تابلو اعلانات

آرشیو رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز

رمان بدرخش نه بسوز قسمت شانزدهم

هانا گفت _یه جورایی بانمکه هاه؟ به نظر من بیشتر جذاب بود تا بانمک اما به هر حال سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.اگه می خوام به هدفم برسم باید با مردم محلی رفتار خوبی داشته باشم هانا پرسید _اهل کجایی فلوریدا ؟ حداقل ۳ تا از آدم هایی که داشتند با دست بهش اشاره می‌کردند تا براشون قهوه ببره رو نادیده گرفت. سرم رو تکون دادم _آره اونجا زندگی می کنم فقط برای تحقیق به اینجا اومدم _راه زیادی اومدی..در حالی که میتونستی فقط یه زنگ بزنی لب پایینش رو می جوید و به نظر می رسید داره فکر میکنه آیا دارم بهش حقیقت رو میگم یا نه..این که حالا این باربی میخواد دروغ منو رو کنه باعث می‌شد عصبی بشم. کم کم داشتم به این فکر میکردم که از خرد کردن من لذت می بره. _بله سعی کردم تلفن بزنم اما مثل اینکه گروه مرکزی به این چیزا خوب پاسخ نمیدن _سعی کردی باکی تماس بگیری؟ هرچی بیشتر سوال می‌پرسید کمتر دلم میخواست جوابش رو بدم _یادم نمیاد… دفترچه یادداشت ام باهام نیست _چرا داری دنبال گاوین می گردی؟ لحن صداش حالتی مالکانه به خود گرفته بود و ناگهان این فکر به [ . . . ]

  • 270 views
  • 1
  • 3 نوامبر, 2018
ادامه مطلب

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز   فصل اول بهم میگن دختر اهل پارتی. به هر حال این چیزیه که روی دعوت نامه نوشته شدم.. و من رو با این اسم مخاطب قرار داده: دختر اهل پارتی…ما بهت نیاز داریم.. فردا ساعت ۱ بعد از ظهر فرودگاه باشد..در مرکز پیشخوان بلیط دلتا…یا از این به بعد کاری می کنم همه به اسم لجن بشناسنت.. باهات شوخی نداریم… ناامیدم نکن..و به یاد داشته باش اجازه داری بهت خوش بگذره و همه چیزو در مورد اون دوست عوضیت-پوک-  فراموش کنی.. به خاطر اینکه چیزهایی که توی وگاس اتفاق می افتند توی وگاس هم میمونن… کاملاً دوستت دارم… بهترین دوستت  کلی.. و نه کندی بهترین دوستت نیست..منم…دوباره دوستت دارم…بهترین دوستت کلی دعوت نامه رو روی میز قرار دادم و با صدای بلند توی دفترم گفتم -امکان نداره..هرگز چنین چیزی اتفاق نمی افته رابی دستیارم پرسید -چی قرار نیست اتفاق بیفته؟ بیشتر شبیه یک مادر همسایه کناری می مونه..بزار اعتراف کنم..واقعاً روی اعصابمه.. باید اسمش رو میذاشتم رو اعصاب.. اما پلاک اسمی که روی میزش قرار داره نوشته: رابی مجری اجرایی هاروی-گراسمن وکنتو-ال ال پی-در حالی که یک لیوان داغ قهوه توی دستاش بود داخل اتاق شد.همانطور که هر روز [ . . . ]

  • 692 views
  • 1
  • 19 اکتبر, 2018
ادامه مطلب