تابلو اعلانات

اخرین مطالب سایت

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت چهارم   به نظر می رسید نفس کشیدنش عمیق تر و آهسته تر شده نمی‌توانست مطمئن باشد اما فکر می کرد بالا و پایین رفتن س*ینه اش تغییر کرده… از میان لوله ای که در گلویش قرار داشت صدای نفس کشیدن به گوش می‌رسید ..انگشتانش با ملایمت بازوی او را نوازش کرد… سعی می کرد ارتباط کوچک را برقرار نگه دارد… اگرچه با تماس با پوست او… چیزی در درونش به درد می آمد تقریباً دو بار بهت گفتم چشم هات شبیه کریسیه اما فکر نکنم خیلی خوشت اومده باشه- خندید… در اتاقی که تنها صدای ماشین ها ی پزشکی به گوش می رسید صدای گرمی بود -تو همیشه از شخصیت مردانه ات به شدت دفاع می کردی……. اهریمنی که عاشق ماجراجویی و هیجان بود نمی بایست چشمهای شبیه کریسیتی داشته باشه مگه نه؟ ناگهان بازوی او حرکت کوچکی کرد.. این جنبش آنچنان برای او شوکه آور بود که به سرعت دستش را پس کشید …رنگ از چهره اش پرید…به جز برای نفس کشیدن… این اولین باری بود که حرکت می کرد.. اگر چه میدانست این احتمالا  تشنج غیر ارادی یک ماهیچه بوده… چشمهایش به سمت صورت او کشیده شد… [ . . . ]

  • 84 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت سوم   فصل ۷ زمانی که از  دفتر بیرون آمدم فهمیدم یک نفر روی جسد داخل راهرو اشفته بازار راه انداخته..  به نظر می رسید از آخرین باری که او را دیدم تمام وقار  خود را از دست داده یک نفر یک دست او را روی کمر و دست دیگرش را داخل موهایش  فرو کردهبود.. موهای بلندش طوری درست شده مثل اینکه به او برق  متصل شده و روی لب هایش رژ لب کشیده‌اند. چشم هایش  تا جای ممکن باز شده و با رنگ آبی مثل انوار خورشید دورش مژه کشیده اند.در وسط س*نه اش یک چاقوی آشپزخانه که قبلا آنجا نبود ..مانند میله پرچم  کاشته شده …یک نفر به یک جسد مرده  ..با چاقو… ضربه زده… آن هم تنها به دلایلی که فقط یک ذهن دیوانه می تواند در کند مادرم مرا پیدا کرده وضعیت مادرم آنطور که ممکن است بعضی ها فکر کنند ثابت نیست… وضعیت دیوانگی او با الگو و برنامه غیر قابل پیش بینی تغییر می کند… البته اینکه دیگر داروهایش را نمیخورد کمکی به وضعیت اش نمی کند . زمانی که حالش خوب است کسی فکر نمی کند مشکلی داشته باشد آن روزها [ . . . ]

  • 78 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت سوم   مک با اخم گفت -سنت های پوسیده و قدیمی؟ بیخیال ایان حرفت منصفانه نیست.همین سنت ها تو رو به مدرسه فرستادند و کمک کردند تا با جینی  ازدواج کنی… درست همونطور که همیشه می خواست دوباره به سمت منظره زیبای رو به رویش برگشت راحت تر روی زین نشست ..همانطور که دستش را دراز می کرد تا افسار را به دست بگیرد دوباره شروع به سوت زدن کرد…بازگردانی زیبایی از آهنگ من دارم به جلو حرکت می کنم از راسکال فلتس را اجرا می‌کرد ایان این آهنگ را خوبی می‌شناخت .مادرشان تقریباً هر روز این آهنگ را در خانه برای آنها پخش می‌کرد و خود را غرق در غم  تسلیم کردن پسر جوان اش به  شهر بزرگ ‌می کرد. او به جای چندان دوری نمیرفت .. اما خانواده اش طوری رفتار می کردند انگار شهر بزرگ می‌خواهد او را قورت دهد و او هرگز بر نخواهد گشت.. او و همسر آینده اش جینی  قول داده بودند تمامی تعطیلی ها را به دیدن خانواده شان بیایند و همچنین دو هفته در طی کریسمس اینجا باشند… اما همه این چیزها هیچ کمکی به کم کردن اندوه مادرش نمی‌کرد ..تمام چیزی [ . . . ]

  • 177 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت سوم     بیمارستان بزرگ و سفید ناوال  امروز صبح شلوغ تر از شب گذشته بود و دو  نگهبان متفاوت جلوی در  آی سی یو که اتاق استیو در آنجا بود ایستاده بودند. دوباره به نظر می رسید پین را به محض دیدن چهره اش شناختند. جی با خود در این فکر بود که او تا کنون چند بار به  دیدن استیو  آمده و  اصلا چرا باید  آنقدر برایش مهم بوده باشد که مرتب به او سر بزند… مانند همان کاری که امروز صبح کرد..میتوانست از پشت تلفن جویای احوال استیو باشد…استیو خود را  درگیری هر کاری که کرده بود میبایست به شدت مهم باشد و پین میخواست به محض اینکه او بیدار شد کنارش باشد..اگر چنین چیزی اصلاً امکان‌پذیر باشد پین اجازه داد تا او خودش وارد اتاق شود و گفت می خواهد با کسی صحبت کند.. جی با  بی حواسی سرش را تکان داد…تمرکز او از همین حالا روی استیو بود. در را هل داد و وارد اتاق شد….و عملا پین را که هنوز نصف جمله اش را تمام نکرده بود…وسط راهرو تنها گذاشت..زمانی که پین به در بسته نگاه کرد لبخند کج و اندکی  پشیمان…روی لب هایش [ . . . ]

  • 88 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت دوم   یک آشپزخانه کوچک گوشه ساختمان  وجود دارد ..زمانی که دیدم کابینت ها پر از غذاست نزدیک بود از خوشحالی گریه کنم. شکلات های بزرگ.. نوشیدنی های انرژی زا …غذاهای کنسروی.. و نودل هایی که آماده در کاسه هستند.. چرا قبلا به اینکه داخل دفتر ها سر بزنم فکر نکرده بودم؟ احتمالاً به این خاطر که قبلا در یکی از آنها کار نکرده بودم یخچال را نادیده گرفتم .می‌دانستم چیزی که ارزش خوردن داشته باشد در آن جا پیدا نخواهم کرد. هنوز هم برق داریم اما نمی شود به آن اتکا کرد.. زیرا مدام در طول روز قطع میشود. باید هنوز هم غذاهای یخ زده در فریزر وجود داشته باشد زیرا بوی تخم مرغ های گندیده مادرم را نمی دهند .دفتر حتی دوش اختصاصی خودش را دارد ..احتمالا به خاطر آنهایی که دوست دارند در موقع ناهار وزن کم کنند یا هر دلیل دیگری که داشته باشد حالا به دردم  می خورد و می توانم خون هارا با آن بشویم درست به راحتی یک خانه است. به جز اینکه خانوادم الان اینجا نیستند. اگرنه می‌توانست برایمان خانه خوبی باشد با تمام مسئولیت ها و فشارها یی که [ . . . ]

  • 86 views
  • 0
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت دوم     نمی توانستم جلوی خنده خودمو بگیرم با توجه به اون مسیج احمقانه و اینکه به محض برگشتن اولین کاری که باید بکنم اینه که وسایل و ات و آشغال هاش رو جمع کنم و به آپارتمانش بفرستم… اگرچه اینکه کمد ام رو یک باره دیگه تماما برای خودم پس بگیرم خیلی خوب خواهد شد وانمود کردم جواب رو نمدونم فقط پرسدم و چرا باید برونو بیضه خودش رو با عمل جراحی در بیاره؟- کلی  شونه اش رو بالا انداخت فکر می کنم به خاطر اینکه تستسترون زیادی داشته یا یه همچین چیزی- کندیک دوباره  خورناسه  کشید..با خنده یکم خم شد.. حالا دیگه خنده هاش از کنترل خارج شده بودند سر جام نشستم و یک پام رو روی دیگری انداختم -فکر می کنم سوزنی که از بازار سیاه تهیه کرده بود و به خودش تزریق کرد باعث مریضی اون پایین شد و باعث شد یکی از انها چروک بشه و بیفته حالا دیگه   کندیک با صدای بلند  میخندید و وقتی که سعی می کرد جلوی قاه قاه خنده اش رو بگیره  صداهای غیره جذابی مثل صدای خوک  از خودش در می آورد خفه شو اندی پسره [ . . . ]

  • 252 views
  • 3
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت اول   عجیب است بعد از حمله غروب خورشید باشکوه‌ تر شده.بیرون پنجره خانه مان آسمان مانند انبه رسیده..در رنگ های نارنجی روشن.. قرمز و بنفش..به آتش کشیده شده..ابرها با رنگ غروب خورشید آتش گرفته اند و من تقریبا میترسم آن تعداد از ما که زیر آن قرار دارند نیز آتش بگیرند با مردن گرما روی صورتم.. سعی می کردم به چیزی جز مشغول نگه داشتن دست های لرزانم.. به بستن کیف کوله پشتی فکر نکنم چکمه های مورد علاقه ام را پوشیدم.. قبلاً به این دلیل آنها.. به چکمه های مورد علاقه ام تبدیل شدند که یک بار-میستی جانسون-بخاطر بندهای کنار آن..از آنها تعریف کرده بود.. سرپرست گروه تشویق کنندگان است… یعنی بود..و به خاطر حس مدش مشهور بود..بنابراین فکر کردم که این چکمه ها-اگرچه آنها توسط کمپانی کفش های کوهنوردی برای راه ها و مسافت های سخت طراحی شده بودند-اما سمبلی از مد برای من به حساب می آمدند. حالا آنها چکمه های مورد علاقه ام هستند زیرا بند های کنار آنها جایگاه بسیار مناسبی برای قرار گرفتن چاقو است همچنین در جیب کنار ویلچر پگی چند چاقوی تیز قراردادم. چند لحظه مردد ماندم سپس یک [ . . . ]

  • 245 views
  • 1
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز   فصل اول بهم میگن دختر اهل پارتی. به هر حال این چیزیه که روی دعوت نامه نوشته شدم.. و من رو با این اسم مخاطب قرار داده: دختر اهل پارتی…ما بهت نیاز داریم.. فردا ساعت ۱ بعد از ظهر فرودگاه باشد..در مرکز پیشخوان بلیط دلتا…یا از این به بعد کاری می کنم همه به اسم لجن بشناسنت.. باهات شوخی نداریم… ناامیدم نکن..و به یاد داشته باش اجازه داری بهت خوش بگذره و همه چیزو در مورد اون دوست عوضیت-پوک-  فراموش کنی.. به خاطر اینکه چیزهایی که توی وگاس اتفاق می افتند توی وگاس هم میمونن… کاملاً دوستت دارم… بهترین دوستت  کلی.. و نه کندی بهترین دوستت نیست..منم…دوباره دوستت دارم…بهترین دوستت کلی دعوت نامه رو روی میز قرار دادم و با صدای بلند توی دفترم گفتم -امکان نداره..هرگز چنین چیزی اتفاق نمی افته رابی دستیارم پرسید -چی قرار نیست اتفاق بیفته؟ بیشتر شبیه یک مادر همسایه کناری می مونه..بزار اعتراف کنم..واقعاً روی اعصابمه.. باید اسمش رو میذاشتم رو اعصاب.. اما پلاک اسمی که روی میزش قرار داره نوشته: رابی مجری اجرایی هاروی-گراسمن وکنتو-ال ال پی-در حالی که یک لیوان داغ قهوه توی دستاش بود داخل اتاق شد.همانطور که هر روز [ . . . ]

  • 842 views
  • 1
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی قسمت اول   فصل اول در رتبه بندی بین بدترن روزهای زندگی او… امروز رتبه ی اول نبود. اما می توانست یکی از سه تای اول باشد. جی گرانجر تمام روز سعی می‌کرد تا عصبانیتش را کنترل کند آنقدر خودش را محکم کنترل کرده بود که سرش به شدت درد میکرد و شکمش به هم می پیچید..حتی در میان جمعیت شلوغ اتوبوسی که سوارش شده بود.. به خود اجازه نداد تا کنترلش از دستش در برود.تمام روز با وجود ناامیدی و عصبانیتش که هر لحظه بیشتر می شد..خودش را مجبور کرده بود تا آرام بماند.حالا احساس می‌کرد دیگر نمی تواند ذهنش را کنترل کند.فقط دلش می خواست تنها باشد. بنابراین در سکوت له شدن پاهایش..ضربه خوردن به دنده هایش..و حمله به  حس بویایی اش را تحمل کرده… درست زمانی که میخواست از اتوبوس پیاده شود هوا شروع به باریدن کرد..بارانی آرام و سرد که تا مغز استخوان او را منجمد می کرد.شروع به قدم زدن به سمت آپارتمانش دوبلوک پایین تر کرد..معمولا با خود چتر حمل نمی کرد.قرار بود امروز هوا آفتابی باشد. در طول روز هیچ ابری در آسمان وجود نداشت. اما بالاخره به آپارتمانش رسید. جایی که [ . . . ]

  • 232 views
  • 2
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب