تابلو اعلانات

آرشیو رمان بدرخش نه بسوز قسمت شانزدهم

رمان بدرخش نه بسوز قسمت شانزدهم

هانا گفت _یه جورایی بانمکه هاه؟ به نظر من بیشتر جذاب بود تا بانمک اما به هر حال سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.اگه می خوام به هدفم برسم باید با مردم محلی رفتار خوبی داشته باشم هانا پرسید _اهل کجایی فلوریدا ؟ حداقل ۳ تا از آدم هایی که داشتند با دست بهش اشاره می‌کردند تا براشون قهوه ببره رو نادیده گرفت. سرم رو تکون دادم _آره اونجا زندگی می کنم فقط برای تحقیق به اینجا اومدم _راه زیادی اومدی..در حالی که میتونستی فقط یه زنگ بزنی لب پایینش رو می جوید و به نظر می رسید داره فکر میکنه آیا دارم بهش حقیقت رو میگم یا نه..این که حالا این باربی میخواد دروغ منو رو کنه باعث می‌شد عصبی بشم. کم کم داشتم به این فکر میکردم که از خرد کردن من لذت می بره. _بله سعی کردم تلفن بزنم اما مثل اینکه گروه مرکزی به این چیزا خوب پاسخ نمیدن _سعی کردی باکی تماس بگیری؟ هرچی بیشتر سوال می‌پرسید کمتر دلم میخواست جوابش رو بدم _یادم نمیاد… دفترچه یادداشت ام باهام نیست _چرا داری دنبال گاوین می گردی؟ لحن صداش حالتی مالکانه به خود گرفته بود و ناگهان این فکر به [ . . . ]

  • 270 views
  • 1
  • 3 نوامبر, 2018
ادامه مطلب