره ابی   خلاصه رمان لوتاری خون اشام :     در دنیای نامیرا ها .. دنیایی پر از موجودات قدرتمند…لوتاری ملقب به دشمن دیرین یکی از ظالم ترین ….سنگدل ترین و قدرتمند ترین خون اشامان لور است..کسی که تنها نام او باعث لرزه در دل هر موجودی خواهد شد….او برای کسب قدرت بیشتر از مرز های اخلاقی و قانونی گذشته ….نشانه چنین خون اشامانی چشم های قرمز انهاست..نشانه ای برای جنون خون…لوتاری هفت هدف و انتقام در ذهن داره که تنها برای انها زنده است او که زمانی استاد پازل لقب داشت به خاطر جنونی که بر ذهنش سایه افکنده نم تواند درست فکر و تمرکز کند…بنا به پیش بینی ساحره ای برای رسیدن به اهدافش باید جفت روحی خود …کسی که سرنوشت برای او در نظر گرفته را پیدا کند…..او به دنبال مکانی که ساحره پیش بینی کرده…با هدف پیدا کردن زن سرنوشتش راهی می شود…با الهه ای زیبا و قدرتمند بر خورد می کند اما تنها یک مشکل وجود دارد…مشکلی به نام الیزابت…دختر [ . . . ]

  • 1,106 views
  • 4
  • 22 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت بیست و دوم

سرش را بالا آورد و به او نگاهی انداخت _قهوه تازه درست کردم یه فنجان بنوش.. هنوز هم یکم لرزان به نظر می رسی.. فکر ع*شق بازی کردن با من تا این اندازه تو رو ترسوند؟ نمی توانست جلوی کلمات را بگیرد _ تو منو میترسونی… کسی که هستی… چیزی که هستی زمانی که متوجه شد جی چه گفته بی حرکتی یخ گونه ای او را در بر گرفت _گفتی دارم از حقه های فوق جاسوسانه استفاده می کنم جی زمزمه کرد _بله و تصمیم گرفت به آن فنجان قهوه نیاز دارد.. برای خودش یک فنجان ریخت و قبل از آنکه  ان را سر بکشد.. برای چند لحظه به بخاری که از آن بلند می شد نگاه کرد. چرا چنین حرفی به او گفته بود ؟ واقعا چنین منظوری نداشت…در رنج و عذاب بود… می‌ترسید این کلمه حافظه ی او را تحریک کند و مجبور شود او را ترک کند….همچنین می ترسید او هرگز حافظه اش را به دست نیاورد…احساس می کردگیر افتاده ….زیرا تا زمانی که حافظه اش را بدست نیاورده و جی را انتخاب نکند…نمی‌توانست او را مال خود بنامد و اگر هم حافظه اش را به دست آورد ممکن است تنها راهش را [ . . . ]

  • 365 views
  • 6
  • 21 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

به سرعت لباس پوشید و موهایش را شانه کرد. با خود در فکر بود چرا کلبه تا این اندازه ساکت است ؟استیو کجاست؟داخل اتاقش را نگاه کرد اما خالی بود.یک قوری قهوه در آشپزخانه قرار داشت…در حالی که کناره پنجره ایستاده بود یک فنجان برای خودش ریخت.. لابلای درختها را به دنبال نشانه ای از او نگاه کرد اما چیزی پیدا نکرد در حالیکه کنجکاوی تمام حواسش را به خود مشغول کرده بود قهوه اش را به پایان رساند و به اتاقش برگشت تا چکمه هایش را بپوشد.سپس پالتویش را به تن کرد و کلاه گرمی به سر گذاشت. برای استیو غیر معمول بود که بدون آنکه به او خبر دهد…یا از قبل به او بگوید تا کی بیرون خواهد بود کلبه را ترک کند.با خود در تعجب بود که او داشت کار میکرد ؟و چرا جی را بیدار نکرده بود؟ آیا به خودش آسیب رسانده بود؟ حالا دیگر کاملاً دلواپس شده بود. از پله های در پشتی پایین رفت و به نرمی صدا زد _استیو کمی می ترسید صدایش را بلند کند..چمنزار بسیار ساکت بود و برای اولین بار سکوت آن تهدید کننده به نظر می رسید. آیا کسی دیگری آنجا بود؟ در برف [ . . . ]

  • 208 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

ورود سبک؟ نه.. ورود نرم؟بله..به آن ورود نرم می‌گفتند. ورود سخت یعنی حمله با اسلحه.. شاید قفل روی در سخت ترین مدل برای شکسته شدن نباشد..اما  می دانست شهروندان عادی از باز کردن چنین قفلی عاجزند… اگرچه یک سارق حرفه ای مشکلی با آن نداشت…. یا یک مامور حرفه ای و آن طور که حرکت می کرد…به اندازه ی یک رق*اص حرکاتش کنترل شده و پرشکوه بود..اما حرکات یک رق*اص شاعرانه بود…در حالیکه از حرکات استیو.. خطری ساکت تراوش میکرد ذهنش..هیچ جزئیاتی از آن دور نمی‌ماند. او آموزش دیده بود که متوجه همه چیز شود و در مواقع لزوم از آنها استفاده کند..همین حالا فرانک به HTM  بازنشینی کرده بود.یک نشانه دیگر از اهمیت او و او در خطر بود…شاید نه خطری فوری…اما می دانست که آن خطر وجود دارد و منتظر اوست …………………………….. تلفن ساعت دو  بعد از نیمه شب در اتاق فرانک به صدا درآمد.. با چشمهای خواب آلود زیر لب ناسزایی گفت.. دستش را به سمت گوشی دراز کرد… او عادت داشت که لامپ را روشن نکند.. دلش نمیخواست به هیچ ناظری از بیرون علامت دهد که بیدار شده.. همچنین نیازی نبود بفهمد چه کسی پشت خط است. زیرا تنها یک مرد می [ . . . ]

  • 173 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

فصل ۸ بعد از تاخیری کوتاه.. تقریبا نیمه های بعد از ظهر بود که جت خصوصی از فرودگاه ملی واشنگتن به پرواز در آمد…خورشید در آسمان رنگ پریده ی زمستان تقریباً غروب کرده بود..امکان نداشت بتوانند آن شب به کابین برسند…بنابراین فرانک ترتیبی داده بود تا شب را در کلرادو اسپرینگ بگذرانند.جی کنار یک پنجره نشسته بود..همانطور که به منظره ی زیر پایش نگاه می کرد… بدون این که در واقع آن را نگاه کند..تمام بدنش از تنش پر شده بود. این احساس را داشت که از یک زندگی به زندگی کاملا متفاوت دیگری قدم گذاشته…که هیچ پلی برای برگشت وجود ندارد. حتی به خانواده اش اطلاع نداده بود که قرار است کجا برود.اگرچه آنها خانواده چندان نزدیکی نبودند…اما بالاخره از محل زندگی یکدیگر با اطلاع بودند… این کریسمس موفق نشده بود هیچ یک از اعضای خانواده اش را ملاقات کند… زیرا در اتاق بیمارستان کنار استیو مانده بود…و حالا به نظر می رسید پیوندی قطع شده

  • 141 views
  • 2
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

حالا چه ؟..فرانک به مردی که بیشتر از یک دهه دوستش بود خیره شد و با خود در تعجب بود تا چه اندازه باید به او بگوید…مطمئنا نه همه آن را… و تا زمانی که “مرد” پیگوت را دستگیر نکرده باشد این سناریو می بایست ادامه پیدا کند…زیرا بهترین حفاظ استیو در برابر هرگونه حمله بیشتری در زندگی اش بود…او بیشتر از آن اطلاعات داشت تا او را بدون امنیت رها کنند و برای اینکه سناریو کامل شود..می بایست جی درآن دخالت داشته باشد..” مرد “هیچ شانسی برای آسیب رساندن به مامور ها یا دوستانش را  به دشمنان نمیداد… و استیو هر دوی آنها بود فرانک گفت _ حق با توئه… تو یک مامور اف بی آی هستی. یک مامو آموزش دیده در سطح بالا.. و ما فکر می کنیم اطلاعاتی که در ماموریت آخرت به دست آوردی بسیار بحرانیه استیو دوباره پرسید

  • 119 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

فصل ۷ قلب استیو تقریبا در سینه اش متوقف شد…جی…صورتی که بالاخره می‌توانست با ان اسم و صدا ارتباط دهد…با آن لمس های مهربانانه… و آن رایحه ی شیرین…توصیفی که از خودش کرده بود دقیق بود… با این حال بسیار از واقعیت دور بود…واقعیت جی… یالی پرپشت از موهای عسلی.. چشمهایی به رنگ آبی اقیانوس و بسیار بزرگ..لب های حساس و پر…خدایا ان  لب ها… قرمز و پر بودند… مانند یک الوی رسیده خوشمزه به نظر می رسیدند.. پرشورترین لب های بود که هرگز دیده بود..زمانی که به این فکر می کرد آنها را بوسیده..بدنش می سوخت… جی کاملا بی حرکت بود..صورتش رنگ پریده بود… به جز آن چشم های خارق العاده و آن دهانه سرمست کننده…رنگی به صورت نداشت..طوری به او نگاه میکرد گویی هیپنوتیزم شده…  نمی توانست به جای دیگری نگاه کند جراح پرسید _ چطور می بینی؟ فقط هاله ای از روشنایی میبینی یا تصاویر درهم و برهم اند؟ دکتر را نادیده گرفت و ایستاد…نگاهش هرگز از جی منحرف نشد..هرگز نمی توانست از نگاه کردن به او سیر شود.. چهار قدم او را به جی رساند… همانطور که او به سمت بالا به استیو نگاه می کرد…چشم هایش حتی درشت تر شدند… [ . . . ]

  • 122 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

تشنه صدای ریخته شدن آب در لیوان را شنید.. سپس یک نی لب هایش را لمس کرد… با قدردانی شروع به مکیدن مایع خنک به درون دهان خشکش شد. تنها بعد از چند ثانیه نی را از لب هایش دور کرد… با آن راه و روش خونسردانه خود گفت _اولش نباید زیاد آب بخوری… داروی بیهوشی ممکنه مریضت کنه دستش را تکان داد و دوباره احساس کرد که سوزن در آن جا به جا می شود.. ناراحتی سریعی وجودش را پر کرد _به یک پرستار بگو این سوزن لع*نتی رو بیرون بیاره _بعد از جراحی به گلوکز نیاز داری تا مانع از این بشه که بدنت وارد شوک بشه.. احتمالاً داروی آنتی‌بیوتیک هم توش هست _پس میتونن بهم قرص بدن..دوست ندارم این طور دست و پام محدود بشه اینکه هنوز هم پاهایش در گچ بود به اندازه کافی بد بود..دیگر به اندازه ی یک عمر ساکن و بیحرکت یکجا دراز کشیده بود برای چند ثانیه..جی ساکت بود.می توانست احساس کند که بالاخره او را درک می کند.گاهی اوقات مانند این بود

  • 124 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

فصل ۶ استیو به آرامی دراز کشیده بود و اجازه می‌داد غبار بیهوشی از روی ذهنش محو شود..به طور غریزی آرام بود.. مانند حیوانی در جنگل. تا زمانی که به اندازه ی کافی از جریانات اطرافش آگاه شود..یک مرد می توانست با حرکت کردن…قبل از آنکه بداند دشمنانش کجا هستند زندگی اش را از دست بدهد. اگر آنها فکر می کردند او مرده… می‌توانست از مزیت سورپرایز کردن دشمنانش… با دراز کشیدن آنجا و اجازه دادن به آنها تا تصور کنند او زنده نیست… تا زمانی که بتواند به طور کافی بهبود پیدا کند تا حرکات خودش را دنبال کند….استفاده کند.سعی کرد چشم هایش را باز کند اما چیزی روی آنها را پوشانده بود…. آنها چشمهای او را بسته بودند… اما این حرکت منطقی به نظر نمی رسید…چرا باید چشم ها ی کسی را که فکر می‌کنند مرده ببندند؟ به خوبی گوش فرا داد..سعی می‌کرد مکان اسیر کننده هایش را بفهمد..صدای همیشگی جنگل را نمی‌شنید و به تدریج متوجه شد سرد تر از آن است که در جنگل باشد.بوی هوا نیز اشتباه بود… بوی تیز و رایحه دارویی… مانند داروهای ضد عفونی فضا را پر کرده بود.. این مکان بویی مانند بیمارستان میداد مانند پرده [ . . . ]

  • 116 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

از اتاق بیرون رفت.. احساس می‌کرد نیاز دارد فرار کند.. اگرچه مطمئن نبود از چه چیزی دارد فرار می کند… از استیو… اما گاهی احساس می کرد چیز دیگری است…چیزی در درون او که هر روز قوی و قوی تر می شود… او را می ترساند… و آن را نمی خواست… با این حال…..در متوقف کردن آن درمانده بود.هرگز قبلا نسبت به او چنین واکنشی نشان نمی داد…حتی در اولین روز های دیوانه وار ازدواجشان… تنها به خاطر موقعیته…  این را با خودش تکرار میکرد… سعی کرد با این فکر به خود آرامش دهد…. تنها به خاطر گرایش او….به این بود که….دلش می خواد همواره تمام قلبش را به کاری که انجام می‌دهد بدهد….آنقدر روی کارش تمرکز می‌کرد که باعث می‌شد چنین احساسی به او دست دهد…اما آرامش از او دوری کرد…. و ناامیدی در قلبش رشد کرد… زیرا آنالیز کردن احساساتش آنها را تغییر نمی داد…خدا به او کمک کند…داشته باره عاشق او می شد… و این بار دلایلش حتی نسبت به اولین باری که او را دیده بود کمتر بودند… برای بیشتر از سه هفته پیش او چیزی بیشتر از یک مومیایی نبود…قادر به حرکت یا صحبت کردن نبود…. با این حال او [ . . . ]

  • 131 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

فصل ۵ روز بعد… زمانی که در اتاق استیو را باز کرد…او سرش را از روی بالشت به طرف جی چرخاند و گفت _ جی صدایش خشن و تقریبا گرفته به نظر می رسید و جی با خود در  تعجب بود که آیا تازه از خواب بیدار شده؟ مکثی کرد …زمانی که به چشمهای بانداژ شده اش نگاه کرد…توجه اش جلب شد _از کجا میدونستی؟ پرستار ها مدام در اتاق او آمد و رفت داشتند..پس چگونه می‌توانست شد هویت او را حدس بزند؟ به آرامی گفت _ نمیدونم… شاید به خاطر بوت باشه یا فقط احساس تو که توی اتاقی…شاید ریتم راه رفتنت رو تشخیص میدم با گیجی پرسید

  • 123 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

این ایده به ذهنم خطور کرد که شاید من در موقعیت نادری باشم که قادر خواهیم بود کمی اطلاعات از آنها به دست آورم. بر خلاف آنچه که رهبر گروه های گانگستر سعی دارد به بقیه بقبولاند… بقیه ی ما باور داریم اعضای فرشته که در بازارهای سیاه فروخته میشود همواره از فرشته های مرده یا در حال مردن برداشته می شود…از این قضیه مطمئنم..از این اطلاعات چه بدست می آورم ؟ چندان مطمئن نیستم… اما به دست آوردن کمی دانش به کسی صدمه ای نمی رساند سعی کردم صدای اخطار امیز درون ذهنم را نادیده بگیرم _پس….تو در برابر این چیزا ایمنی یا چی؟ سعی کردم صدایم حالت بی خیالی داشته باشد گویی جوابش برایم مهم نیست گفت _احتمالا بهتره پشتم رو بانداژه کنی بهرحال سیگنال واضحی از این که می داند دارم زیر زبانش را برای اطلاعات میکشم فرستاد _احتمالا تا زمانی که زخمم بسته باشه میتونم در برابر آلودگی های انسان ها مقاومت کنم

  • 170 views
  • 5
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب